X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 در ساعت 01:35 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

جواب پاتولوژی

آن مرد همراه با جواب پاتولوژی آمد :)

یکشنبه رفتیم پیش دکتر جان ... اون خانمی که مثلا هفته قبل اومده بود بهم دلداری بده رو باز هم دیدم، با لبخند از دور سری تکان دادیم و بعد که دیدم داره میاد سمتم سریع یه خولاصه از اولین دیدارمون به مامان گفتم.. خانومه با دختر یا عروسش اومده بود و تا رسید به خانم همراهش گفت ببین اینو میگفتمااا خیلی جوونه، طفلک یه بچه دو ساله هم داره ( آینه ی عبرت قسمت هشتم:)) ... بعد یکم نگاهم کرد و گفت وااا حموم هم که رفتی!! 

... به مامان گفتم ایشون خیلی دلنشین دلداری میدن و غش کرده بودیم از خنده.


دکتر که جواب آزمایشم رو دید گفت توده خیلی کوچیک بوده اما سایر آیتم ها خیلی خوب نیست و بخاطر هم سابقه ژنتیک و هم اینکه جوان هستی، باید برات معرفی نامه بنویسم.

رو به پرتقالی و مامان گفت؛ حسابی تقویتش کنین.

همه شوکه بودیم ...

دکتر پرسید دوست داری نامه آنکولوژ رو برای کی بنویسم؟ 

با خنده و نیمه جدی گفتم هیچ کدومشون رو دوست ندارم.

همه خندیدن و اون سکوت سنگین بینمون از بین رفت...

پرسیدم من میتونم بازم بچه داشته باشم؟

گفت نه بلافاصله بعد شیمی درمانی، ولی بعدش میشه. اما بهتره بری مرکزی که برات تعیین جنسیت کنن که بچه پسر باشه.

نگفتم که تا دو هفته قبل داشتم خودمو برای دختردار شدن آماده میکردم و لیست بخوریدها و نخورید ها رو میخوندم...

قندون نمیتونست بیشتر تو اتاق بمونه و پرتقالی اونو بهونه کرد و رفتن بیرون ...

وقت خدافظی دکتر گفت: شیمی درمانیت به احتمال زیاد سنگینه...  خودت رو آماده کن و حسابی به فکر خودت و تغذیه ات باش، دلم میخواست بهت دلداری ولی نشد.

ازش تشکر کردیم و از بیمارستان رفتیم بیرون ... ده دقیقه بعد تازه بغضم ترکید ...

نمیگفتم چرا من، اما قسمت شیمی درمانی چیزی نبود که هیچ وقت بهش فکر کنم ...

شاید یک ساعتی قندون تو پارک بازی کرد و من خلوتی داشتم تا گریه هامو بکنم و خودمو برای رینگ بعدی زندگی آماده کنم ... 

گریه هامو کردم و کمی تو بغل مامان و پرتقالی به هیچی فکر کردم و تمام!

بعدش چهارتایی رفتیم یه گشتی تو مرکز میلاد نور زدیم و با مامان اومدیم خونه، شام خوردیم و مامان رفت خونشون.

شب که پرتقالی بغلم کرده بود و حرف های قشنگ قشنگ میزد، ساکت بودم، پرسید به چی فکر میکنی؟ گفتم، بیا! هی میگفتم عروسی خواهرکوچیکه میافته به بارداریم و لباس خوب نمیتونم پیدا کنم، حالا با یه کله کچل باید برم عروسی... 

پرتقال فروش گفت: واقعا داری به این موضوع فکر میکنی؟؟؟؟؟؟

:)

دوشنبه مامان رفت پیش آنکولوژ که دکترش وقت نداد و گفت چهارشنبه بیایین.

