X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

همون شبی که برگشتیم ایران پرتقالی مریض شد و پنج شنبه هم به بنده انتقال داد، طوری که همون لحظه حس کردم بدنم داره افت میکنه ... رفتم بخوابم که قندون خان ییهو مامانی شدن و چسبید بهم ... پتو رو مثل کیسه خواب دور خودم پیچیده بودم و وسط حال خوابیدم و قندونم کنارم خوابید ... بدن درد شدیدی داشتم طوری که از آبگوشت مامان پز ظهر جمعه هم گذشتم و یکسره خوابیدم تا صبح روز شنبه ... وقتی میگم یکسره یعنی واقعا" یکسره خواب بودم ... شکر خدا شنبه صبح خبری از بدن درد نبود ... 


شنبه بعد از سرکار  اول من و پرتقال فروش رفتیم دکتر برای سرماخوردگیمون دارو گرفتیم و بعدم قندون رو از مامان گرفتیم و بردیمش مطب دکتر ... 

فضای مطب دکترش خیلی خوبه و مخصوصا" منشیش که هم به اندازه یه دکتر دانش داره و وقت و بی وقت تلفنی جواب مامانای دل نگرون رو میده، هم بچه ها رو به اسم میشناسه. 


منتظر بودیم تا نوبتمون بشه، یه پسر کوچولوی بامزه هم روبرومون نشسته بود و قندون چنان محو پسرک شده بود که دلم براش سوخت، هی میخواست توجهش رو جلب کنه و پسرک هم که بنظر 4 ساله میومد، اعصاب بچه های فینگیلی رو نداشت ... آقا من یواشکی دستمو مثل تفنگ کردم و بی صدا بهش شلیک کردم و بعدش این قندون و پسرک و یه دختر دیگه بودن که بصورت ممتد بهم شلیک میکردن و صدای تفنگ های خیالیشون مطب رو گذاشته بود رو سرشون، صدای تفنگ اون پسرک مثل تک عطسه ی آدم بزرگا بود و منشی مطب هی فکر میکرد یکی عطسه میکنه... منم که مثل یک مادر معصوم نشسته بودم یک گوشه و تماشاشون میکردم و گاها" یک تذکر الکی هم میدادم که مثلا" یواش تر بازی کنین .... 


از مطب که اومدیم بیرون پرتقالی میگه: فکر نکن نفهمیدم این هیاهوی مطب رو کی شروع کرد ها!! :)))


*

به پرتقالی گیر دادم ماسک بزن تو خونه که بقیه نگیرن ... دو دقیقه میزاره بار بر میداره ، میگه فنجون ببین، با هر بازدم شیشه عینکم بخار میکنه هیچ جا رو نمیبینم ... سرفه میکنم که دیگه بدتر دیدم کور میشه :))


*

نصفه شب خواب بودم یهو با صدای تق تق خوردن شیشه شیر به بدنه تخت و بعدش قلپ قلپ شیر خوردن قندون بیدار شدم ... وقتی میخواستم بخوابم،  بهش تو خواب شیشه شیر داده بودم، نصفه خورد و بعدم پستونکش رو گذاشت دهنش و ادامه ی خواب ... نصفه شب انگار گشنه اش شده و خودش شیشه شیر رو برداشته و تا ته سر کشیده.

همیشه شیشه شیر نصفه رو از تخت اش برمیداشتم اما گویا دیگه باید بزارم برای چاشت نیمه شبش :))


*

انقدر همه هی عکس برف بازی گذاشتن، دیروز جوگیر شدم تا رسیدم خونه لباس تن قندون کردم و بردمش تو حیاط ساختمون که اولین تجربه برف بازی رو داشته باشه ... بیشتر از برف، از پله های ورودی استقبال کردو پنجاه بار رفت بالا و اومد پایین ... حالا نمیدونم با برف میونه اش خوب نبود یا اینکه مامان پایه ای برای برف بازی نداشت اول اومدم براش آدم برفی درست کنم ولی دستکشهام خوب نبود و سریع دستهام یخ کرد و بیخیالش شدم .. دستای خودم تو جیبم بود، به قندون میگفتم به برف دست بزن گوله برفی درست کن :))) 

سرجمع نیم ساعت پایین بودیم و برگشتیم خونه ... مهم عکس توی برف بود که به حمدالله گرفتیم.


