زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 در ساعت 01:04 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

748. شروع درمان

تازگی ها پرتقالی دکتر شناس شده است! معتقده با چندتا مکالمه کوتاه میتونه تشخیص بده دکتر چیزی حالیش هست یا نه :))

روزی که میخواستیم بریم مطب دکتر عقیلی هم سه تایی باهم رفتیم، مطب شلوغ بود و خداروشکر که منشی اش مراعات حال ما رو کرد و قبول کرد بدون وقت قبلی دکتر رو ببینیم، قندونکم شده بود مایه شادی و آرامش بیمارانی که از شیمی درمانی گر گرفته بودند و نمیدونم چرا دکترها در استفاده از کولر انقدر خسیس شده اند

داشتم کتاب میخوندم که پرتقالی اومد توی گوشم گفت قندون پی پی کرده... دیگه مثل قدیم ها هول نمیشیم و مجهز به پوشک و دستکش و دستمال مرطوب سه تایی میریم دستشویی و بعد جلوی چشمان منتظر مردمی که زل زدن به در دستشویی، خیس عرق اما تمیز و سربلند میایم بیرون:)))


دکتر گفت برام کمیسیون پزشکی تشکیل میده و دارو داد بهم ...

داروهارو گرفتیم و سه روز بود شروع کرده بودم که یهو همه بسیج شدن تا بگن داروهای دکتر الهی رو بخورم و بهش اعتماد کنم چون مثل بقیه دکترها تو مطبش شیمی درمانی نمیکنه و دکتر حاذقی هست ... 


خداجان شکرت که دور و اطرافم پره از انسانهای پر محبت و سپاس برای داشتن خواهر کوچیکه، مامان و بابا و پرتقال فروش که انقدر هوامو دارن و مخصوصا قندون که حضورش شادی زندگیمون هست و با هر جمله و اداش امید به زندگیمون رو میبره بالا و بالاتر :) 

دیروز صبح رفتم بیمارستان امام که نوبت کمیسیون بهم نرسید و افتاد به شنبه آتی... اولش حالم گرفته شد ولی بعد فکر کردم حتما خیریتی بوده. پیاده اومدم تا میدون ولیعصر ... کمی گشتم بین مغازه ها و بعد اومدم خونه.


واای یادم رفته بود بگم ! میخواستم برای قندون عروسک میمون بخرم، یه مغازه دار عروسک الاغ رو نشونم داده میگه این میمونه ، اون یکی خرس آورده میگه این قطعا میمونه:))) میگم اولا که میمون به دم درازش معروفه ، دوما گوشای این عروسکا شبیه میمونه؟؟؟ 

میخندن و میگن بعله ... بعله ...


وقتی شب از پارک برگشتیم، مامان داروهای جدیدم رو گرفته بود (شیمی درمانی خفیف) ... میگفت یکیش یه آمپول زیر پوستی هست که باید به دلم بزنن و  سوزنش مثل دیابتی ها کوچیکه و اصلا هم درد نداره ...

رفتیم درمانگاه دم خونه که گفتن نمیتونن برام بزنن و پیاده رفتیم نزدیکترین بیمارستان ... 


مامان رفت با دکتر اورژانس صبحت کرد و حرفه ایشون اومد برای تزریق ...دردش چند برابر آنژیوکت بود، با اینکه نمیخواستم اما بی اختیار داد کشیدک و با هر بار تزریق دارو اشک میریختم ... وسطهای تزریق فهمیدم یکی از انگشتهای دکتر رو اشتباهی به جای دستهای مامان گرفتم و فشار میدم:)) 


بعد از تزریق مامان گفت آفرین که تحمل کردی :)

به دکتر گفتم جای تزریقم باد کرده گفت: عادیه چون حجم دارو خیلی زیاد بوده :)

این هم تمام شد ...

تو مسیر پیاده روی برگشت، کلی خاطرات خنده دار تعریف کردیم و خندیدیم ... سعی کردم به تزریقم فکر نکنم و دردش هم قابل تحمل بود ... 


*

غروب رفتم دیدن دوستان مدرسه ... 

گپ زدیم و خندیدیم و حسابی شارژ شدم.


*

قندون رو صدا میزنم و میگم : کجایی؟

میگه: من اینجا نیستم:))) 

*


وقت شام میرم تو اتاقم که قندون و بابام رو صدا کنم ... تا بابام بلند میشه قندون میچسبه به پاش که بشین نرو ... بعد سطل بازیشو برعکس میکنه و همینطوری که میشینه روبروی بابا میگه: شما برو ، من میخوام پاپا رو نگاه کنم!

