X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

روز تولد قندون خیلی خاص و ویژه برگزار شد و بعید میدونم تا صد سالگی هم همچین تولدی رو تجربه کنه
 

صبح اش که خب شیفت بودم تاااااا ظهر ... صبح مامانم و خواهرکوچیکه اومدن سمت ما، مامان و پرتقالی رفتن دنبال خونه و خواهر کوچیکه هم موند پیش قندون  

هماهنگ کرده بودیم که بابا از اداره مستقیم بیاد خونه ی ما  که قندون رو نگه داره و بعد از نهار دوباره بریم دنبال خونه ....

حالا وسط این شیر تو شیری، مهمون هم میخواست بیاد خونمون!
 
حدود ساعت پنج همه باهم از خونه اومدیم بیرون و بابا و قندون رفتن پارک و خواهر کوچیکه هم دنبال قرطی بازی:)))  ...


نگم از خونه هایی که دیدیم و درست اونی که پسندیدیم،فروشنده اش ییهو منصرف شد و بعدم سیصد میلیون تومن ناقابل گذاشت رو مبلغ:))


یه خونه دیگه ای هم پسندیدیم که خیلی شانسی فهمیدیم طرف روی خونه وام گرفته و بعلت بدهی، یه جورایی در تصرف بانکه!

شب هم له و لورده و هلاک به همراه مقادیر زیادی سردرد ساعت نه و نیم رسیدیم خونه ...


بابا هم چند دقیقه قبل از ما برگشته بود و میگفت قندون انقدر بالا و پایین پریده که قطعا تا نیم ساعت دیگه بیهوش میشه! نشون به اون نشون که مهمون ها اومدن و رفتن و بعدش هم مامانم اینا رفتن خونشون و قندون هنوز بیدار بود و انتقام جشن تولدش رو ازمون میگرفت :))


روز جمعه هم نهار خونه دوستامون دعوت بودیم که به بهانه دیدن خونشون و تولد قندون دور هم جمع شدیم ... به به که چقدر هوا خوب بود و کیف کردیم ... طبق معمول قندون تا چراغعلی رو دید همه مارو مثل خیار فروخت و دیگه از کنارش جم نمیخورد.


گفته بودم برای تولدش سه چرخه بخرن که همینجا بگم قیمت دیجی کالا دوبرابر قیمت جایی بود که من خریدم :) بعد کیک و عکس و تولد بازی، پسرا رفتن سه چرخه قندون رو سرهم کردن تا باهاش بازی کنه و تو این فاصله هم قندون تو چادری که خواهر کوچیکه و چراغعلی براش خریده بودن، پادشاهی میکرد و هراز گاهی هم میرفت سرکشی ببینه سه چرخه اش، تو چه مرحله ایه.

همه چی خوب بود تا وقتی که باطری رو انداختن تو قسمت موزیکالش و نمیدونم این آهنگای تو مخی رو از کجا میارن؟؟؟ سرسام فقط برای یک صدم ثانیه اش بود ... قندون ولی آی عشق میکرد با این آهنگ :))


جونم براتون بگه که پسر جنتلمن ما؛ عینهو مادری که بخوان بچه اش رو ازش بگیرن وقت رفتن، چنان کولی بازی درآورد  که مجبور شدیم سه چرخه اشو به زووور جا بدیم تو ماشین کنار صندلیش.


تو این مدت هم هی میرفتیم خونه های مسخره و داغون میدیدیم و هلاک برمیگشتیم خونه ... یه خونه رو به اسم خونه ی ده ساله معرفی کردن که خوشمون اومد چون هم منظره داشت و هم نقشه خوشگلی داشت ... وقت رفتن کنتور برقش رو دیدیم خونه بیست ساله بود! قیافه ی ما بعد دیدن تاریخ کنتور دیدن داشت :))

داشتیم برای سفر به دیار پرتقالی ها نقشه میکشیدیم که مامانم بی مقدمه گفت : خوبه دیگه! آخر هفته خیابونا خلوته و میشه بریم خونه هارو ببینیم که این از همه کار مهمتره! .... هی من به پرتقالی نگاه کردم ... هی اون به من نگاه کرد ... ولی جرات نکردیم بگیم ما برنامه سفر چیدیم.


سه شنبه صبح وسایلا رو گذاشتیم پشت ماشین و بعد از اداره راه افتادیم و دیگه وسطای راه، به هوای حال و احوال به مامان زنگ زدم و گفتم:مامان جاده خیلی خوب و خلوته، نگران نباش :))


یه تولد هم اونجا برای قندون گرفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت و جا داره بگم که یک روز که همه حسابی خسته بودند و مامان پرتقالی هم ازکمردرد نمیتونست تکون بخوره، پریدم تو آشپزخونه و شام پختم و هی نگاه های فخر آمیز به جاری جان انداختم و ریز ریز خندیدیم.


حالا بنده خدا روز قبلش مارو مهمون کرده بود و دو مدل خوروشت خوشمزه هم پخته بودا ولی خب دیگه، از جاری شانس نیاورده گویا ... انقده هی تو آشپزخونه خودمو معطل کردم که همممممه منو پای گاز ببینن :)) و سر شام انقده الکی از همدیگه تشکر کردیم که کم مونده بود جاری قشنگه، از خنده خفه  شه:))


یه روزهم رفتیم یک آبگوشتی معروف و درحالیکه داشتم فکر میکردم قندون رو گول بزنم که یه جوری بهش نهار بدیم، فینگیلی سیبیلو تقریبا" تمام تیلیت و نیمی از آبگوشت منو خورد!


با پرتقالی عهد کرده بودیم که پنج شنبه برگردیم و جمعه بریم دنبال خونه، چون هیچی از این مورد مهمتر نبود! ولی دیگه پرتقالی رفت سراغ کارهای عقب مونده مربوط  به ماشین و منم حس جمع کردن وسایل رو نداشتم و موندنی شدیم :)



واای واای یه روز  جاری ها و خواهر شوهرا دخترونه رفتیم گردش و خرید و همونطور که انتظار میرفت، پی در پی افتخار آفریدم :)))


اول رفتیم برای قندون کلاه خریدم و به جاری کوچیکه که پرسید مطمئنی اندازه سر قندونه از اون نگاه های معنا دار که مگه میشه یه مادرررر اندازه بچه اشو ندونه انداختم و بعله!!! کلاه انقدر به سر قندون کوچیک بود که به شددددت ضایع شدم و بدجنس اومده سر قندون رو ماچ میکنه و میگه خوشا به سعادتت، ای کاش منم برای دیانا میتونستم مثل مامانت، مادری کنم:)))


یه مغازه هم رفتم کاغذ کادو بخرم، کاغذ کادو ها عین پر قناری به پرواز در اومدن و تو پیاده رو پخش شدن و در حالیکه مثل عنکبوت به استند آویدون بودم که بقیه اش نیافته به عابر ها تذکر میدادم که پا روی کاغذ کادو ها نزارن... دخترا که از تو ماشین نظاره گر این هنرنمایی بودن نمیدونستن از اینکه من عروس خانواده اشونم خون بگریند یا خوشحال باشن!


و اما مورد آخر که چند بار هم تکرار شد، زمانی بود که فکر میکردم فروشنده بیشتر بهم پول برگردونده !!!  یه بار هم خیلی با اعتماد به نفس اومدم توجیه اش کنم و جلوی خیل عظیم جمعیت فرمودم: آقا اضافی بهم برگردوندین، بعد که سکوت برقرار شد و همه زل زدن بهم ادامه دادم : شیش پنج تا میشه سی و پنج تومن!!! 

بمیرم برای معصومیت خودم که فروشنده که دید با یه نابغه طرفه جواب داد خانوم درسته اگه فکر میکنی زیاد برگردوندم بزار به حساب تخفیف!!! یعنی بعدا که اومدم پیش دخترا و هین تعریف ماجرا فهمیدم جدول ضرب هم یادم رفته میخواستم از خجالت برم خارجه تو افق محو شم!! 

نامردها سر شام هی ازم جدول ضرب میپرسیدن و قهقهه میزدن...


در حالیکه هنوز فرصت نکرده بودیم چمدون آخر هفته رو باز کنیم، سه شنبه متوجه شدیم عمه پرتقالی فوت کرده ... و چون! قرار بود چهارشنبه اش بریم گرگان، دیگه ناچارا" دیروز پرتقالی همون چمدون رو برداشت و با قندون اومد دنبالم و رفتیم سمت دیار پرتقالی ... فک کن تو جاده با مانتو و مقنعه و کفش پاشنه بلند.


من تو این مدت عمه پرتقالی رو ندیده بودم ولی بخاطر بابای پرتقالی رفتیم ...
قندون رو سپردیم دست عمه ها و با پرتقالی رفتیم خونه ی عمه اش که تو یکی از روستاها بود ... واای واای نگم براتون ... نگم از خوشگلی خونشون و پنجره بزررررررگ و منظره سرسبز و رقص درختا توی باد و بارون .... یعنی همه مجلس به سمت صاحب عزا بودن من سرم یه طرف دیگه محو جمال این همه زیبایی ... البته که چون یهو راه افتادیم و تهران هم هوا گرم بود به مقدار خیلی زیادی لرزیدیم! ... از پنجره دل نمیکندم که دیدم پرتقالی و باباش اومدن دم در ... دقیقا" عین همون حالتی که بابام برای دیدن قندون بدو بدو میکنه، بابای پرتقالی هم خدافظی کرد که با ما بیاد خونه.

سرراه به اصرار من رفتیم خونه ی خاله پرتقالی که چند ماه پیش شوهرش فوت شده بود ...  وای که چقدر انرژی مثبته، یکم به کمک مترجمان همراه گپ زدیم و ازمون پذیرایی کرد که مامان پرتقالی زنگ زد ببینه کجا هستیم، و تا فهمید بابای پرتقالی هم داره میاد خونه گفت، نه! این رسمشونه و باید شب بمونی پیش بقیه برادرها و نزار سوتفاهم پیش بیاد و اینا.... دیگه خاله پرتقالی هم به زبان ترکی یکم با باباش صحبت کرد که درستش اینه دو روز اول پیش برادرها باشی و .....


آخ آخ بمیرم برای باباش که چون خدافظی کرده بود روش نمیشد دوباره جلوی مهمون ها برگرده به مراسم ،  از یه طرف هم میخواست قندون رو ببینه و از مامان پرتقالی حساب میبرد و جرات نمیکرد با ما بیاد خونه:))))


دم رفتن به پرتقالی گفتم به خاله بگو باهم یه عکس بگیریم، یهو دیدم خاله بلند شد و ژاکتش رو انداخت رو مبل و از در رفت بیرون!!!!

دنبالش که رفتیم دیدم کنار بوته بزرگ گل محمدی ها وایستاده و لوکیشن رو از قبل انتخاب کرده:))) خدا حفظش کنه، خیلی دست به نقد بود:))


یه کیسه هم گل محمدی بهمون داد که تا برسیم خونه، ماشین بوی مسجد گرفته بود و حس زیارت بهمون دست داده بود.

از شبش بگم که برادر پرتقالی دو تا سینی بزرگ اورده بود، دیانا و قندون رو گذاشته بودن توشون و پدران محترم با سینی حاوی فرزند روی فرش مسابقه رالی میدادن!!! 

یه جا همچین جوگیر بودن که دیدم پرتقالی داره پیشنهاد میده من از  اینور میام توام از اونور بیا، باهم تصادف کنیم!!!!!!!

فیلم ماشین سواری رو برا خواهر کوچیکه فرستادم که از شدت خنده صدا به صدا نمیرسید، جواب داده: خیلی نگران حالتون هستم، خیلی عزادارین:)))


دیگه صبح زود هم برگشتیم تهران که با چند ساعت مرخصی ساعتی، چرخ مملکت رو بچرخونیم و فردا صبح( پنج شنبه) بریم گرگان.

همش صدای مامان تو مغزمه که در این اوضاع نابسامان هیچ چیزی مهمتر  از خونه نیست.

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 14 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.