X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

پنج شنبه بعد از اینکه سوپ معرکه پرتقالی رو نوش جان کردم ، از سرکار رفتم آرایشگاه و ساعت شش برگشتم خونه. به قدری سوپ اش جا افتاده بود که میشه تو مهمونیا روی پرتقالی حساب باز کنم.

پرتقالی میدونست رفتم آرایشگاه و کارت هم از حساب مشترکمون کشیدم ... موهامو به قدری تیره کرده بودم که اختلاف رنگ قبل و بعد آرایشگاه مشخص بود، یه نمه چتری بلند هم گذاشتم محض تنوع ... اونوقت پرتقالی همینطور که نشسته رو مبل، نگام میکنه و میگه: چکار کردی حالا؟؟؟ 

بهش میگم صبح موهای من چه رنگی بود؟؟ میگه من رنگ الان موهات یادمه، قبلش رو نمیدونم چی بوده، همین نبود مگه؟؟؟؟

نمیفهمم ادا درمیاره منو حرص بده یا واقعا انقده گیجن؟؟

 شبش رفتیم خونه یکی از دوستامون که تولد بازی داشتیم بازم ... 

اونجا که بودیم همه سریع تبریک گفتن، پرتقالی زیر سیبیلی رد کرد ... قسمت خنده دارش این بود که دو تا از دوستامون که زوج بودن، آقاهه هنوز کفشش رو در نیاورده بود گفت: بــــــه! متولد چه موهای قشنگی ! مبارکه!!! 

حالا بعد اون پرتقالی هی باهاش کل کل میکرد که فنجون همین شکلی بوده!  تو آخه از کجا فهمیدی؟؟؟ حتما" خیلی هیزی!  :)))  

*

شبش هم برای اولین بار از این بازیا که باید مثل مانکن روی تلویزیون برقصی تا امتیاز بگیری، بازی کردیم و قندونم اون وسط هیجانی میچرخید و خیلی خوش گذشت. 

منم که کلا صدا نداشتم با هرکی میخواستم حرف بزنم به به بغلی میگفتم اون به سمع و نظر بقیه میرسوند ... 

وااای کادو گرفتم باقلوا! انقده کادوهای امسالمو دوست میدارم که نگو و نپرس ... یه پز ریزی تو این جملات هستا ، گرفتین یا بیشتر تر پز بدم؟؟ :)

*

جمعه صبح تا تکون بخوریم شد شب :)))  منم هی کم کم همون ته صدای داشته ام از بین رفت ....  دم خونه ی مامان اینا، قندون رو دادیم به بابام و خودمون رفتیم دکتر ... 

یعنی قندون بابام رو که میبینه دیگه کلا" همه رو یادش میره ... پرید بغل پاپا و با خودش نگفت من ننه ای داشتم، بابایی داشتم ... هچ!

دکتر هم یه کوچولو معاینه کرد و گفت دو روز استراحت میکنی و حرف نمیزنی  چون هوا کثیفه و تشدید میشه و احتما واگیردار بودنش هم هست و آب پاکی رو ریخت رو دستم که بازه این آنفولانزا چهار هفته اس تا خوب بشی! 

خب من اصلا واسه استعلاجی نرفته بودم دکتر و وقتی گفت واگیرداره هم اعصابم بهم ریخت چون میترسیدم قندون هم بگیره و اعصاب خونه موندن رو هم نداشتم.

شنبه موندم خونه مامان و عصرش رفتم دندونپزشکی و بعدشم برگشتم خونه چون یکشنبه کارگر داشتم.

*

کتاب ملت عشق رو دیروز شروع کردم و خوشم اومده ازش ... هنوز به جایی که بگم نمیشه کتاب رو زمین گذاشت نرسیدم ولی قلم نویسنده - مترجمش رو دوست داشتم.

*

با رفیق ترین چت میکردم و گفتم شاید نتونم برای جشن اش برم اصفهان چون مریض شدم و درست نیست یه وقتی کسی تو مهمونی از من بیماری بگیره ... 

میدونه وقتی میگم دوست دارم بیام، خالی نمیبندم و درکم میکنه ... میگه همکارهای منم مریض شدن صداشون گرفته ، تو مایه های قمیشی و داریوش شدن همه ...

میگم من هنوز باید لب بزنم، به صدا سازی نرسیدم.

*

شبها خیلی خوابم یه جوری شده ... انگار واقعا" تو خواب بیدارم و دارم یه زندگی موازی میکنم از بس که همه جزئیات و حتی حس و حالم واقعیه... هم جالبه هم دوستش ندارم ، خیلی ازم انرژی میگیره ... جاتون خالی شنبه شب فرانسه بودم :)) ، دیشب هم داشتم امتحان میدادم (همراه با تقلب) و ممتحن امتحان هم از این روانی های ترسناک بود که عاشقم بود، جون کندم تا امتحان رو دادم ... هم از ممتحن میترسیدم هم از نتیجه امتحانم.

*

پرستار قندون امروز نیومد و مامان صبح اومد خونمون. کلید ماشینش رو داد که حالا که زوج و فرده و تاکسی نیست با ماشین من برو ... هی گفتم نه! ماشین مامان از این ژیگولی هاست و یکی بهم بزنه بدبخت میشم ... ولی دیدم تاکسی نیست و دیگه با ماشین مامان اومدم و یه جا پارک باقلوا هم دم اداره برام رزرو شده بود ( خدایا شکرت!)  فکر کن دقایق پایانی هست و هر آن ممکنه من تاخیر بخورم بعد چون ماشین مامان سویچ نداشت یادم نمیومد چطوری باید خاموشش کنم :))) زنگ زدم به خواهر کوچیکه که با یه خنده ای که توش جمله ی" خیلی ضایعی" نهفته بود، گفت واااا مثل فلان ماشینه دیگه! دکمه داره و من تازه یادم افتاد ماشینو همینجوری روشن کرده بودم! 

*

چقدر دلم میخواد برای اولین بار آش رشته بپزم، بلد نیستم ولی ... افتادم روی نت دستور پخت ساده  با فوت و فن های مربوطه اشو پیدا کنم .

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 14 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.