و در فاصله یک وجبی روبروی بابام میشینه که یه وقت همبازیش فرار نکنه.


خاطره بازی :

http://embrasser.blogfa.com/post/624

نظرات (11)
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:04 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مخمور
وب/وبلاگ : http://mastoori.blogfa.com
امتیاز : 0 0
سلام بر مامان فنجون قهرمان
نبودم را دلیل بر بی وفایی ام نگدار
روزهاز اول عملت فکر کنم جویای حالت شده باشم اما بعد خودم هم درگیر عمل جراحی معده شدم و حسابی درگطر با درن و آمپول و آنژیو کت و داستانهایی که خودت می دانی
من کولی مبتلا به فوبیای آمپول ده روز است چندین امپول زده ام
خلاصه کنم این روضه ها را خواندم که بگویم بی معرفت نیستم دعاگویت هستم و دارم پستها را به مرور می خوانم و همدلی ام را روانه می کنم بسویت
خدایت حافظت باشد مامان فنجون قهرمان
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:59 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لیلا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
از همین اول از چراغعلی تشکر نکردی ها حواست باشه
فنجونم عزیزم همشه سلاکت باشی / یه کم زود زو.د بنویش نگران شدم
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 04:45 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ظریف
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
با خوندن این متن فقط یه چیز به ذهنم رسید
بیماری اصلا چیز جالبی نیست اصولا هیچ خیری هم توش نیست ولی برای فنجون عزیز و زیبای ما یه خیر خیلی بزرگ داشته
تو خیلی قوی شدی دختر و خیلی شجاع و من با تمام وجود بهت افتخار می کنم
فنجونی که برای عکس ام آر آی و تزریقش گاها دو بار به مرکز مراجعه می کرده و انقدر تکون می خورده که عکس خراب می شده حالا تزریق دارو روی شکمش رو تحمل می کنه و بعد با خودش فکر می کنه خیلی هم بد نبوده
شاید خودت متوجه نباشی اما توی این پروسه خیلی تغییر کردی زیبا جان
مطمئنم پرتقالی و قندون با خیال راحت بهت تکیه می کنن چون تو مثل یک درخت زیبا و استوار شدی بدترین ها گذشته و تو ریشه هات محکم شده
بعد از این هیچ بادی اونقدر شدید نیست که از جا تکونت بده
هر روز محکم تر از روز قبل باشی نازنینم
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:32 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نسترن
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
ای جونم قندون
خودت خوبی فنجون جان....بهتری....؟ ایشالله همیشه سلامت باشی
بودن این قنده عسل هایی چون قندون خوده امیده
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:46 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ماهی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خدا رو شکر که اطرافت پر از فرشته های مهربون هست... این مرحله از زندگی هم به خوبی و خوشی می گذره و خاطراتش باقی می مونه خاطرات فهم و شعور و شجاعت بالای فنجون عزیز...
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:38 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : رافائل
امتیاز : 0 0
فنجون جان خیلی خوشحالم که خونواده ای داری که ازت حمایت میکنند. قدرشون رو بدون.
امیدوارم زود زود این مرحله رو به خوبی پشت سر بذاری.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 08:53 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیده
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
این وروجا عالییییننننن، خدا حفظش کنه....فنجون آفرین که اینقد شجاعی
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 08:51 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم، امیدوارم درمانت خیلی خیلی بهتر از اونکه انتظار داری پیش بره و تو هم مثل همیشه قوی بمونی
خداوند عزیزان مهربانت را در کنارت حفظ کنه
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 08:24 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهام
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام،
من وبلاگ ندارم، تازه کمتر از یک ماهه که وبلاگ شما رو اتفاقی میخونم.
اومدم فقط بگم از صمیم قلب براتون آرزوی سلامتی دارم، اول برای خودتون بعد برای خانوادتون
شاد باشید
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:12 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
راستی از عروسک میمون گفتی یاد یه چیزی افتادم.
رفته بودم کفش بخرم، یکی پوشیدم تنگ بود فروشندهه گفت اینا چرمه بپوشی جا باز میکنه، بعدی رو پوشیدم گشاد بود گفت چرم یه خاصیتی داره یه مدت که با کنی فرم پا رو میگیره فیت پا میشه
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:08 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیزدلم، چه خوب که اومدی نوشتی، منتظر بودم زود بیای خبرای جدید و خیر و سلامتی رو بدی. برات آرزوی بهترینا رو دارم دختر قوی و دوست داشتنی
هزار تا ماچ واسه قندون
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :