زمان ثبت : سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1397 در ساعت 02:50 ب.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

751.و ما را به حالی سبز و همیشه سبز برگردان ...

خیلی طول نکشید که فهمیدم همزمانی جستجوی رژیم های تغذیه برای داشتن فرزند دختر و پیدا شدن تومور تو سینه ام، اینه که برای جلوگیری از انتقال این ژن به نسل های بعد نباید فرزند دختر داشته باشم. 

راستش فکر نمیکردم انقدر سریع بپذیرمش ...به این فکر میکردم که وقتی برای یه بیماری ساده قندون چقدر استرس و نگرانی کشیدیم .... حتی "تصور" اینکه دختری داشته باشم و دور از جونش بواسطه ژنی که از من بهش میرسه روزهایی که من گذروندم رو بگذرونه، برام آزاردهنده اس.

این اون خیریت یا حکمتی بود که تو بیماری ام بهش رسیدم.

راستش گاهی وقت ها میرم تو پیج های فرزندخواندگی میچرخم و رویا میبافم.

و آمااااا 

برای پیگیری جواب آزمایش آنکوتایپم که باید امروز و فردا آماده میشد زنگ زدم به مرکز مربوطه ... بعد دو سه ساعت تماس بی وقفه خسته شدم و زنگ زدم به اداره وابسته اشون و متوجه شدم این هفته تعطیل تابستانی هستند!!!!

این انتظار و بلاتکلیفی بدجور رو مخمه .... واقعا دیگه نمیدونم حکمت و خیری که تو این انتظار طولانی نهفته اس، چی میتونه باشه.

*

در راستای اینکه ما خونمون میخ داره و من دلم میخواد هی بریم بیرون از خونه زنگ زدم به دختر عمه جان و خیلی ییهویی برنامه پارک گذاشتیم و قرار شد هرکسی شام خودش رو بیاره ... وسایل مختصر مفیدی جمع کردیم و قرار شد من چای ببرم و آنها آب یخ.

برای اینکه فلاکسم رنگ نگیره همیشه با لیپتون چای میخوریم، اما زنیت به خرج دادم و چای ایرانی رو با چوب دارچین ریختم تو فلاکس و از تصور بوی دارچین توی پارک کیف میکردم.

تو پارک جشن بود و قندون یهو از سرسره میومد پایین میرفت وسط یه چرخ میزد و باز میرفت بازی :))

شام خوردیم و بچه ها با باباهاشون رفتن بازی و شادی ... من و دختر عمه هم نشستیم به حرف زدن ... هوا سرد شده بود و هی به خودمون وعده میدادیم بزار باباها بیان و دورهم یه چای دااااغ بخوریم و بعد بریم خونمون ... بعد برنامه چیدیم که یه روز صبح با خانواده ها بریم پارک و اونجا صبحانه بخوریم.

چای رو که ریختم توی لیوان ها فهمیدم باز گل کاشته ام ... رنگ چای به کنار، حتی بوی چای داد میزد که تلخ و زهرماری شده است ...  آقاها بخاطر اینکه دلم نشکنه نمیدونم چطوری اونو خوردن ... پرتقالی پرسید چند پیمونه تو فلاکس چای ریختی؟ گفتم شیش تا ... بعد فهمیدم تو فلاکس چای زودتر دم میکشه و دو پیمونه هم کافی بوده و اگه میخواستم انقدر غلیظ چای درست کنم باید یه فلاکس آب جوش هم میبردم :))

خولاصه که زنیت بخوره تو سرم، آبروم جلوی شوهر دخترعمه ام که یک ترک و عاشق چای هست حسابی رفت :)) 

وقت رفتن گفتم، برنامه آخر هفته رو ردیف میکنم، هرکسی یه چیزی بیاره ... منم چای میارم، دور هم کیف کنیم! :)

*

مامان  قندون عااااشق حباب ساز است و خدارو شکر قندون هست که به اسم اون، هی حباب ساز بخرم ... 

تو این هفته فقط دو تا حباب ساز خریدم ... پرتقالی تا دید گفت: بازم؟؟؟ 

گفتم:جایزه، برای قندون خریدم ... خیلی دوست داره.

گفت: دیروز که یکی خریده بودی، رفتی انبارشونو پیدا کردی؟؟؟

گفتم: اون از این فوتی ها بود، یهو یه عالمه حباب میومد بیرون ، گفتی قندون بلد نیست فوت کنه رفتم تفنگی خریدم.

یکم که گذشت گفتم: برو خدارو شکر کن من با ده هزار تومن اسباب بازی خوشحال میشم.

*

همه نق میزنیم و میگیم این گرونی ها و اوضاع نابسامان بخاطر عدم مدیریت ،خودخواهی سودجویی مردمه ... 

