X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

وااای هوا چقده بهاریه! به به آسمون  چقدر آبیه!  

اینو صرفا نوشتم از برای پز دادن :)))


از روزی که اومدیم تا دو روز قبل همه به جز پرتقالی همچنان جت لگ بودیم! 

شب اول که قندون به تایم عصر ایران خوابید و ما هم خجسته گفتیم از خستگی تا صبح میخوابه! ساعت دو شب بیدار شده بود و با خودش درگیر بود که منکه خوابم نمیاد پس چرا هوا شبه! 

 این مدت بهش شربت خواب هم میدادماا ولی به جای اینکه خوابش بگیره ساعت دو شب بیدار میشد عینهو اینا که کشتی کج میگیرن میپرید رومون و میگفت بااااازززززی! باااااززززی! 

قندون تو پرواز اول به دبی نهایت همکاری رو کرد و ما خیلی ذوغمرگ شدیم ، بعد از خداد ساعت ترانزیت سوار هواپیمای دوم شدیم و هواپیما پر از بچه قد کف دست ! یعنی انگاری الان از اتاق زایمان اومدن تو هواپیما... 

**

چند خط بالا رو تو گوشی نوشته بودم که دیگه فرصت نشد از سفر وبلاگ آپ کنم ... 

قسمت برجسته ی سفر برای من  آسمان آبی و طبیعت سبزش بود و دیدن رفیق جان ... 

قرار بود با خواهرکوچیکه بریم سفر و طبق معمول دم رفتن هزارتا کار ریخته بود سرش به حدی که شبا زودتر از نه و ده نمیومد خونه اونم ما که در کمتر از یک هفته برنامه سفرمون جور شد ... من برای جمع کردن وسایل لیست خودمو نوشته بودم و براش فرستادم که حداقل سرعتش بره بالا ... برای صرفه جویی در حجم بارهم وسایل مشترک رو قرار شد یکیمون برداره. 


برای رفتن هم چون کالسکه قندون رو میخواستیم ببریم قرار شد ون بگیریم ... ضمن مذاکرات تلفنی من فکر کردم خواهرکوچیکه میخواد بگیره و اونم همین فکر رو کرده بود ... نتیجه اینکه وقتی خواهر کوچیکه تو راه خونه ی ما بود فهمیدیم کلا ماشین نگرفتیم و مجبور شدیم با دو تا سواری بریم ... 

هواپیمای تهران به دبی با کیفیت عالی و همکاری خوب قندون به خیر گذشت و بعد هشت ساعت ترانزیت رسیدیم به مرحله ی غول سفر یعنی 14 ساعت پرواز ... خب صندلی ای که جلوی پامون خالی باشه گیرمون نیومد و بعدشم دیدیم کلی واجد شرایط تر از ما تو هواپیما هستن ... قندون رو با تلویزیون و فیلم های داخل گوشی سرگرم کردیم و یه بار هم بهش شربت خواب دادم که همون تایم خواب شب ایران رو ولی عمیق تر روی پای ماها خوابید ... 

اما وقتی رسیدیم استرالیا شب اونا به ساعت عصر ما بود و ما ساده لوحانه فکر میکردیم تا صبح میخوابیم ! اما نصفه شب شارژ و سرحال بیدار شدیم و بدبختی شروع شد! با وجود قرص خواب هم سه چهار روزی طول کشید تا خوابمون تنظیم شه.

دیدنی ها رو گشتیم و برای وقت گذرونی تو پاساژها ها هم زیاد چرخیدیم که البته خرید خاصی نکردیم.

خواهرکوچیکه هم مثل من وقت خواب اعصاب نداره، اما خب دوز ایشون خیلی خیلی بالاست :)) حالا فکر کن همه تو یه اتاق میخوایم بخوابیم، خواهر کوچیکه خوابش میاد و قندونم یهو شارژ شده ... یه شب در حال کنترل قندون بودم که یهو از دستم در رفت و از تخت اومد پایین و پاشو گذاشت رو دماغ خواهرکوچیکه که خواب بود .. چند دقیقه بعد میخواست دوباره بره بالای تخت، اومدم بگیرمش که نره روی خواهر کوچیکه زانوم به شدت خورد به تیزی تخت و خودم افتادم روی پاهاش!! اعصاب معصاب هم که نداره شکر خدا :)))

یه روز پرتقالی و قندون رفتن تو یه استخری که وسط یه پارک بزرگ مثل دریا با ساحل ماسه ای درست کرده بودن ... بچه رو سفید بلوری تحویل دادیم و سیاه سوخته تحویل گرفتیم :)))

منم که عشق آفتاب و درخت کیف کردم از طبیعت ... ولی یه روز که رفتیم پیک نیک انقده هوا گرم بود، انقده هوا گرم بود که عطا رو به لقاش بخشیدیم و بساطمون رو جمع کردیم و رفتیم تو پاساژ ها نفس بکشیم.


