X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

مهمون داشتیم چه مهمونایییییییی :)

 

در راستای رهنمودهای ارشادی مامان خانوم این تعطیلات رو در خانه ماندیم و کلی نققشه ریختم که هممممه کارهای عقب مونده رو تو این سه روز انجام بدهیم (زرشک!!!)

 

پنج شنبه صبح قرار بود کارگر بیاد خونمون که هرچی منتظر شدم نیومد ... بعد دیدم مسیج زده که من سرماخوردم و حالم خیلی بده و اصلا نمیتونم تکون بخورم و اگه میخوای فردا یا یکشنبه میام ، گفتم باشه یکشنبه بیا. بماند که شبش مسیج داد من دارم میرم زنجان عروسی و شرمنده یکشنبه هم نیستم :)))

 

هرچی به سمت ظهر میرفتیم حس میکردم دارم سرمامیخورم و گویا از قندون ویروسش رو گرفته بودم.

تو خونه ولووو بودیم که دوباره فیل قندون یاد دیانا خانوم رو کرد ... تلفن رو برداشتیم هی پاپارو گرفتیم ،هی خواهر کوچیکه رو گرفتیم ولی آقا دلش با دیانا خانوم بود و هیشکی رو تحویل نمیگرفت و هی زیرپوستی نق میزد ... زنگ زدم به عمه کوچیکه قندون و قندون یکم باهاش حرف زد و خون عمه جون به جوش اومد و گفت من امروز میام تهران که از بس الکی وعده وعید دادن خیلی موضوع رو جدی نگرفتم ...

برای اولین بار خوروشت کرفس درست کردم و خوشمزه شد ، داشتیم سر صبر و حوصله نهار میخوردیم که تلفن پرتقالی زنگ زد و برادرش گفت اگه کاری نداریم یه سر بیاد خونمون ... دیگه فیلم رفت رو دور تند و پرتقالی سریع ظرفارو شست و منم جاروبرقی کشیدم و خونه رو مرتب کردم و تو دلم گفتم خدایا شکرت که خونمون نقلیه و زودی جمع و جور میشه! الکی مثلا من خونه هزار متری دوست ندارم :)))

آخرای بدو بدو بودیم که اومد خونمون ، با قندون رفتیم دم در پیشواز و قندون تا عموشو دید سراغ زنعموی خوشگلش رو گرفت و خیلی ضایع توی راهرو رو نگاه کرد که یعنی اصلا" چه معنی داره تنها میای؟؟؟

 

داشتیم گپ میزدیم که عمه کوچیکه قندون زنگ زد به عموش و گفت دارن میان تهران و بعدشم سریع موبایل پرتقالی زنگ خورد و از اینکه چطور به این سرعت خبر اومدنشون بهمون رسیده شوکه شده بود :)))

خولاصه که عمه جون ها دم غروب اومدن خونمون و شادی اومد به خونمون!

 

بهشون میگم من این همه زنگ میزنم بیاین پیشمون هی میگین خسته ایم و کار داریم، با تلفن دو دقیقه ای قندون بدو بدووو میاین؟؟ این بود آرمانهای عروس داری؟ :)))

کلی گپ زدیم و خندیدیم.

 

جمعه صبح بیدار شدیم و صبحانه ای مشتی بر بدن زدیم و بنده از شدت سرماخوردگی و آب ریزش بینی یه سیتریزین ، یه کلداکس و یه کوریزان باهم خوردم ولی دریغ، دریغ از ذره ای اثر ...

یکی از عمه ها داشت ظرفهای صبحانه رو میشست و از همونجا همه باهم حرف میزدیم، یهو گفت اینطوری خوبه ها، اوایل که میومدیم خونتون از اینکه فنجون جان نمیزاشت هیچ کاری انجام بدیم انقده ناراحت و معذب بودیم که نگو ... منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم: داری از آشپزخونه میای بیرون یه تی هم بکش!

 

غش کرده بودن از خنده ... والا شوخی که نداریم، مهمن میاد خونمون باید خوشحال باشه ... حالا اگه بچه های خوبی باشن برای اینکه خیلی بهشون خوش بگذره میدم گردگیری هم بکنن:)))

 

رفتیم موزه فرش که از شدت آب ریزش بینی و کمبود دستمال کاغذی دلم میخواست با اون ریشه های فرشها بینیمو بگیرم :)) و بعدشم  رفتیم کاخ گلستان که چون تازه دیده بودیمش، ما تو محوطه اش موندیم و دخترا رفتن داخل عمارت ... چشمامو بسته بودم و صدای پرنده ها رو میشنیدم ، نسیم بهاری هم میومد و حسابی کیف میکردم ...

 

بعدش ساعت چهار و نیم بود که رفتیم رستوران مسلم نهار بخوریم ... طبق معمول صف بود! ... قندونم از شدت گرسنگی داشت دسته کالسکه رو گاز میزد ... برا اونا که تا حالا مسلم نرفتن بگم که چیدمان رستورانش مثل سلف های دانشگاهه، همه کنارهم میشینن و هنوز لقمه رو قورت نداده یکی بالا سرت وایستاده که جات بشینه ... البته شرف اسلام رو بیشتر دوست دارم ولی روز جمعه تعطیله ...

 

یعنی تا غذارو گذاشتن رو میز بچه ام قندون با دست رفت تو بشقاب و دونه دونه برنج برمیداشت ... اواسط غذام بودم و سرگرم قندون، که یهو گارسنه بشقابمو برداشت، دو دستی گرفتمش و گفتم دارم میخورم هنوز ... ده دقیقه بعد که باز داشتم به قندون غذا میدادم یه گارسون دیگه اومد قوطی دلسترم رو له کرد و گذاشت تو بشقابم که ببرتش ، گفتم آقا بخدا هنوز تموم نشده دارم به بچه غذا میدم ... یعنی قیافه ام انقده التماس آمیز بود که همشون زدن زیر خنده ... به پرتقالی میگم من پشتم به بشقابه توکه میبینی میان بگو بشقابمو برندارن، میگه اینا خیلی سرعت عملشون بالاست تا بیام بهت بگم بردن تو آشپزخونه ظرفت رو هم شستن :)))

 

شب قرار بود بریم خونه ی برادر پرتقالی و دخترها اولین بار بود که بعد از عروسیشون میخواستن برن خونشون (میگم کم میان خونمون، اینم سندش!) خولاصه سرراه هم رفتیم بچه ها براشون یه هدیه هم خریدن و ساعت هفت شب رسیدیم خونه، له له!  پرتقالی که خیلی زیرپوستی غیب شد و رفت تو اتاق و خوابید.

 

قندون هم که تو ماشین خوابیده بود و شارژژژژژژژژژژژژ، اول رفتم پرتقالی رو بیدار کردم و گفتم نه! خدایی این انصافه من با این حالم بیدار باشم بعد تو بخوابی؟؟؟  از زیر پتو یه چشمی نگاهم میکنه و پرو پرو میگه: من چهل دقیقه تو ماشین منتظر بودم که خریدتون تموم شه، زودتر میومدین همه استراحت میکردیم.

 

یعنی حیف ... فقط حیف که من خیلی معتقد به اصول اسلامی احترام به همسر هستم و صد حیف که خواهر شوهرا خونمون بودن و نشد جواب فیزیکی بدم به این بچه پررووو ... ولی  یه نگاهی بهش کردم که از خنده اش فهمیدم متوجه منظور شده! لامصب من برا خواهرهای تو رفته بودم که برای خونه برادرت کادو بخریم دیگه ... حالا هی از زیر پتو تعارف شابدوالعظیمی میکنه که خب تو بیا بخواب من مواظب قندونم ...

آقا ما اومدیم تو پذیرایی به حالت درازکش با قندون بازی کنیم که نیم ساعتی عمه ها تو اتاق قندون و بخوابن و پرتقال فروش هم که مثلا" خیلی وجدان درد داشت ، با وجدان درد خوابید!