شبش هم خواهر کوچیکه و دوستامون اومدن پیشمون که خوش گذشت، مخصوصا که شامشون هم آورده بودن^_^

امروز وقت دکتر زنانم بود، درست وقت رفتن به هدیه سوپرایزی خفن برام اومد از طرف شادی جانی! عمرا حدس برنین چی بود ! یه رز چند رنگ طبیعی که بدون نیاز به هیچی، حتی آب تا مدت های طولانی همینطوری تازه و ژذذذاب میمونه. شارژ شدم اصلا ؛)

شرح ماوقع رو به دکترم گفتم و نتیجه پاتولوژیم رو دید، بعد گفت اگر میخواهی بچه دوم رو داشته باشی، باید قبل شیمی درمانی بری تخمک ذخیره کنی، بعد از شیمی درمانی هم باید یه عمل داشته باشی که تخمدان هات رو در بیاری و در نهایت هر وقت خواستی باردار شی، تخمک هارو میزارن تو رحم ات.

اگر هم نخوای بچه دار بشی، که بعد شیمی درمانی رحم و تخمدانت رو برمیداری.


از مطب که اومدم بیرون دوباره رفتم تو فکر ... باید با پرتقالی حرف میزدم و دوتایی تصمیم میگرفتیم ... باید صبر کنم تا فردا، که ببینم دکتر آنکولوژم اصلا صلاح میدونه درمانم رو سه هفته عقب بندازم یا نه و تشخیصش برای درمان تکمیلی چیه.


مامان میگفت بیا بریم کلاه گیس بخریم و منتظر نشو موهات بریزه بعد کوتاه کنی ( یادمه که خودش فکر میکرد به این زودی ها موهاش نمیریزه و سر همین حسابی اذیت شده بود)


خواهر کوچیکه میگه حالا شاید مثل خانم تاشکیران نریخت ... گفتم ترجیح میدم خودم کاریو انجام بدم تا اینکه بخاطرش سوپرایز شم.

با اینکه هیچ وقت به هاشور و سایه ابرو فکر نکرده بودم و تصمیمش رو هم نداشتم، ولی باید برم این کار رو هم انجام بدم.

یه مژه از نوع تکی اش هم بزارم و بعدش دیگه اوفففف چه دافی بشم من:))

پرتقالی و قندون تو پارک بودن که بهشون ملحق شدم ... حرفای دکتر رو منتقل کردم و کمی مابین شیطنت های قندون گپ زدیم ...


خودم فکر میکنم اینکه بدونم امکان بارداری دوم رو دارم از لحاظ روانی تو گذر این ایام بهم کمک زیادی میکنه، اما اینکه دوران طلایی برای شیمی درمانی رو بخاطراین تصمیم از دست بدم چی؟ 

اینکه با وجود شیمی درمانی و عمل بعدش اصلا توانی برای بارداری دارم یا نه...

اینکه منی که رویای داشتن دختر رو داشتم و حالا باید بپذیرم اگر بچه دومی هم هست، پسر خواهد بود ...

و اصلا چرا میخوایم دوتا بچه داشته باشیم؟؟؟


شب نزدیک یک ساعت و نیم پرتقالی داشت برای قندون داستان های من دراوردی میگفت و از خستگی هی خوابش میبرد ... صدای قندون رو میشنیدم که هی میگفت: بگو دیگه... قصه بگو دیگه ...

پرتقالی دو کلمه میگفت و باز خوابش میبرد ، یه بار که باز قندون بیدارش کرد میگفت؛ ما تو یکی رو نمیتونیم بخوابونیم اونوقت میخوایم از تو دو سه تا داشته باشیم!!!! :)))


این دوران و عمل چند تا حسن داشت برام

اول اینکه فکر کوتاهی موها که سالها باهام بود به حقیقت پیوست^_^

دوم اینکه یه عالمه مسیج و محبت و کامنت های پر از لطف گرفتم و خیلی از  دوستان چراغ خاموش هم روشن شدن و من هی سوپرایز میشدم

سوم هم این مرخصی استعلاجیه که خب گرچه محدودیت های حرکتی و ... زیادی دارم ولی اینکه کلی تایم برای دیدن قندون و گلدوزی و ریلکس کردن دارم خیلی عالیه.

آرامش به همراهتون و با خودتون و دنیای اطرافتون مهربون و مثبت باشیم

نظرات (27)
زمان ثبت : جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 04:58 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نسترن
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلاممممم عزیزمممم
خدا رو هزااار مرتبه شکررررر
ایشالله جواب بعدی هم به همین شیرینی باشه بیای بهمون خبر بدی با هم شادی کنیم
پاسخ:
سلام به روی ماهت ...
انشالا
زمان ثبت : جمعه 19 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 01:46 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : پریسا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزممم امیدوارم درمان با موفقیت سپری بشه❤❤❤ ،عاشق روحیه و قدرتتم ،منم گاهی به بچه دوم فکر میکنم بعد دقیقا وقتی خیلییی بیخوابی میکشم به خودم میگم همین یدونه رو بخوابون
پاسخ:
پرونده بچه دوم بسته شد ...
بیخوابی رو خیلی خوب گفتی :))
زمان ثبت : پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 06:00 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
الان من باید کلی دعای خوب کنم ولی یه چیزی ذهنمو مشغول کرده چرا بچه دوم باید پسر باشه؟
امیدوارم مراحل درکان خوب سپری بشه حتی شاید نشستی و کتاب نوشتی
پاسخ:
سلام دوست جانم
بخاطر اینکه ژن سرطان سینه و رحم و تخمدان برای دخترها بوحود میاد یا شاید درستش اینه که پسر با داشتن این ژن ها، مبتلا نمیشه و ریسک بهش منتقل نمیشه
زمان ثبت : پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:03 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فاطى
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیز دلم به خداى مهربونى ها مى سپارمت و مطمئنم مى تونى این مرحله رو هم به سلامت بگذرونى.
پاسخ:
به خوب کسی منو میسپاری ... خیلی عالی هوامونو داره
ممنونم از دعات
زمان ثبت : پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:38 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شیدا اجیل
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
همه جیگرااااا همه دافااااا اوووف نکشی مارو دختر ❤❤❤
عزیزکم خسته نشو ادامه بده و برای همه ی ما که الگوی زندگی باش تو فوق العاده ای همیشه الهام بخش بودی هنوزم هستی گیرم که یه دوره ی سخت بی هوا افتاد توی زندگیت ولی تو زندگی کردن بلدی و به ما‌هم یاد دادی از پسش بر میای خسته نشو فقط خسته نشو
دعای ما همراهته
زمان ثبت : پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:30 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شیرین
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون خیلی دلم گرفت :((
ولی با اون روحیه جنگجویی که داری و حمایت های پرتقالی و مامان و بابا و خواهریت خیلی زود سر پا میشی
از راه دور بغلت میکنم و میدونم که این دوران سخت خیلی زود تموم میشه و میره پی کارش
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:22 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آگوستینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سخته ولی تو سخت تری و با روحیه ی خوب جلو برو
یکسری دستگاه وارد کردن که مانع از ریزش مو میشه
از بیمارستان دی سوال کن
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 07:07 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ویرگول
وب/وبلاگ : http://haroz.mihanblog.com
امتیاز : 0 0
هیچی مهمتر از روحیه خوب نیست
قوی باش عزیزم
و در این مدت آناناس زیاد بخور
خدا پشت و پناهت باشه
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 05:38 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : پگاه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام
حرفی ندارم جز اینکه برات آرزوی سلامتی کنم، و بهت بگم که با این که ندیدمت چقدر دوستت دارم، چقدر غمگین شدم
مراقب خودت باش عزیز پرانرژی :*
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 05:29 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
امتیاز : 0 0
ان شالله این مرحله رو هم با قدرت تمام پشت سر میگذاری و روزی میرسه که عین یه قاب عکس لحظه های خاص این دوران رو تو ذهنت مرور می کنی و تلخی هاش پشت سرت میمونند
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 04:21 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیده
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون قشنگ اگرچه حس و حالی داری که هرچیم بخوام نمیتونم کاری بکنم برات، ولی مطمئنم از پسش برمیای و به بهترین شکل این مدت زمانو میگذرونی، چون هم قوی هستی و هم توانمند. خدا پناهت هست دختر زیبا. حسابی خودتو تقویت کن *:
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 03:46 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آیدا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
آفرین به تو دختر شجاع! با این همه عشق به زندگی حتماً درمانت نتیجه میده
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:13 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : بهار
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
قهرمان مطمئنم دوره ی شیمی درمانیت هم پراز خاطره تموم میشع.
مهم اینه که یه قندون دیگه هم ممکنه تو راه باشع.
خوب باشی و خندون
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 01:46 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : صدفی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
دیدی یکی چشاش پر از اشکه و داره میخنده..تصورم از چهرت با خوندن این پستت همش همین بود..
بعدها که به این روزات فکر کنی چقدرررر به خودت افتخار خواهی کردد..آدمی که این سختیها رو تحمل کنه و از سر بگذرونه میشه مثل اقیانوسی آروم که دیگه چیزای کوچیک کوچیک معمولی نمیتونن خم به ابروش بیارن..
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:46 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نسترن
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون عزیزم.....