*

 قندون از یکسال و نه ماهگی،  شروع کرده جمله های سه کلمه ای میگه  و خیلی معجزه وار دایره لغاتش گسترده شده ... 

شیطنت ما هم درخواست گفتن کلمه های یکم سخت مثل پرسپولیسه که صدایی مثل پسوسسسسی ازش میاد بیرون.


روز شنبه میخواست از تخت مامانم که ارتفاعش کمی بلندتر از تخت های دیگه اس بره بالا، بابا اومد کمکش کنه اشاره کردم و گفتم نـــــــــــه! چون اگه ببینه میتونه بره بالا هی میخواد ببریمش بالای تخت، خطرناکه یه وقت میافته ... مشغول گفتگو بودیم که دیدم قندون پاشو گذاشت لبه ی تخت و رفت بالا و بهمون لبخند زد! خدا رحممون کنه.


*

مسافرت که بودیم استرس گرفتن بیماری ام اس اومده بود سراغم ... شاید برای اینکه اطرافیانم میزبان این بیماری شده اند و ژنهای پلاسیده ی ما هم که معرف حضورتون هستند ... نمیدونم میدونید یا نه به جز استرس، کمبود ویتامین دی هم جزو عوامل ام اس هست ... 

خلاصه رفتم یه پک گنده ویتامین دی و مولتی ویتامین خریدم که روزانه بخورم ... قرصاش انقده گنده هستن انگار برای گاو درست کردن! پایین که نمیره، وقتی هم فکر میکنی رفته پایین، نرسیده به تقاطع معده یه وری وایمسته برا من شکلک درمیاره :))  

به مامان زنگ زده بودم که اگه دارویی چیزی میخواد براش بخرم، نمیدونم کدوم دارو بود که طبق عادت گفت خارجیشو بخر :)))  


*

در راستای ترک از اعتیاد به گوشی ، نرم افزار moment رو نصب کردم ...

میخوام ببینم در روز چقدر از وقتم پای گوشی هدر میره ...  تعداد دفعاتی که گوشی رو میگیرم دستم و مدت زمانی که هر بار با گوشی میگذرونم رو گزارش میده.

دیروز سی و یک بار گوشی رو گرفتم دستم و سرجمع دو ساعت و پنجاه دقیقه از وقتم تو اینستا و تلگرام گذشته ... 

بنظرم خوب بود خودم فکر میکردم خیلی بیشتر از اینا گوشی بدستم و امروز باید جبران کنم :)))

یک هفته همینطوری پیش برم ببینم میانگین تایمی که برای گوشی دست گرفتن میزارم چقدره و کم کم ، کمترش کنم و بعد برم سروقت پرتقالی به زووور ترکش بدم.


*

دیشب انیمیشن زوتوپیا رو دیدیم خیلی قشنگ بود ... کلا" وقتی پرتقالی پای تلویزیونه یا داریم هایدی و مهاجران و خانواده دکتر ارنست و از این قدیمیا میبینیم یا انیمیشن ، بعضا" دیدم صبح جمعه داره با صدای بسته کارتون میبینه :))) 


داشتم به قندون شام میدادم که هزار الله اکبر انقدر تمیز و خوب غذا میخوره، مجبور شدیم بعدش جاروبرقی بکشیم! یهو دیدم تلویزیون داره یه صحنه بکش بکش خیلی خشن نشون میده، در نقش نن جون تذکر دادم و پرتقالی همزمان با تعویض کانال به قندون میگه: مامانت بعضی وقتا ... گاها" ... حرف های درستی میزنه ... به حرفش باید گوش داد. 

*

پرشین بلاگ هم مسخره اشو دراورده ها! فقط در صورتی میشه کامنت بزاری که عضو پرشین بلاگ باشی! تازه قالب صفحاتشون هم بهم ریخته ... با این نوناشون :))

اسکارلت جان این موفقیت عظیم را به شما تبریک گفته و درخواست اعلام شرح فرایند گرفتن پوشک را میداریم.

کسی نمیدونه بز کوهی چرا دیگه نمینویسه؟؟

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 8 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.