مردمی که خودمونیم ... 

مایی که جلو جلو میریم و طبقه های فروشگاه ها رو خالی میکنیم و تو کابینتمون نگه میداریم چون، بعدا" گرون میشه.

ما هیچ فرقی با کسی که یه انبار رو پر از پوشک و کالا کرده ، چون بعدا" گرون میشه نداریم.


مایی که فحش میدیم به گرونی ها و کمبود دارو اما با دیدن اوضاع نابسامان مملکت میریم داروخانه و کلی دارو میخریم که ممکنه بعدا" نیازمون بشه ....

 به مردمی فکر کنیم که به این داروها واقعا" نیاز دارند و بخاطر خرید بی رویه امثال ما، یا دارو گیرشون نمیاد یا مجبورا" با قیمتهایی بالا خرید کنن.


من هم میترسم ...  نگرانم که آیا دارویی که باید سالها استفاده کنم رو برای سری بعدی دارم یا نه! ... ولی نمیگم "هیچ" کاری از دستم برنمیاد ، در حد همین که به اندازه نیازم خرید کنم ، اجازه بدم کسی که توان خرید و انبار کردن نداره هم کالا گیرش بیاد ... کمک میکنه روزهارو آروم تر بگذرونم.

خودخواه نباشیم.

*

بخاطر خستگی خودمون، قندون هم عصر بیشتر از معمول خوابید.

اونوقت ساعت یک نصفه شب، شاااارژژژژ و سرحال، دربه در دنبال آهنگ های شهرام شب پره میگرده .

راضی ام ازش :)))

*

قندون جوجه میشه، جیک جیک کنون میاد سمتم و میگه مامان؛ نوکم رو ببوس ... بعد تشویقش میکنم که بال بزن، پرواااااز کن ... بلند میشه و راه میره و دستاشو باز میکنه و از مچ تکون میده.

قندون پیشی میشه ... چهار دست و پا میاد و خودشو میماله بهم ... میگه نازم کن ... میگم: دم ات رو تکون بده پیشی جونم ... سرش رو تکون میده و قرمیده تا دم اش تکون بخوره :)

قندون خرس میشه ... دستاشو باز میکنه، خرناس میکشه و من میترسم و فرار میکنم ... میدوئه دنبالم و خرناس کشون میاد دنبالم که بخورتم.

نظرات (18)
زمان ثبت : شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 08:37 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ماهی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
کجایی دختر؟... نگرانتم ... یه خبری ولو کوتاه از سلامتیت و حضور سبزت بهمون بده
پاسخ:
همین دوروبرا :)
ممنونم ازتون به خاطر این همه مهربونی و پیگیریهاتون
زمان ثبت : شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 07:22 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مامان سارا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خوبه که مرتب تحت کنترل بودی ،کنار درمانت طب سنتی اسلامی رو هم پیگیری کن ضرر نداره،اگه خواستی شیمی درمانی کنی مصرف شیر و دوغ شتر رو تو برنامه ت بذار میتونی در موردش سرچ کنی
پاسخ:
فکر کنم امروز تکلیفم مشخص شه.مرسی از پیشنهادت...
زمان ثبت : چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 08:49 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : رزا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0

می بوسمت هزار بار مواظب دلت باش میسپارمت به دست خدای مهربون و سلامت و هزار بار پر انرژی تر ازش پست می گیرم .
پاسخ:
ممنونم عزیز دلم ... انشالا شاد و سلامت باشی
زمان ثبت : دوشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 12:12 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
امتیاز : 0 0
یعنی اون شش تا پیمونه منو کشته ها

راستی فنجون مامانت الان خوب شدن و مشکل کامل حل شده؟
انشالله که وقتی از دست نوفته
ماشالله کشور ما همه چی رو نظمه و دقیقه
نزن این حرفا رو خانم

وای به این قندون
چه خوبه که داریمشون شیرین های امیدبخش زندگیمون
پاسخ:
خواستم دیگه خیلی سنگ تموم بزارم :))))

بله عزیزم خدارو هزار مرتبه شکر که خوبه و البته بطور مداوم تحت نظر هستن.
انتظار طولانی خسته ام کرده ... این هفته هم جوابش حاضر نشد.