امیدوارم همه چیز به خوبی بگذره‌...انشالله نی نی دوم هم اگه خودتون دویت دارید بشه بیاد تو زندگیتون چون حس می کنم داشن یه نی نی و رنگ و بویی که به زندگی میده حتما حالتون رو بهتر می کنه....
من خودم اگه شرایط عاطفی و روابطم با همسرم خوب بود حتما نی نی دار میشدم ولی می دونم که اون نی نی گناهی نداره بخاطره آرزوی من بیاد تو زندگی که پر از لجبازیه...شما که عشق تو دلاتون جاری و ساری هست...نی نی حالتون رو بهتر می کنه.....
انشالله هر چی خیره پیش بیاد
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:18 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون قشنگم
من میدونم این روزهای سخت برای تو زود زود تموم می شن. خوبه خوب برمی گردی پیشمون
از حالا منتظر خاطره های قشنگ. و خنده دارت برای دوره ی شیمی درمانی هستیم.
یکمم ناز کن، زود خوب می شی،هیچ کس یادش نمیاد باید بیشتر بهت محبت کنه.
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:03 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : بانوی تابستان
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون عزیزم حقیقتا به شجاعتت غبطه می خورم. می دونم جای تو بودم تا یکسال شایدم دوسال شمسی قمری می رفتم تو غار تنهایی و دلم نمی خواست با هیچ کسی حرفی بزنم. فنجون عزیزم می دونم با این روحیه عالی که داری دونه دونه این مراحل سخت رو پشت سر می گذاری و بهترین تصمیم رو برای خودت و زندگیت می گیری....
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:05 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شهرزاد
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
نمیتونم بگم دلم نگرفت ...
ولی اعتراف میکنم که با تمام وجودم بهت افتخار میکنم... و اینو میدونم یک زن هرچقد قوی و محکم باشه باز هم یه وقتایی کم میاره... اما فنجون عزیزم یه زن محکم و البته موفق هست در کنار اعضای خانواده ای که هر کدومشون باعث دلگرمی هستن و نوید روزهایی رو میدن که خوب میشی و کنارشون به شادی و خوشی زندگی میکنی. روحیه ات رو برای فرداهای قشنگی که داری کنار عزیزانت حفظ کن فنجون جونم
ما هم برات دعا میکنیم. من برات ایت الکرسی هم میخونم هر روز. اول صبح جزو اولین کسانی هستی که میای تو نظرم :)) محبوبیت تا کجا یعنی ؟! :))))
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:47 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لی لی
امتیاز : 0 0
فنجون عزیز از صمیم قلب واست آرزوی سلامتی میکنم و عاشقتم که اینقدر محکم و قوی و دوست داشتنی هستی
یادت نره ماهایی که مدام میخونیمت خیلی زیاد ازت یاد گرفتیم و میدونیم زندگی پر از سورپرایز و ریسک و اتفاقایی هست که از کنترل ما خارجه و مهم روش برخورد تو باهاشونه که اینقدر قشنگ کنار میای و به جای زانو بغل گرفتن میری دنبال راه حل اصلی و ادامه ماجرا.. اینم میگذره خیلی زود و فنجون خوشکل ما صحیح و سالم میاد از سوتی های خنده دار اون دوران میگه واسمون..
ندیدمت هیچوقت اما دوست دارم چون عاشق آدمایی ام که بلدن زندگی کنن :)
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:28 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لیلا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من مطمئنم خیلی زود خوب میشی
گریه کردن اشکالی نداره ادم سبک میشه کار خوبی کردی ک گریه کردی
خدا رو شکر به خاطر خانواده ات که اینقدر خوب کمکت میکنن همه چیز و مدیریت کنی
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:49 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : sara
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من سالهای زیادیه که میخونمت
میدونم از پسش برمیای و قوی هستی
منتظر خبرای خوب خوبت هستیم :*
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:09 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام به روی ماهت
امیدوارم این مرحله رو به خوبی پشت سر بزاری .برات دعا میکنم عزیزم .تنت سلامت و دلت شاد
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:02 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم، هرچی فکر کردم راستش دلداری دادن را خوب بلد نیستم و الان هم شاید دلداری خیلی کمک کننده نباشه ولی حرفی که تووی دلمه بهت می گم که شاید بهترین کاری باشه که ازم برمیاد

