X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

خوشبختانه یا متاسفانه دیگه از حرکات یهویی مدیران برای نشان دادن سود در تراز مالی تعجب نمیکنم ...  اسمش را گذاشته ام شیطنت مالی چی ها!

یادمه سال اول استخدامم تا مدتها از اینکه ترازمون انقدر بالا و پایین شد تا به "رقم اعلامی" سود رسید، شوکه بودم... 

هفته قبل هم که مدیرمون اومد مثلا" مارو توجیه کنه که یه فرایندی رو تغییر بدیم ، زبان درازی کردم و گفتم، این روش درست نیست و مطمئنم که ارگان نظارتی مجبورمون میکنه برگردیم به روال جاری، چرا انجامش بدیم؟؟ ... مدیرمون هم خندید و رک گفت: برای اینکه سود داشته باشیم :)) 

قسمت خنده دارش اینه که با اینکه خودمون هم قانع نشدیم، باید دیگران رو قانع کنیم :))

*

همکار آقای اداره، از این بسیجی هاست که سرچهارراه ها ماشین هارو نگه میدارن!!! جالبه ، نه؟؟

بحث سوریه و لبنان و یمن که میشود، از لفظ "ما" استفاده میکند و میگوید ما اگر فلان کار رو نمیکردیم ال میشد و بل میشد ... 

بیخود نیست که ازش میترسم ، دلیل لحن طلبکار و دستوری اش همراه با تن صدای بالایش را میفهمم. 

در کنار همه کارهای شخصی که در اداره انجام میدهد، شاهد مکالمات مکرر اش هستیم که برای رضایت در فروش  یا مشارکت ساخت خانه هایی که میخرد،  طلب پول بیشتر میکند!
لحن صحبت اش در جواب تلفن های مکرری که همسایگان بدبخت میزنند تا مثلا" رضایتش را جلب کنند حالم را بهم میزند.

*

تو استوری یکی از همکاران شرکت، گلدون بهارنارنج دیدم ... تند و تند ازش آدرس پرسیدم که فهمیدم تو تکیه ی بازار تجریشه ... 

میخواست برام بخره تا من بعدا برم ازش بگیرم ... 

شانسی زنگ زدم به مامان، همونجا بود!! خوشبختی و خوش به حالی از این بالاتر؟؟ :)

*

نوتیفیکیشن گوشیمو برای تلگرام برداشتم ... گروه هایی رو هم که برای روز مبادا فالو میکردم رو از اینستا و تلگرام حذف کردم.

نتیجه عالی بود! 

چون متن های جدید کمتری میگیرم ، کمتر سراغ گوشی میروم ...

دیگه هم تلگرام زده شدم هم  اینستا برم جذابیتی نداره.

*

مامان و بابا چندتا خانواده تو زنجان پیدا کردن که اوضاع اقتصادی مناسبی ندارند و هر از گاهی میرن اونجا هم بهشون سر میزنن و هم براشون وسیله میبرن.

دو تا بچه کوچیک دو و چهارساله هم دارن ... 

یه سری از اطرافیان، اسباب بازی یا لباسهایی که دیگه لازمشون نمیشد رو به دست مامان رسوندن که بهشون بده ، رفتم خونه دیدم مامان نشسته و داره وسیله ها رو به قول خودش پاکسازی میکنه و یه نموره هم حرص میخوره .

عده ای هر چیزی رو که دلشون نمیومده بندازن آشغالی، گذاشتن تو کیسه که بدن به مردم مستحق!! 

*

واای فکرش رو بکن!! هفته دیگه این موقع مشغول هیجانات تحویل سال هستیم .... 

خداجانم شکرت!

*

دوتا از همکاران شرکت اختلاس کرده اند! 

این را که میشنوم چشمانم گرد میشود و انگار میخواهم بگویم که این حرف ها حداقل به یکیشان نمیخورد ... 

رقم میلیارد را که میشنوم، یادم میاید که برای نوشتن یک گزارش ساده رنگ به رنگ میشد و اشکش درمیامد ... 

فرایند داخلی شرکت خیلی راه در رو داشت و همیشه رو اعتماد فیمابین جلو میرفت ... 

اوایل که در مورد موجودی انبار صحبت میکردیم، رئیس جون تاکید میکرد که تو گزارشات مثلا" به جای گفتن : فلان قطعه اتون تموم شده ، بگیم فلان قطعه ام تموم شده... کم کم این رفتار تو وجودمون رخنه کرده بود و حداقل برای من طوری بود که انگار تو شرکت خودم کار میکنم.

از وقتی این خبر رو شنیدم ،فکر میکنم که رئیس جون چقدر حال بدی دارد وقتی میبیند پرسنلی که بالای ده سال در مجموعه اش کار کرده، خیانت در امانت کرده است ... 

*

تو خیابونها که میگردم، چشمم به ساختمون هاست ... هی فکر میکنم که دوست دارم خونه جدیدی که انشالا میخریم چه نمایی داشته باشد ، چه خصوصیات و منظره ای داشته باشد ... رویا میبافم ... 

*

چهارشنبه شب، قندونم تب کرده بود ... از خواب بیدار شده بود و با گریه میگفت سرد! (تفاوت سرد و گرم را هنوز نمیداند)

شبانه بردیمش دکتر، شربت سرماخوردگی داد و تمام ... 

روز جمعه که دیدم همچنان تب دارد و لب به غذا نمیزند،  باز هم بردمش دکتر چوب بستنی را که گذاشت دهانش، صدایم کرد که دهانش را ببینم ... فکر کردیم میخواهد دندان های تازه درآمده را نشانم بدهد که دیدم ته گلوی قندون سفید سفید است و چرک کرده است! نمیدونم چرا دکتر قبلی نفهمیده بود.

پشتم تیر کشید وقتی آمپول پنی سیلین برایش نوشت ... 

پرستار محترم هم پای بچه را سوراخ سوراخ کرد...  از درد اشک میریخت و بعد از آمپول بغلش کردم که یعنی تمام شد مادر ... با وجود دردی که جفت پاهایش داشت، پاهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود که امنیت اش حفظ شود ... 

بخاطر جفت پاهاش که آمپول خورده بود نزاشتمش تو صندلی و تو بغلم گرفتمش که بریم خونه مامان، کمربند رو برای جفتمون بستم ، پاهاش رو بین پاهام گذاشتم و دستم دورش حلقه بود که خوابش برد ... نزدیک های خونه ی مامان بودیم که دیدم فینگولی همزمان با ریتم موزیک داره با پاهاش میرقصه .

*

کتاب صوتی پاییز فصل آخر سال است رو، شادی برام فرستاد ... سرکار گوش میدم، خیلی حس خوبی داره.

جای تعجب داره ولی واقعا" آخر سالی بیش از حد بیکارم! 

بنظرم برای کسی که تو بخش مالیه ،این اتفاق عجیبیست.

*


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 12 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.