خدا حفظشون کنه که اگر نبودن تحمل این روزهای پر استرس خیلی سخت بود.
زمان ثبت : شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 07:15 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ظریف
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
داشتم کامنت ها رو می خوندم دیدم ظاهرا سفارش گاز گرفتن قندوق کمی تا قسمتی مجازه
چیکار کنم خب دست خودم نیست بچه علی الخصوص پسر بچه ببینم رسما دندونام می خاره
دختر بچه ها رو هم خیلی دوست می دارم ولی کو جرات که گازشون بگیری رسما تا سه سال بعد گریه می کنن
ولی این پسر بچه ها رو که گاز می گیری تازه چشاشون یه برقی هم می زنه آدم ضعف می کنه
الهی همیشه تنت سلامت و دلت شاد باشه زیبا جان
امیدوارم بعد از این فقط ازت شادی بخونیم و کیف کنیم
مثلا تو عروسی خواهر کوچیکه کلی آتیش سوزوندی
پاسخ:
این پسرا خیلی سرتق میباشند، اصلا" خودشون یه رفتاری میکنن که یعنی بدو دنبالم و بیا منو گاز بگیر :))
خیلی ممنونم ظریف جانم ... شادی و سلامتی عضو دائم زندگیمون باشه
زمان ثبت : جمعه 16 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 02:22 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نگار
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام همیشه خوش باشید اخرش با دختر عمه رفتین پارک یا دختر خاله؟:
پاسخ:
سلام ... ممنون.
یا خدااااا چه دقتی!!! درستش کردم ، دختر عمه صحیح میباشد... :))
زمان ثبت : پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 06:31 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : بهارنارنج
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
نمیدونم اسمشو سولماز نوشتم یا نه. سولماز نراقی
پاسخ:
ممنون، میرم میبینم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 06:30 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : بهارنارنج (آسنترا)
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
امروز ی ویدیو از ساناز نراقی دیدم به اسم فرنی . یاد قندون افتادم. توی اینستا اسم ساناز نراقی رو سرچ کن توی پیجش این ویدیوش هست. چون قندون علاقه به خانمهای خوشکل داره گفتم احتمالا خوشش میاد
بقیه پستت هم خوندم. حق داری از انتظار و بلاتکلیفی کلافه شده باشی. اما خدا بژرگه حتما ی خیری هست. بوس بهت
پاسخ:
همزاد قندونه حتما:)))
راستش این آزمایش اهمیتش به زمانش بود که اون تایم طلایی درمان رو از دست ندم ... با این تاخیرها دیگه اون اهمیت که باید داشته باشه رو نداره.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 05:51 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : قدیمی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چقدر خوشحالم که خوبید .خداروشکر
پاسخ:
سپاس
زمان ثبت : پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 01:12 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
دلم ضعف رفت برای قندون
ماشاله
چقدر این فسقلیا خوبن... شیرینی لحظه هان

کاش انبار نمیکردیم هرچی که به دستمون میاد را
منم استرس گرفتم اگه ایندفعه که میریم برای داروهای بابا... داروشون نباشه چیکار کنیم... چون نه ابنار کردیم نه ذخیره داریم... هردفعه به اندازه ی دقیقا روزهای همون ماه دارو دریافت میکنیم
پاسخ:
شیرینی لحظه ها .... چه تعبیر قشنگی بود ، مرسی.

یه قسمتیش خب به استرس و ترس از آینده هم ربط داره ولی همین که فقط به خودمون فکر کنیم باعث میشه التهاب و بی ثباتی ها تشدید بشه.
زمان ثبت : چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 08:15 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : واگویه که قبلا وبلاگ داشته
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خودت سرزنش نکن
کاریه که شده
اصلا نیاز نبود بگی چن پیمونه
یه جوری رفتار میکردی که اصلا از روی شوق و ذوق بیرون اومدن،پیمونه چای از دستت در رفته
معمولا معاونمون اینجوری رفتار میکنه

دقیقا درست گفتی
تو این اوضاع هم مسئولین با سوء مدیریت چه مغرضانه و چه ناخودآگاه مقصرند هم مردم

إن شاء الله این نگرانی هات رفع بشه
پاسخ:
نه جانکم، سرزنش نمیکنم ... خودمو زودی میبخشم
بعدشم انقدر خنده و شوخی میاد وسط اهمیت ماجرا برام کم میشه ... حالا چای نخوریم هم نمی میریم !

