X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

یکشنبه صبح برای بار دوم رفتیم بیمارستان ... نه اینکه خیلی بنظر خودم تو دل برو و دوست داشتنی هستم، پرسنل قسمت ام آر آی تا منو میدیدن هی لبخند میزدن :))

اون آقای مهربان و خوش اخلاق اومد بهم لباس یکبار مصرف بده، گفتم خودم آوردم ، لباسهای شما بهم استرس میده، مخصوصا" شلواراتون! 

قهقهه زد و گفت: این کاره ای هااا ... 

حالا من تو اتاق دارم حاضر میشم ، صدای پرستارا رو میشنوم که یکی بهشون میگه: 

از بالا رگ بگیرین ... روی تخت بخوابه، زیر پایی بزارین براش ... تا ده دقیقه از جاش بلند نشه ... دو نفر بالای سرش باشین و ... آنژیو آبی براش بزنین

یهو پرستاره گفت: همون دختره اس که جمعه  اومده بود؟ که میگفت میترسم؟؟ 

گفت: بله ... گفته بود میترسم، ولی نگفت غش میکنم.

خولاصه ما رفتیم و یکم چونه ی رنگهای آنژیوکت رو زدم که آنژیوکت زرد نمیشه برام بزنین؟ 

پرستاره گفت: اون واسه نوزادانه، گفتم خب صورتی، صورتی چی؟؟  گفت اونم برای مورد شما استفاده نمیشه، بعنوان تیری در تاریکی گفتم: سبز؟؟

غش کرده بود از خنده ... گفت آنژیوکت سبز برای من راحت تره ها، میخوای همونو بزنم؟؟ گفتم نه قربونت همین آبی خوشگل تره ...  (جهت اطلاعات عمومی)

همزمان اون پرستار خوش اخلاقه اومد که چند سالته، کجا کار میکنی و ... منم که دیگه ختم روزگار! گفتم آقا حواسمو پرت نکن من تمرکز کردم ... میگه: مومن من دقیقا" اومدم که شما حواست پرت بشه، تمرکز قبلیت خیلی نتیجه معقولی نداشت.

بعد تزریق هم، فهمیدم اگه روی ساعدم بزنن، دردش از پشت دست خیلی کمتره .

جاتون نه خالی که حدود یک ساعت توی دستگاه بودم و یکی هی تو گوشم میگفت: بیداری؟ نخوابی هاا ... 

و این پرونده هم با سلام و صلوات تمام شد .

چهارشنبه زنگ زدن که علاوه بر نتیجه آزمایشات که قبلا" بهشون دادم، عکسهای ام آر آی های قبلی رو هم ببرم ... دروغ چرا یکمی استرسی شدم.

*

اون دختر خانمی که با داروی گیاهی فیبرومش  در دو سونوی بعد کوچک شده بود، بالاخره دیروز سونوی آخر رو رفت و متاسفانه با قطع داروها فیبرومش بزرگتر از قبل هم شده.

*

فعلا که آفتاب داره با شدت هزار رو سرمون میتابه، آستینا رو بالا بزنین و ویتامین دی ذخیره کنین واسه زمستون.

*

دلم برای خاندان پرتقالی تنگ شده ... داشتم تو ذهنم نقشه میکشیدم که مثلا" کی بریم و کی به پرتقالی بگم که خوشحال شه و همزمان از تصور خوابیدن زیر سقف آسمون تو دلم خوشحالی میکردم که با دیدن تقویم دیدم همش دو هفته از آخرین دیدارمون گذشته!!!  بنظرم خیلی ضایع اس بخوایم این هفته بریم؟؟ 

یه بهانه بچینم که مثلا" مامان و بابای پرتقالی رو با ماشین خودمون بیاریم تهران ...  یا مثلا زنگ بزنم بپرسم دلتون واس ما تنگ نشده؟؟؟ :)

*

جمعه صبح با خواهر کوچیکه و شادی و پیمان رفتیم صبحانه ، کافه لانجین .... هوووم معرکه بود! خیلی دوستش داشتم. کلی خوش گذشت ، وقت رفتن هم هرچی که باقی مونده بود رو پک کردیم و دادیم به دو تا پسر که داشتن مواد بازیافتی از زباله ها جمع میکردن ... وقتی دیدم همون موقع نشستن تو سایه دیوار و شروع کردن به خوردن، دلم شاد شد.

یه اتفاق بامزه هم افتاد که ما ساعت 9/5 قرار گذاشته بودیم و بعد من طی یک خواب کاملا" واقعی از سایتهای خبری خوندم که از روز جمعه ساعتها رو یکساعت جلو کشیدن ... صبح ساعت هشت به پرتقالی میگم: زنگ بزن به بچه ها بگو ساعتهارو جلو کشیدن به ساعت قدیم میان یا ساعت جدید؟؟

پرتقالی همچین نگاهم میکرد انگار دیوونه ام! 

میگفت الان؟؟؟  تو تیرماه؟؟؟ کجا خوندی؟

منم در همان حالت گیجی گفتم: تو سایت خبر ... بعدشم از اینکه منو جدی نمیگرفت حرصی شدم و گفتم : باور نمیکنی برو یه سایت رسمی رو پیدا کن خودت ساعتش رو ببین.

*

شب مرغ ناردون درست کردیم برای اولین بار ... خیلی با اون چیزی که تو ذهنم بود فاصله داشت اما برای دفعه اول نتیجه قابل قبول بود.

*

در راستای ایجاد آمادگی قندون برای گرفتن پوشک صبح بردمش دستشویی و پوشکش رو باز کردم و گفتم جیشششششش .... 

طفلکی یه دقیقه ای همینطوری نشسته بود و زل زده بود به خودش،  بعد با یه حالت خنده داری پرسید: چرا نمیاد؟؟ :))

*

از تفریحات این روزهامون اینه که میره زیر پتو مثلا قایم میشه و بعد منو صدا میزنه که مامان بیا منو پیدا کن ... اونوقت هی از زیر پتو منو چک میکنه و سریع لایه نفوذی رو میبنده ... 

و اینکه چون ما پدر و مادر های ، کرم داری هستیم، هی جلوی قندون همدیگه رو بغل میکنیم و قندون به سرعت باد خودشو به ما میرسونه و ضمن جداسازی اولیه، با یه فیگور لوس شوندگی به توان 100 گردنش رو کج میکنه و خودشو ول میده تو بغل ما و یه صدای امممم امممم از خودش در میاره ... یه بار که خیلی مرض داشتم، وقتی اومد طرفمون به روی خودمون نیاوردیم و همچنان به همدیگه محبت های زیر هجده سال میکردیم که دیدم قندون وارد مرحله خشانت شده و داره شلوارمو در میاره :)))

یه بار خونه مامانم بودیم، اول من به پرتقالی توجه ویژه کردم، بعد اشاره کردم مامان و بابام همدیگه رو بغل کنن ... خدایا منو ببخش که قندون از شدت انجام وظیفه در راستای جداسازی و چپوندن خودش بین ماها، به مرز خل شدگی رسیده بود.

نوشته شده در تاریخ شنبه 9 تیر‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 5 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.