گاهی بهترین کار روبرو شدن با حقیقته، چشم تووی چشمش نگاه کنی و بهش بگی هِی من از پس تو هم برمیام، حتی اگر سخت، تلخ و دردناک و حتی ضعیف کننده باشی برام!!

مراتب ناراحتیم از اینکه روزهای سختی را در انتظار داری پنهان نمی کنم ولی می دونم دنیایی و دریایی از انرژی مثبت و عشق همراهته که همیشه می تونی ازش استفاده کنی
ببخش اگر بیشتر از این ازم برنیومد

یک دنیا انرژی مثبت و دعا و بوس
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:49 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : رُبی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام
امیدوارم این دوران بسیار سخت زود زود تمام شده و دوباره از شادیها برامون بگی.
مگه سینه نبود؟ تخمدان چرا باید برداشته بشه؟ چرا بچه نمی تونه دختر باشه؟
فدای دل پاک و مهربونت فنجون جون، فکر کنم با شنیدن اینا من الان بیشتر به دلداری نیاز دارم تا تو :((
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:32 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : بانو(:
امتیاز : 0 0
نمیشناسمت ولی از تههههههه دلم برات دعاهای خوب خوب کردم،میدونم روزای سختی داری ولی ی حسی بهم میگه از پسش بر میای(:
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:27 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : Aftab mahtab
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
Fenjoon jooni eshala in doran ham separi mishe, age beshe alan zakhireh tokhmak anjam bedi ke kheili aliii mishe badesh aslan shayadam nakhasti dige bache vali hadeaghl zehnet aroome , eshala behtarinhaaa barat etefagh biofte
Doseet midaraaam
زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 02:03 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : رهآ
وب/وبلاگ : http://rahayei.blogsky.com
امتیاز : 0 0
روحیه ت دوست دارم. و ان شالله روزهای پیش رو به راحتی بگذره برات و خیلی اذیت نشی.
انرژی مثبت و دعاهای ما همراهت هست عزیزم. :*
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :