X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

امروز تولدمه :)

اونوقت پرتقالی خوشمزه و بانمک، محض شوخی اول صبحی میگه: خب متولد، چند سالت شد؟؟؟؟ 

میخواستم حین حرکت از ماشین بندازمش پایینا ، گفتم سی و چهار دیگه .... میگه نه! سی و سه ات تموم شد.

گفتم هنوز سن برام مسئله نیست ... 

بعد میاد مثلا" وضعیت ایجاد شده رو درست کنه، میگه: عوضش هم قشنگی هم شادابی هم (مکث طولانی) خیلی خوش اخلاقی :)))

*

صبح دیدم لابلای لقمه های محبت ام یادداشت گذاشته و تولدم رو تبریک گفته 

*

سطح انرژیم بسیار پایینه و با مقالاتی که صبح خوندم بنظرم سندم پی ام اس رو دارم ،در حالیکه فکر میکردم افسردگی گرفتم.

هی تلاش میکنم با شلوغ بازی مجازی خودمو شاد و شنگول کنم  ... 

پرتقالی و قندون هنوز جت لگ هستن شبا هشت و نه شب میخوابن تا چهار صبح ... بعد صدای بازی کردن و کشتی گرفتن هاشون رو میشنوم تا ساعت بشه شیش و نیم ، هفت که منم بیدار شم. 

به پرتقالی گفتم گوشواره ی گردنبندی که برای سالگردمون خریده بود رو برام بخره ... چون سفر بودیم نتونسته زودتر سفارش بده ودیروز که رفته، بهش گفتن دوروزطول میکشه دپرس شده ... 

غمگینانه ی موضوع اینه که نمیفهمم چرا اصلا دلم کادو و شلوغ بازی نمیخواد ...  

*

همین الان که اینو نوشتم، رفتم دستهامو بشورم دیدم دوستام تو آبدارخونه جمع شدن تولد بازی کنیم در رو بسته بودن که صدا نیاد بیرون تا منو صدا بزنن، منم قرریزان پریدم تو  آبدارخونه و سوپرایزشون کردم و کادوهای خوشگلی گرفتم 

بهترینشون یه گوی شیشه ای بود که توش گیاه و ماهی های کوچولوی قرمز هست ، به ماهیا نگاه میکنم و شنا کردنشون رو دنبال میکنم و همه چی یادم میره.

لذا در ادامه جمله آخر پاراگراف قبلی باید بگویم الکی گفتم خیلی هم دوست دارم :))

*

چیزکیک نوتلا  از شیرینی فروشی بی بی ، خوردم خوشمزه بود در حد بنز.

*

پرستار قندون صدای قندون رو برام فرستاد که برام تولدت مبارک میخواند. رفتیم اینستای قندون و فیلم و عکسهاش رو دیدم و حالم چندین درجه بهتر شد.

*

روزهای قرمز تقویم رو نگاه میکردم دیدم تو اسفند ماه یه تعطیلی خوب هست و این اصلا منصفانه نیست که من اونروز شیف هستم :((  

دوستم میگه بزاربوی کانگرو از لباسات بره بعد حرف از سفر بزن.

*

همسایه های روبروییمون در زمان سفر ما عوض شدن و دوتا پسر مجرد 25 ساله اومدن، من هنوز ندیدمشون ولی مامانم این مدت که میومده خونمون دیدتشون و کلی از شیطنت هاشون خوشش اومده. 

گرچه صداشون یکمی بلنده و قندون میترسه و تا صداشون میاد میگه: ترس.

یه روز مامان و  بابام قراربوده از مسیرهای مختلف بیان خونه ی ما و بابام یکم زودتر رسیده و پشت در مونده تا مامانم هم برسه ، بعد یکی از این پسرا اومده پرسیده با کدوم واحد کار دارین و بابام گفته منتظرم برسن... میگه هنوز در رو نبسته، بشکن زنان آهنگ پشت درای بسته عاشق دل شکسته رو خوندن و بابام تو راهرو غش کرده بود از خنده:))

*

آرزوهای امسالم:


خونمون رو بتونیم عوض کنیم و ایشالا بریم خونه خودمون.

خانواده ام ، خانواده ی پرتقالی و پرتقال فروش و قندون سلامت و شاد باشن و روزهایی پر از آرامش رو داشته باشیم.

درامدمون که پربرکت هست، همینطور پر برکت بمونه.

از منظر روابط همکاری و همکاران مرتبط ، محیط کاری بهتری داشته باشم .

با خودم به توافق برسم که بچه دوم میخواهم یا نه و در جواب منفی برای عمل های پیش رو تردید نکنم.

رمان بنویسم :)

یه سفر به شهرهای جنوبی ایران (ترجیحا کیش و بوشهر) ، یه سفربه شهرهای مرکزی (ترجیحا یزد) داشته باشیم. 

بتونم برای 22 بهمن مرخصی بگیرم بریم اصفهان تولد دوست جان جان.

فوبیای گربه رو درمان کنم به حق علی! 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 23 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.