X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

پایان هفته ی معرکه ای رو گذروندم!

از پنج شنبه بگم که وقتی کدبانوی منزل مشغول پخت کتلت، بود ... قندون و باباش هم رفتن پارک و وقتی که برگشتن، قندون از خستگی دخیل بسته بود به تختش که دیگه قبل نهار خوابید ... من و پرتقالی هم سفره پهن کردیم و نهار دونفره ای رو خوردیم  و بعدش قندون رو بیدار کردم تا نهارش رو بخوره.

مامان عروسی دعوت بود و قرار بود دوتایی بریم آرایشگاه ، خولاصه که بخوام بگم، انقدر برای زود رسیدن به مراسم  عجله داشت که بعد از اینکه آرایشگرموهامو شست، با موهایی خیس از آرایشگاه اومدیم بیرون!! حالا مامان همچین سشوار کشیده و مرتب، من عین کوزت با موهایی خیس و  سیبیل! :))

بابا و قندون و پرتقالی با هم اومدن دنبالمون و رفتیم خونه ی ما تا مامان و بابام لباس بپوشن و برن، حالا مامانم یه پیراهن سرمه ای با توپ های صورتی کمرنگ که قبلا براش خریده بودم پوشیده بود و میخواست با کفش قهوه ای ست اش کنه!  بعد که تعجب منو از رنگ کفشش دید فهمیدم رنگ لباس رو مشکی و کرم میبینه ... کلی خندیدیم و وقتی دید من با اطمینان زیاد میگم رنگ و اشتباه میبینی کفش مشکی پوشید! حالا خودم یه کفش سرمه ای داده بودم بهش ولی ته دلش هنوز بهم شک داشت.


مامان و بابا که رفتن، موهامو خشک کردم و نشستم رو مبل که سردرد بدی اومد سراغم ، یه قرص مسکن خوردم و هنوز ساعت ده نشده بود که  رفتم بخوابم  ... 

کافر نبیند و مسلمان نشنود که تا پنچ صبح بیدار بودم!! سردردم هم خوب شده بودها  ولی خوابم نمیبرد ... انقدر سرجام چرخیده بودم که کتف هام درد گرفته بود ... از اینکه پرتقالی خواب عمیقی رفته بود هم حرصم میگرفت و دلم میخواست بیدارش کنم ....  کتاب صوتی گوش میدادم و وسطهاش ده دقیقه خوابم میبرد و باز یک ساعت بیدار بودم ... 

صبح جمعه ساعت هشت و نیم همه سرحال بیدار شدیم ... قرار بود برای تولد دوستامون بریم پشت بام یکی از بچه ها و اونجا هم صبحانه بخوریم هم تولد بازی کنیم ... 

هوا عاااالی! املت مجلسی روی ذغال و بعدشم کیک و چای! 

قندون هم که با کادوی سوپرایزیش که خاله جاااان و چراغعلی :)) گرفته بودن انقده خوشحال و هیجان زده بود که از ذوغش ما هم کیف میکردیم.


بعد از تولد ساعت یک و اندی، من و قندون رفتیم خونه دوستان دوران مدرسه! وییییی پنج تا بچه ، جنگ بود انگار :)) 

دوستم با مبلمان یه محدوه امن برای قندون درست کرد و بچه اونجا مشغول لگو بازی و ماشین بازی شد ... 

یکی از فینگولیا که دو سال و نیمه بود هم حسابی خوابش میومد و انقدر بهونه گرفت تا مامانش رفت ... 

وسط ماشین بازی و نقاشی بچه ها ، یکیشون هم برای خودش موزیک گذاشته بود و بسیار حرفه ای مرقصید ... 

با بچه ها دور هم نشستیم ، گپ زدیم، بغض کردیم، خندیدیم و اعتراف کردیم و همدیگه رو دلداری دادیم و البته دعوا هم کردیم! :))

دوستم هم  از کتابهایی که خودش نوشته بود بهمون هدیه داد.

آخر دورهمی هم از اونجا که فنجون حتما باید خاطره بیافریند، پام گیر کرد به رومیزی و لیوان دمنوشم افتاد روی زمین و شکست! قضا و بلا بوده حتما :)) دیگه از پروسه جاروبرقی کشیدن با وجود بچه ها هم میگذرم ... 

 ساعت هشت شب هم با یه عالمه انرژی مثبت  خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ی مامانم اینا ... 

قندون انقدر از بازی و شیطنت خسته بود که تا ضبط ماشین رو روشن کردم، طبق عادت گفت (آهنگ) "بعدی" و هنوز آهنگ بعدی نیومده خوابش برد ... 

رفتیم خونه ی مامانم اینا و با اینکه توی مسیر خوابیده بود، وقتی میخواستم بهش شام بدم، روی فرش دراز کشیده بودو حس نداشت شام بخوره :))

پرتقالی هم کلی تایم اضافه داشت که همه ی اتوکاری ها رو انجام بده و بعدش اومد خونه ی مامانم اینا ...

*

پرستار قندون بدون اطلاع قبلی گفت این هفته رو نمیتونه بیاد! 

مامان میگه حس ام میگه بعد عید براتون بازی در میاره ... 

حس ششم مامان یه جور ترسناکی، راسته! 

همین دیروز بود که داشتم برای بچه ها از پرستار قندون تعریف میکردما ... 

*

هدفون بولوتوثی خواهرکوچیکه رو برداشتم ... جدا تکنولوژی چقد پیشرفت کرده! 

 خواهر کوچیکه  از اینکه نمیتوانستم به گوشیم وصلش کنم یه عالمه بهم خندید و وقتی گوشم رو نگاه کرد از ترس اینکه نیافته سروته گذاشتم تو گوشم غش کرد از خنده ... و انگار که میخواد به یه خنگ توضیح بده گفت: اینو این جوری! میزاری تو گوشت تا وصل بشه و روشو ببین که چپ و راست رو هم درست بزاری، دم هدفون رو گرفت و با خنده گفت اینم باید رو به پایین باشه ...  و باز  به دهان باز من که پرسیدم این چطوری میفهمه  توی گوشمه تا شروع به کار کنه، خندید :))

خوبیش اینه که سرکار تابلو نیست دارم کتاب صوتی گوش میدم ... 

اول صبح لیوان چایی مو گرفته بودم دستم و نامحسوس داشتم حساب میکردم که اگه چقدر از اتاق دور بشم، هدفون همچنان کار میکنه.


نوشته شده در تاریخ شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 9 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.