X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

سرکار خانم هایده میفرمایند:




ای عزیزای دلم یه روزی 

ایوون از پرستوها پر میشه باز

ای عزیزای دلم یه روزی 

سبزه رو باغچه ها چادر میشه باز

ای عزیزای دلم دوباره

غصه ها از دلامون رونده میشن

ای عزیزای دلم یه روزی 

غزلای مهربون خونده میشن


سلام سلام سلام سلام

همگی سلام همگی سلام

ای زندگی سلام ای زندگی سلام

*

اومدن بهار مبارکمون باشه ... عشق کنیم با دیدن جوونه درختا و نسیم صبحگاهی و جیک جیک پرنده ها.

*

عارضم خدمتتون که ما یک ربع به لحظه تحویل سال رفتیم خونه ی مامانم اینا ... نشسته بودیم دور هفت سین، زده بودم کانال ماه پاره که سال نو رو با دالام دیمبو شروع کنیم که یهو رگ وطنی مامانم گرفت و زد کانال ایران که داشت کربلا رو نشون میداد .... در بهت و حیرت این بودم که یارو چرا سیاه پوشیده و چرا به جای دست و جیغ و هورا داره روضه میخونه که فهمیدم سال تحویل شد! اصلا" یادم رفت حول حالنا الی احسن الحال بخونم.

یکم ماچ کردیم و ماچمون کردن و بعدم عیدی گرفتیم و عکس بازی کردیم و از همون لحظه این تلفنها مگه نفس میکشیدن؟؟؟ یکسره یا زنگ میخوردن یا زنگ میزدن و بابا و پرتقالی هم که تپ تپ مسیج تبریک فوروارد میکردن :))


ما هم با ایمو با خانم تاشکیران عید مبارکی گفتیم و به روی خودمون نیاوردیم که از دوری پسرشون انقده گریه کرده که دماغش قد سیب زمینی شده ، انقدر از راه دور دلقک بازی دراوردیم که دیگه حالش بهتر شد.

بعدشم ساعت ده شب برگشتیم خونه که خیر سرمون تازه چمدان جمع کنیم و فرداش بریم به دیار پرتقال فروش...


توی راه بودیم که پرتقالی گفت ما کل سال صبح زود بیدار میشیم، عجله که نداریم، شب استراحت میکنیم فردا سر صبر چمدون ها رو جمع میکنیم بعد میریم ... منم که رو هوا، حرف رو گرفتم و گفتم شب به خیر لوراااا .... نگم که بازهم تا صبح بیدار بودم و هی دلم میخواست چمدون رو جمع کنم ولی چمدون یه جایی بود که باید فقط پرتقالی برام میاورد ... گفتم عیدی هارو کادو کنم که ماشالا زیاد هم بودن ولی اوناهم توی چمدون گذاشته بودم تا یادم نره و دیگه هی چرخ زدم و چرخ زدم تا یکم خوابیدم و قندون هم هشت  صبح برپا زد! صبحانه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم و حدود چهل و پنج دقیقه کادو کردن عیدی ها طول کشید و زدیم به دل جاده .... واااای معرکه بود ...


توی راه خوابم گرفته بود و قندون هم نمیخوابید و هی میخواست براش کتاب بخونم و باهاش بازی کنم و یه بار هم که بچه پررو از لای صندلی پاشو آورده بود بالا با زبون نصفه نیمه اش هی یه چیزی میگفت نمیفهمیدم آخرش متوجه شدیم آقا میفرمایند: پامو ماساژ بده!!!  پرتقالی که از شدت خنده فرمون رو به زور نگه داشته بود.


تمام مسیر رو هم دالام دیمبو گوش دادیم و تا میخواستم یه کم آهنگ ملایم بزارم مغزمون آرامش بگیره، آقا میفرمودن :بعدی!

پرتقالی میگفت: همش تقصیر توعه! اگه تو دوران بارداری یه کمی موزیک سنتی گوش میدادی، الان سرسام نگرفته بودیم:))


وقتی رسیدیم به خونه ی پرتقالی ها از دیدن خونه ی روشن که هنوز بوی رنگ میداد عشق کردم! رنگ رخساره همشون نشون میداد که حسابی بدو بدو کردن و خسته شدن ... بابای پرتقالی میگفت تا میومدم یکم بشینم، یه پتوی خیس سنگین میدادن دستم که ببرم پشت بوم آویزون کنم، به مامان پرتقالی اشاره میکرد و میگفت: نمیزاره یه چایی بخوریم :))


مشغول گپ و گو بودیم که دیانا خانم که دوماه از قندون بزرگتره تشریف آوردن .... قندون دستاشو باز کرده بود و از هیجان توی اتاق دور افتخار میزد و بعدشم دو سه بار روی زمین غلت زد و واکنش دیانا خانم: نگاه سرد و دماغ سربالا :))) انقده به این واکنش های متفاوتشون خندیدیم که نگو ... پرتقالی به شوخی میگفت: پسرم با دیدن یه دختر انقده تابلو نکن، خودتو بگیر :)))


 از ده دقیقه بعد هم قندون دست دیانا خانم رو گرفت و باهم مشغول بازی شدن و دیگه کاری به کار ما نداشتن ... خوبیش این بود که از جنبه رقابتی و تقلیدشون سو استفاده میکردیم و راحت غذا میخوردن.


تقریبا" وقتی میریم دیار پرتقالی من کارخاصی انجام نمیدم، یه روز ظهر داشتیم استراحت میکردیم که ییهو زنگ در رو زدن و مهمون اومد، من و مامان پرتقالی طبقه بالا بودیم با برادرش و جاری کوچیکه که توی اتاق خوابیده بودن و بقیه رفته بودن طبقه پایین ، اول اومدم زنگ بزنم به یکی از دخترا که بیاد برای پذیرایی بعد گفتم ولش کن، خودم انجام میدم ، چون رگ سیاتیک مامان پرتقالی طوری گرفته بود که به سختی میتونست تکون بخوره .... واااای نگم براتون که خودمو چه شیرین عسلی کردم!!! کعنهو یک عدد عروس نمونه پذیرایی کردم و هربار هم که چیزی روی میز میزاشتم مامان پرتقالی ازم تشکر ویژژژژه میکرد ...


وسطهای مهمونی پرتقالی و قندون هم اومدن بالا و یکم گپ زدیم و از تجربیات مادری ام برای خانم میهمان گفتم و نگم از پرتقالی که رفته بود بالای منبر و تمام کشفیات من در امور غذا رو مفت و مجانی میریخت رو دایره :)


تا حواسم از قندون پرت میشد میرفت میزد به در اتاقی که برادر پرتقالی و جاری کوچیکه خوابیده بودن و میگفت: باااز خداروشکر خوابشون انقدر سنگین بود که اصلا" متوجه اومدن مهمون و در زدنهای قندون نشدن.


وقتی قربون صدقه بچه هفت ماهه میرفتم قندونم پشت سر من تکرار میکرد و قیافه مامان بزرگ و بابا بزرگش دیدنی بود که هی قلب از تو چشماشون میومد بیرون ... بعله داشتم میگفتم که پسرم یه پارچه آقا بود تا وقتی که پرتقالی بچه رو بغل کرد و دیگه قندون طوری آویزون پای پرتقالی شد داشت شلوار باباشو جلوی مهمون ها میکشید پایین :))


مهمونها که رفتن پرتقالی هم رفت طبقه پایین که قندون با عمه هاش بازی کنه ...  داشتم لیوان های چای رو میشستم که تلفن زنگ زد ... بعد مکالمه مامان و بابای پرتقالی به ترکی رو میشنیدم که کامل نمیفهمیدم ولی مامان پرتقالی بهش میگفت من نمیتونم تکون بخورم، برو تلفن رو جواب بده ... بابای پرتقالی هم میگفت: خب من جواب بدم هم باز با تو کار دارن :))) دیگه خودم تلفن رو جواب دادم و یکی از فامیلها بود که اون منو میشناخت ولی من روم نشد بگم شما ولی در همین حد که فهمیدیم بازم قراره مهمون بیاد کفایت میکرد :)))