 

 قندون یکم روی بدن له و لورده ی ما اسب سواری کرد و با ماشینش روی سرم مسابقه رالی داد و بعد دید نه! حال نمیده ... رفت عمه کوچیکه اشو از اتاق کشید بیرون که بیا نای نای کنیم، بعدم از اونجا که عمه جون هم خسته بود، قدرتی خدا!!! یادش افتاد یه بابایی هم داره و رفت انقده سیریش پرتقالی شد تا مجبور شد بیدار شه و بیاد تو پذیرایی بشینه ، اینجاست که شاعر میفرمایند: خدایا مرسی، که عشقمو آفریدی! :)

وسط همه سروصداها همونجا یکم خوابیدم و ساعت هشت و نیم هم رفتیم خونه جاری قشنگه ... 

 

قندون که چشمش به زن عمو قشنگش افتاد عینهو مسحور شده ها داشت با کفش میرفت تو خونه، یعنی جواب سلام عموش رو هم نداد، پسره دیگه :)))من که چشم پااااک ، نمیدونم این هیزگولی بودنش به کی رفته! :)

 

اونجا که بودیم دیدم یکی از دخترا داره حرص میخوره که، فهمیدیم قبل اومدن به تهران مثلا" به دیگران سپرده حالا که مادر بخاطر رگ سیاتیک و دیسک کمرش نمیتونه تکون بخوره و اینا هم نیستن، هوای مادر رو داشته باشن ... نتیجه؟؟ همه پاشدن رفتن خونه ی مامان و بابای پرتقالی و بنده خداها مشغول پخت و پز و پذیرایی هستن و گوسفند قربونی هم داشتن و وظیفه خطیر عملیات پس از ذبح هم گردن مامان پرتقالیه ... دیگه بعد از اون همه با هم داشتیم حرص میخوردیم ...

 

روز شنبه هم از اول صبح بنده از شدت سرماخوردگی افقی بودم تا شب، تنها کاری که کردم این بود که ظرفهای شام رو شستم و رفتم رو مخ پرتقالی که زنگ بزنه بگه این چه وضع مریض داریه؟؟

البته که خیلی یواش تذکر داد ولی دیگه با این همه رودربایستی و تعارفی که باهم دارن، قدم بزرگی بود.

 

دیروز هم نوبت قرص ویتامین دی بود، برای خواهرش زدم همه به جز فلانی یک عدد قرص ویتامین دی بخورین، یاد نامگذاری اون شرکت ها افتادم که مینویسن شرکت اصغر و احمد به جز علی :))

 

حالا باید امروز زنگ بزنم به مامان پرتقالی یکمی از دیسک کمر و عمل و محدودیت های بعدی بترسونمش، بلکه به خودش استراحت بده.

 

 

*

توی عید یه روز خونه ی دختر عمه ام دعوت بودیم و شب قبلش رفته بودم خونه ی عمه ام ... بعد عمه ام گفت من نمیدونستم دخترم میخواد همه رو دعوت کنه ، زنگ زدم به خواهرم (همون معلم دینی پرورشیه) که فردا شام بیان خونمون که گفت مهمون داره ... بعدشم دخترم زنگ زد که به همه زنگ زدم دعوت کردم که بیان ولی خاله گفته نمیتونه بیاد ... 

منم خیلی حرفه ای گفتم: ای ول! اگه مطمئنین که نمیتونه بیاد منم زنگ بزنم همشون رو دعوت کنم برای شام :))

 

حالا درست روزی که عمه های قندون خونمون بودن همه یکی یکی زنگ میزدن که بیان خونمون

 

خداجان اون حرفی که خونه عمه اینا گفتم در حد یه ایده و حرف بدون عمل بود، تو دیگه با این همه بزرگیت زشته مقابل به مثل کنی!

 

*

 

برام یه نامه اومده بود که قبلا" درخواستش رو به شرکت زیرمجموعه داده بودم، طبق همون درخواستها فرستادم پشتیبانی که دستور اصلاحش رو بدن ... اونوقت همکاری که واسط ما و زیرمجموعه هست برام نوشت طبق دستور شرکت زیر مجموعه، لطفا" در نامه ای جداگانه درخواست خود را اعلام بفرمایین.

 

عینهو اژدهای خشماگین، یه جواب تند و تیز دادم و به قول مدیرمون با تانک از روش رد شدم! بعدشم چون یه پیش زمینه رفاقتی باهم داریم بهش زنگ زدم که تو که از جزئیات خبرداری نباید این جوابو برای من بفرستی! میگه بخدااا خواستم کار سریع راه بیافته ... گفتم طی این نامه ها درخواست دادم و قبلا" گفتن انجام شده، حالا به جای اینکه عذرخواهی کنن طلبکارهم هستن؟ همینجوری که گفتم میری تو شکمشون چون من نامه جدا نمیزنم!

 

میگه باشه فنجون جون، تو فقط عصبانی نشو :)))

 

*

اینکه قندون زبون باز کرده، از جهات زیادی بسیار خوب و خواستنی و از جهاتی هم خیلی دست و پایمان را بسته است.

مثلا" قبلنا که با دوستانمون و چراغعلی( دوست خواهرکوچیکه) میرفتیم بیرون بعدش که میرفتیم پیش مامان اینا یه جوری بود که انگار نه خانی اومده و نه خانی رفته ... ولی حالا تا خواهر کوچیکه از در میاد تو قندون میدوئه  جلوی در و اسم چراغعلی رو صدا میزنه ...

ماهم برای اینکه سریع حواس ها پرت بشه، تا اسم چراغعلی رو میاره  دست جمعی شعر میخونیم که :

 

گل پسر داریم ما ... قند عسل داریم ما

 

بچه ام هم که مغز فندوقی همراه با ما شعر رو میخونه و بدین وسیله مدیریت بحران میکنیم :)))

 

*

دیروز هم توی خونه داشتیم نقاشی میکشیدیم و قندون فکر کرده کنار پیکاسو نشسته، هی میگفت ماشین پلیس بکش، گل بکش، سگ بکش، میمون بکش ، آقا بکش ...

سگ کشیدم، بعدش که پرسیدم این چیه، گفت گاوووو!

انقده بهم برخورد که نگو! حالا درسته خیلی شبیه سگ نبود، ولی دیگه گاو هم نبود.

 

بعد گیر داده بود" آقا" بکش ... هرچی میکشیدم قبول نمیکرد، آخرش یه عینک گنده براش کشیدم که آهاااا اینم مثل بابا عینک داره، پس اینم آقاست ... شب پرتقالی داشت تو همون دفتر براش نقاشی میکشید یهو این نقاشیه رو دید، با یه حالت "واقعا" برا خودم متاسفم" گفت: الان مثلا" منو کشیدی واسه بچه؟؟

 

*

روی دیوار راهرومون کلی قاب عکس هست که روش عکسامون رو گذاشتم ... داشتم برای تنوع عکسها رو عوض میکردم که قندون اومد سروقت عکسها، برای اینکه دست به سرش کنم یه عکس جدید گذاشتم روی قاب و گفتم بده بابا بگو اینو بزاره توی قاب ...

 

پرتقالی که عکسو میبینه از توی پذیرایی میگه: معیارت برای انتخاب عکسا چیه؟؟؟ توی عکسا میگردی هرجا خودت خوب و خوشگلی و من یا چشام چپه یا کج و کوله ام، همونو چاپ میکنی؟

 

بعدم عکسو به قندون داده که برو به مامانت بگو یدونه خوشگلشو بده ... حیف عکس تکی نداشتم والا در پاسخ یه عکس تکی از خودم میدادم بهش.

 

شما هم اینطوری هستین که تو عکسا فقط خودتونو نگاه میکنین؟؟؟

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 9 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.