الهی آرامش مهمون دل هممون باشه
زمان ثبت : چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 09:00 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فاطمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چقدر نگاهت به زندگی قشنگه ... از داشتنت خیلی خوشحالممممممم و کلی ازت انرژی میگیرم فنجون دوست داشتنی
پاسخ:
چقده شما مهربونین آخه ... مرسی که هستین
زمان ثبت : چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 08:37 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ماهی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیزم خدا رو شکر برای تو به خاطر داشتن یه خونواده خوب و دوست داشتنی... قندون نازنین و ببوس.. راستی برای مهد قندون فکری نکردی؟ می شه در موردش مفصل تو یه پست توضیح بدی؟ قیمت ها فوق العاده بالاست.
پاسخ:
خانواده خوب یه نعمت خیلی بزرگه و برای داشتنش خیلی خدارو شاکرم.
دنبال مهد هستم ... تو سن قندون قیمت های نرم بین 1300 تا 1500 هست ، گرچه من 2500 هم قیمت دارم !!!!
ولی راستش انتخاب مهدکودک ها بیشتر به روحیه و معیارهای مادرها برمیگرده و نمیتونم توضیح خاصی بدم ... مثلا" تعداد زیادی از همکارانمون بچه هاشون رو یه جا میبرن که بسیار راضی هستن، اما من بخاطر پله های زیاد و فضای بسته ای که داشت و همچنین کف موکت، اصلا" نپسندیدم.
ضمن اینکه برای کارمندها باتوجه به ساعات کاری باید یه جایی پیدا بشه که بشه بدون استرس بچه رو بهشون سپرد و نگران یکم دیر و زود رسیدن نباشیم.
زمان ثبت : چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 08:22 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شهرزاد
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
قربون درک بالات فنجون عزیزم
واقعا در هر کاری حکمتی است و دانا کسی هست که به جای شماتت روزگار و اینکه چرا این اتفاق پیش اومد بیاد تبعات احتمالی و عواقب رو بسنجه. واقعا ادم اگر احتمال بده بچه اش در اینده قراره از یه بیماری احتمالی رنج ببره قطعا دلش راضی نمیشه و چه خوبه که تو درک بالا رو داری عزیزم
بعدشم قندونت ماشالا انقد شیرینه که فکر کنم همزمان جای دختر و پسر رو تو خونه برات پر میکنه
پره از حس مثبت و انرژی و گوله نمکه ماشالا خدا برای تو و برای ما که شیرین کاری هاش رو میخونیم ذوق میکنیم حفظش کنه عزیزم
پاسخ:
سلام شهرزاد :)
حالا فکر نکن همیشه هم خیلی صبور و گوگولی و متفکرانه برخوردمیکنماااا ...
زمان ثبت : چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 07:55 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
واقعا هیچ کار خدا بی حکمت نیست فنجون جان. خداروشکر قبل از دختردار شدن متوجه تومور شدی.

انشالله نتیجه آزمایشات هم خوب باشه و خیلی زود خوب خوب بشی.

ای جان این قندون چه بامزه است کاراش, خدا حفظش کنه.
پاسخ:
اصلا" اگر قصد بچه دارشدن نداشتیم، انقدر پیگیر نمیرفتم دنبال بررسی ... همه چی خیلی سلسله وار و به جهت خیر منو برد به سمت اینکه بتونم به موقع عمل کنم.
از طرف من دردونه ات رو ببوس عزیزم
زمان ثبت : سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 07:33 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : اسکارلت
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
یکی از حسرتهای این دفعه ام اینه که قندون و همشهریم رو ندیدم. دقت کن نگفتم تو ها اونا رو گفتم. خیلی بی ادبی غلط میکیری از من. اولین بار بود چای دم می کردی؟
پاسخ:
اصلا یکی از خیرهای این سالاطون این بود که وقتم پر بود و سعادت دیدارم رو نداشتی
والا دکتر هم انقده بی سواد؟
چایی؟؟؟ خب نگفته بودم ما خیلی خدم و حشم داریم، همیشه اونا برامون چای میریزن، من از این کارهای دم دستی زیاد انجام نمیدم
زمان ثبت : سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 05:33 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : پریسا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام روزتون خوش از جانب من دو تا بوس محکم به لپ های قندون جان بکنین
انشا الله که همیشه سرحال و شاد باشین
خوشحالم که ما رو از حالتون با خبر می کنی دوست عزیز نادیده ی من
پاسخ:
بوس خالی یا همراه با گاز ؟:)))
مرسی که انقدر در خرج کردن محبت و مهربانی هاتون دست و دل بازین
زمان ثبت : سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 05:20 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم، وقتت بخیر، امیدوارم که انتظاری که می کشی با یه پایان خوش به بهترین شکل تموم شه
عزیزم خیلی خوبه که وضع روحیت را داری بهتر می کنی و هِی هنرنمایی می کنی، عروسِ هنرمند کی بودی تو؟؟؟ اصلاً چایی شم خیلی خوشمزه بوده ها اونها از حسودی می گفتن تلخه
شادیهات مستدام و دنباله دار و کِش دار
پاسخ:
سلام سپیده جانم ...
حقیقتش رو بگم این طولانی شدن جواب آزمایش باعث شده زمان طلایی درمانم رو از دست بدم و این بهم استرس میده.
دیگه دلداری در این حد تابلو؟؟ :)) من خودم نتونستم بخورم چای رو :))
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :