X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

مشاورم معتقده باید شبها قندون را زودتر بخوابونیم که حداقل یک الی دو ساعت من و پرتقالی برای خودمون و همدیگه وقت بزاریم و حتما" بازی ها دونفره مثل تخته نرد و ... داشته باشیم چون کیفیت رابطه ما دو تا بخاطر اینکه همه تمرکزمون قندونه، خیلی کم شده . 

به مرور و با بزرگ شدن قندون تمام وقتمون هول قندون میگذره ... راستش دلم نمیاد قندون رو زود بخوابونم چون میخوام بیشتر و بیشتر باهم وقت بگذرونیم ... پرتقالی هم با اینکه جلوی مشاور توپ رو انداخت تو زمین من، ولی ته دلش خیلی با اینکه مثلا" قندون رو ساعت نه شب بخوابونیم موافق نیست :))

الان چند روزی میشه که مثلا" به جای ساعت یازده قندون رو ساعت ده میبریم تو اتاقش و داریم عادتش میدیم یک ساعتی زودتر بخوابه ... بماند که گاهی تا همان ساعت یازده مشغول کتابخوانی و قصه گفتن هستیم ولی میدونیم کم کم عادت میکنه ... فکر میکنم ساعت ده دیگه، معقوله :) حداقل پنج ساعتی بچه رو ببینیم!

از وقتی قندون زودتر میخوابه ، همون یکی دو ساعتی که تایممون خالی شده خیلی به بهتر شدن روابطمون کمک کرده! البته که با روزهای اوجمون خیلی فاصله داریم ولی، هم بیشتر باهم گپ میزنیم و هم یه نیمچه وقتی داریم که به کارهای شخصی خودمون بپردازیم.

اگه رویه امون رو همینطوری ادامه میدادیم، احتمال اینکه رشته کار از دستمون در بره خیلی زیاد بود.

*

در اقدامی انتحاری دیروز موفق شدم از وقتی میرسم خونه، تا وقت خواب نهایتا" یک ربع گوشی دستم باشه! 

*

دیروز ماشین رو دادم دست پرتقالی و خودم بعد شاید یکسال با تاکسی رفتم خونه ی مامان ... سرراه هم رفتم تجریش و نخ های رنگی رنگی برای گلدوزی و دو تیکه پارچه هم خریدم ... خیلی حس خوبی داشتم... البته که نخ مشکی یادم رفت و امروزم باید دوباره برم! 

خوش به حال پرتقالی شد که امروز هم ماشین رو برد.

*

رفته بودیم میهمانی، ساعت ده شب برگشتیم ... قندون خواب بود، پرتقالی متن سخنرانی امروزش را -توی ذهنش- آماده میکرد! و من هم مشغول گلدوزی بودم، میشکافتم و باز از نو ... 

یکهو باز صدای همان دختر عجیب همسایه روبرویی که آمده بود تو راهرو و رکیک ترین فحش ها را میداد ... پرتقالی در را  باز کرد و دختر باقیمانده فحش هایش را به پرتقالی داد ... 

همانطور که پرتقالی با لابی من ساختمان حرف میزد ، از ترسم در را بستم ... واقعا" میترسیدم آن دختر - که بنظر میرسد چیزی برای از دست دادن ندارد- بیاید داخل خانه مان و کار دستمان بدهد ... 

صدای بسته شدن در آسانسور را شنیدم و سعی کردم پرتقالی را آرام کنم ... سرشیفت نگهبانی که آمد، اعتراضمون رو منتقل کردیم ... هر چه در زد، در را باز نکردند ... مشغول صحبت بودیم که یک جوان رعنا آمد و خواست وارد خانه شود ، بدبخت شوکه شده بود و البته حدس میزد که جریان از چه قرار است ... چون وقتی وارد مجتمع میشده است، دخترک را دیده است که مست و پاتیل هی راه میرود و هی روی زمین می افتد.

توضیح داد که با یک پسری همخانه شده است و خودش هم از این رفتارها شوکه است و تمام مدت نگران اینه که حین دعوا کله یکیشون بخوره لبه دیوار یا میز و کار دستش بدهند...همسایه دیگر هم معترض و نگران به ما پیوست ، حرصمان که خوابید دیدیم او هم تو تیم ماست و میگوید میخواهد سهم آن پسر را بدهد که برود و قولنامه را عوض کند و پولش را هم جور کرده است ... گرچه پرتقالی میگفت خالی میبنده.

تمام مدت که داشت صحبت میکرد، فکر میکردم بیست و سه سال دیگر قندون هم انقدر رعنا میشود ... خدا کمکان کند که طوری تربیتش کنیم که همانقدر که من از ادب و تیپ و استایل این پسر و البته مهارتش در کنترل خشم و آرام کردن دیگران ، لذت میبرم ... دیگران هم هی نگاهش کنند و فتبارک الله بخوانند :) 


 - البته بعید میدونم قندون انقدر دراز شود! پسر همسایه نه یک سر و گردن، حداقل دو سرو گردن از همه بلند تر بود.


دیشب تو گوشی مامان عکسهای چهارماهگی قندون رو نگاه میکردیم، پرتقالی میگفت: پسرم اونقدرا هم که میگفتن سیاه نبوده هاااا ... 

مامان با خنده ی تهدید آمیز میگه:حالا برو عکسهای قبلیشم ببین...

*

قندون از وقتی جیب های شلوارش رو کشف کرده دیگه یکسره دست هاش تو جیباشه ... مثلا" میخواد بدوئه، دوتا دستش تو جیبشه و دویدنش خیلی خنده دار میشه.

دیروز کنار بابام وایستاده بود و مهرش رو هم گذاشته بود جلوش، نه اینکه با خدا تعارف نداره، دست به جیب هم نماز میخوند ... به تقلید از بابام میخواست سجده بره، بخاطر اینکه دستاش تو جیبش بود تعادل نداشت و با سر میرفت تو زمین.

*

اولین تابلوی گلدوزیم دیروز تموم شد :)

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 14 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.