در تموم این سالها که ازدواج کردیم عید دیدنی نمیرفتیم و امسال جهاد کردم و همه رو بردم عید دیدنی خونه خاله ها ... انقده خوشحال شدن که نگو ... یکی از اون خاله ها بهم میگفت: من فارسی بلدم ولی تز ( زود) تموم میشه :)))


یه بارم داشتم با قندون بازی میکردم و بقیه ترکی حرف میزدن که یهو اسم خودمو شنیدم، سرمو آوردم بالا که جاری کوچیکه با خنده گفت: نه تورو صدا نکردن، من حواسم هست :)))


رفته بودیم گشت و گذار که یه پراید زد بهمون! اول که دیدم سه تا پسر از ماشین پیاده شدن فکر کردم میخوان دعوا کنن، بعد فهمیدیم مسافر بودن! راننده گفت من گواهینامه ندارم و بزار زنگ بزنم یکی که گواهینامه داره بیاد که بتونم از بیمه ماشین استفاده کنم، پرتقالی قبول نکرد و گفت شما بدون گواهینامه نباید پشت فرمون بشینی، چه برسه به اینکه مسافرهم سوار کنی و ممکن بود به بچه من آسیب برسونی، خولاصه من با ماشین برادر پرتقالی برگشتم خونه و اونا منتظر موندن تا افسر بیاد ...


با اینکه مقصر اون ماشینه بود ولی بخاطر تصادف، چشم پرتقالی ترسیده بود و دیگه کلهم با احتیاط زیادی رانندگی میکنه و من از این بابت بسی خرسندم!

اونروز عصر رفتیم یکم بگردیم که قندون بخاطر دندونش حسابی عنق بود الکی گریه میکرد و از بغل پرتقال فروش پایین نمیومد، تو یه مغازه بودم که پرتقالی میگه: قندون یه ریز نق میزد که دیدم یهو ساکت شد و گردنش رو گرفت بالا! نگو ورپریده، چشمش به یه دختره افتاده که موهاشو سبز کرده و وسط گریه حواسش شیش دنگ به ایشون پرت شده.

بعد از شام هم یه توک پا رفت ماشین رو بده به همسایه ی خواهرش که برامون درست کنه و رفتن همانا و ساعت یک شب برگشتن همانا! زنگ زدم بهش میگم کجایی؟؟ میگه اینا لباس پوشیده بودن بیان خونه ی مامان، من گفتم دیگه دارین میخوابین، خودمون نشستیم آجیل میخوریم و داستان تعریف میکنیم و خیلی خوش میگذره، تو بخواب عزیزم!!!!


قندون حسابی شیفته ی یکی از جاریهام شده که از حق نگذریم قشنگه، یعنی در کنار همه شیطنت هاش حواسش هست که زن عموش هم تو دیدش باشه ! وقت خواب رفته بود تو اتاق اونا و بیرون نمیومد ... یه نیم ساعتی صبوری کردیم ولی دل نمیکند ... دیگه خودشون رو زدن به خواب و برادر پرتقالی الکی صدای خوروپف دراورد تا آقا رضایت داد از اتاق اومد بیرون :))


دیروز هم برگشتیم تهران که برخلاف تصورم جاده خیلی خوب بود طوری که از بقیه وقت ها نیم ساعت هم زودتر رسیدیم!!!

*

قبل از عید پرتقالی داشت با گوشیش ور میرفت و حواسش به قندون که هی صداش میکرد تا باهاش بازی کنه، نبود ... ی

هو قندون گفت:بابا با شما هستم!

من و پرتقالی خشکمون زده بود و با تعجب همدیگه رو نگاه میکردیم که این جمله رو از کجا یاد گرفته و چطوری میدونه باید کجا استفاده کنه.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 11 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.