X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

در سه روز گذشته قندون رو صبح ها حداکثر نه و نیم بیدار میکنیم و خواب ظهرش هم به جای چهار عصر، آوردیم یک ظهر .... شب ها ساعت ده نشده خوابش میبره بدون دردسر .... پریشب هی ساعتو نگاه میکردم  به پرتقالی میگفتم واااای ساعت ده و نیمه و ما تو تختخوابیم؟؟؟؟  دوباره ده دقیقه دیگه اش میگفتم یادم نمیاد آخرین بار کی انقدر زود خوابیدیم!!! 

دیشب ولی  دلم براش تنگ شده بود ... نشسته بودم و فیلمش رو میدیم که یک ساعت قبل، از نیمکت اپن مثل دروازه استفاده میکرد و بهش شوت میزد ... پرتقالی میخندید و میگفت: بچه رو زود میخوابونیم بعد میشینیم فیلماشو میبینیم :))

*

قبل شام پدر و پسر رفتن حموم و وقتی از بقل باباش گرفتمش مثل طوطی با زبان نصفه و نیمه اش میگفت: استقلال سروره، پرسپولیس(پپولیس) تنبله! :))

بعدشم که با ایمو بابا رو گرفتم بهشون میگه: حموم رفتم تمیز شدم :)

*

رفته بودیم مراسم سالگرد ختم یکی از اقوام ... 

وقتی رفتیم تو جو خنده داری بود ، مامانم و عمه کوچیکه و عروس و دخترش یه سر میز نشسته بودن و معلم دینی و قرآن و پرورشی هم تک و تنها روبروشون ....  مامانم و عمه هام، دختر خاله هم هستن ، منم کرمم ریخت و رفتم پیش دختر عمه ام نشستم که این دسته جمعی بودنمون و تک موندن معلم دینی خیلی بیشتر به چشم بیاد ... هی هم زل میزدم به چشم معلم و بدجور خنده امون میگرفت و عمه ی معلم لباشو گاز میگرفت که خنده اش معلوم نشود ... 

الان که داشتم مینوشتم این معلمای دینی پرورشی همونایی بودن که آشغال به خوردمون میدادن که مثلا اون دنیا از چتریهامون آویزونمون میکنن ... یادم افتاد عمه ی معلمم قبلنا چادری بود و خیلی وقته دیگه با چادر ندیدمش :)) سوژه ی انتقامی عیدمون هم جور شد!

داشتم تعریف میکردم که مراسم ختم بابابزرگ خیلی خندیدیم  که آقای خوش صدا ، گفت چراغها رو خاموش کنین که روضه گریه دار بخونم ... منم که دلم نمیخواست قندون  تو این فضا باشه با پرتقالی و پسرعموها رفتیم تو حیاط جلوی سالن که همچنان صدای یارو روی مخم بود ...  ربط روضه هاشم نمیفهمیدم ولی مشخصا میخواست هرکسی در حد توانش یه اشکی هم بریزه.

دو دقیقه آخر گفتم جلوی صاحب مجلس مردم داری کنم و رفتم تو، دیدم همشون از شدت گریه قرمز شدن .... ولی دارن میخندن و با دستمال جلوی دهنشون رو گرفتن ... دختر عمه ام میگه: وسط روضه یهو مامانم و مامانت چنان زده بودن زیر خنده که هلاک شدیم تا جلوی خنده امونو بگیریم و تعریف میکردن که برای اینکه ضایع نشه رفتن براشون آب آوردن و الکی شونه هاشونو ماساژ دادن که ظاهر سازی کنن در اثر گریه به این روز افتادن ... 

به مامان میگم به چی میخندیدین ؟؟ میگه نمیدونم! دیدم عمه ات هی میخنده منم خنده ام گرفت بعد دوتایی خندیدیم بعد دیدیم نمیتونیم خنده امونو کنترل کنیم و الان خیلی ضایع میشه، ادای گریه درآوردیم بیشتر خنده امون گرفت.

*

دیروز رفتم جواب آزمایش خون CA125 ام رو گرفتم و چون جوابش تو رنج نرمال بود ، به جای من مامانم رفت پیش دکتری که در خصوص برداشتن رحم و تخمدان تحت نظرش هستم.

داشتم وبلاگ زن کویر رو میخوندم و یه جایی از گرگرفتگی اش بعنوان رفیق همیشگی نوشت و من بغض کردم ... کارم از بغض هم داشت میگذشت که این صفحه را باز کردم و کمی نوشتم که حال و هوام عوض شه ... 

حقیقتش اینه که فکر میکنم 35-36 سالگی برای یائسه شدنم یکم زیادی زوده .

*

واای دیروز یه بسته ی خیلی گنده از لباسها و چکمه ای که اینترنتی سفارش داده بودم گرفتم .... 

کلی کیف کردم .. هی یکی یکی میپوشیدم و جلوی آینه به خودم فتبارک الله میگفتم :))) 

چقدر این بسته های پستی خوبن ... 

جعبهه هم شده قلمرو قندون! با توپاش میره تو جعبه و هنوز نفهمیده که وقتی خودش تو جعبه نشسته، نمیشه در جعبه رو بست!

*

امروز صبح یه ربع به هفت صدام کرد، رفتم کنار تختش که پستونکی که احتمالا" لای پتوش گم شده رو بهش بدم، دیدم میزنه رو بالش کنارش و میگه بیا! 

رفتم یه ده دقیقه ای ماساژش دادم و به شیطنت اول صبح و بپر بپرهاش خندیدم و دوتایی شاد و سرحال اومدیم به پرتقالی که داشت برای صبحانه ام لقمه محبت میگرفت صبح به خیر گفتیم.

انقدر هم مشغول خونه مقوایی اش بود که وقتی از خونه زدیم بیرون، صداش در نیومد.

خدایا شکرت برای صبح قشنگ و لطیفی که برامون ساختی.

*

خاطره بازی:اشک ها و لبخندها

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 9 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.