این دفعه فهمیدم فرق مرغابی و اردک رو نمیدونم! :)) و البته اسم پرنده هایی که کنار ساحل و توی شهر هستند رو هم نمیدونم و لذا توجه قندون رو به" پرنده ی سفید" جلب میکردم :)) به لطف همون پرنده ها تو فضای باز بهش غذا میدادم.


 چند باری شده بود که میرفتیم تو یه مغازه ای مثل شهروند خودمون و قندون کل مدت تو اسباب بازیاش میگشت و بازی میکرد و تهش هم قبل رفتن اسباب بازیو میزاشتیم سرجاش و خوشحال و خندان میرفتیم به ادامه گشت و گذار ... این وسط یه کالسکه ی عروسک هم بود که قندون خیلی باهاش کیف میکرد ، مدت طولانی هولش میداد و بازی میکرد و کاری به کسی نداشت ... بعد سه چهار بار گفتیم خب اینو بخریم که هم کمجا هست و هم برای سرگرمی خیلی خوبه ... آقا ما اینو خریدم، هنوز از در مغازه نیومده بودیم بیرون که با جلوه های ویژه ی قندون و کالسکه کوچک آشنا شدیم ، ویژژژژژژژژژژژ هولش میداد وسط مردم و از دیدن اینکه ما میدوییم میگیریمش که کالسکه به مردم نخوره لذت میبرد! تو خیابون و زمان گذر از تقاطع ها هم ولش نمیکرد و مجبور میشدیم در حالیکه ایشون کالسکه رو هدایت میکنن، بغلش کنم که پدر کمرمون دراومد ... بعدم عینهو این پیرزنا که سبد خرید دستشونه و یهو میرن تو مغازه، هرجا بنظرش جالب میومد سر کالسکه رو کج میکرد و میرفت تو مغازه ،یه بارم میخواست بره سوار اتوبوس بشه!! ... یعنی همون نصف روز پدری از ما درآورد که به غلط کردن افتادیم و دادیم که پسش بدن!


به مدد هوای خوب ما دامن و پیرهن برده بودیم یه صفایی کنیم ، تو خیابون دارم راه میرم خواهر کوچیکه میزنه زیر خنده و میگه: فنجون الان ملت میگن این دختره دیوونه اس، با این پاهای کبود دامن هم پوشیده! من نمیفهمم کی و کجا هی میخورم به در و دیوار که پاهام اینجوری کبودن ... یه قسمتاییش انگار گازم گرفتن! بنفش و سیاه و صورتی ... 


سیب زمینی و ماهی هم انقدر خوردیم که شش درآوردیم :)) ولی الحق که خیلی خوشمزه بودن.

بودن خواهرکوچیکه نعمت خیلی بزرگی بود که در تمام زمینه ها هم کمک حالمون بود هم باعث میشد بیشترتر بهمون خوش بگذره و با پرتقالی وظیفه برنامه ریزی سفر رو به عهده داشتن.


هفته آخر سفر کله ی قندون داغ بود ولی بدنش تب نداشت و من نمیفهمیدم چرا، یه شب اما تب شدیدی کرد که من نصفه شب وقت خواب از حرارت بدنش بیدار شدم و دیدم تبش 39 درجه اس! پرتقالی رو بیدار کردم و به بهانه تعویض پوشک قندون رو بیدار کردیم و بردیم پاهاش رو شستیم و تا صبح رو پیشونی داغش حوله خیس میزاشتم که تجربه شد حتما" بیمه سفر رو برای سفرهای بعدی لحاظ کنم. آغا تو این بیست ماه هفت هشت تا دندون بیشتر نداشت ، تو سفر دندونهاش تصمیم گرفته بودن گروهی دربیان  و بچه وسط مریضی، یک هفته ای اعتصاب غذا هم کرده بود و پیش میومد از صبح که بیدار میشد تا ساعت چهار عصر فقط یه نصفه شیشه شیر بخوره ...


باغ وحش هم رفتیم و چشممان به جمال کوالا ها ( که نمیدونم چرا اشتباهی هی میگفتیم پاندا) روشن شد ، مدل آویزون شدنشون از درخت مثل حال الان من و روزهای اول هفته بود :)) کانگورو هم خیلی دوست میداشتم ... یه پرنده های خوشگلی بودن قد گنجشک ولی مثل طوطی رنگارنگ که به یاد سمانه ازشون عکس گرفتم.


 ساحل بندای بیچ رفتیم که قشنگ ترین ساحل و منظره هایی بود که دیدم و واقعا دلم نمیومد از اونجا بیایم بیرون. پرتقالی میگفت ادم خونه اش اینجا باشه از دیدن این صحنه ها پیر نمیشه. با خودم قول دادم و به لیست آرزوهام اضافه کردم که حالا که ما آدم مهاجرت نیستیم انشالا بعد خرید خونه، یه ویلا تو منطقه خوش آب و هوای ایران بخریم و کیفش رو ببریم.


یه روزم قراربود برای اولین بار با کسانی که تاحالا ندیده بودیمشون بریم رستوران، درست نزدیک رفتن قندون ماشینش رو پرت کرد سمت خواهر کوچیکه و لبش باد کرد این هوااا ... عینهو اینایی شده بود که لبشونو ژل زدن ولی فقط نصف لبشون اینطوری میشه :))) حالا قرطی چقدرم روی قر و فرش حساااااس، هی میگه الان اینا فکر میکنن منم از این دخترایی هستم که هی با صورتشون ور میرن و رفتم پیش یه دکتر داغون! :))) دیروز که داشتیم برمیگشتیم  دیدم با اینکه ورمش خوابیده هنوز زیرش سفت و قلمبه اس.


پرواز برگشتمون ساعت 6 صبح بود که دو ساعت تاخیر داشت ... ساعت سه صبح رفتیم فرودگاه  (تو سیدنی برای آسایش کسانی که خونشون نزدیک فرودگاهه ، فرودگاه از 12 تا 6 صبح پرواز نداره! ) بعد ملت همچین یواش و درگوشی حرف میزدن انگار تو خونه هستن و یه عده هم کناردستشون خوابن :))


تلاش کردم قندون رو بیدار نگه دارم که مثلا" با ساعت ایران بخوابونمش ... توی پرواز هم بهش شربت خواب دادم و بعد شش ساعت که بیدار شد دیگه کلا" بیدار موند تا دبی ،از  هواپیما نگم براتون که شده بود مهد کودک ... پر از بچه!!! خب ماها که بچه داریم تحملمون بیشتر شده ولی مسافرا کلافه و عصبی شده بودن... ردیف جلویی مون یه خانم مصری بود که با یه پسر دوسال و نیمه ی خیلی شیطون و یه دختر شش ماهه اومده بود و هلاک شد طفلک ، یکسره مشغول بازی کردن و تعویض پوشک دو تا بچه و غذا دادن وساکت کردنشون بود ... هی خوراکی، اسباب بازی و کتاب های قندون رو میدادم بهش که برا بچه بخونه آروم بگیره، خب پروازم طولانیه بچه کلافه میشه ... وقتی به قندون شربت خواب دادم رفتم گفتم من اینو دارم اگه میخوای بهت بدم ، انگار که بهش جعبه جواهر دادن انقدر که خوشحال شد ... اولای پرواز با پسرش انگلیسی حرف میزد ولی آخرای پرواز از شدت خستگی زده بود کانال عربی و به یه لحنی با پسرش حرف میزد که خیلی راحت میشد ترجمه کرد که میگه بتمرگ سر جات :))


برای پرواز دوممون فقط چهل دقیقه تایم داشتیم و منم به تلافی اینکه هیچی واسه خودم نخریدم گفتم برم از فیری شاپ دو تکه خرید آرایشی کنم ... پرتقالی هم که استرس داشت از پرواز جا بمونیم گفت من با قندون میرم شماها بدویین بیاین ... آقا گیت خروجمون ته دنیا بود!!! یعنی با وجود کلی دویدن و دو تا تاکسی فرودگاهی لحظه آخر رسیدیم به هواپیما. پرتقالی هم با اینکه مستقیم رفته بودسمت گیت فقط یکم زودتر از ما رسیده بود و خیس عرق بود .

بهترین سوپرایز این بود که دیدیم دوستامون اومدن فرودگاه و با دیدنشون کلی هیجان زده شدیم ... به خونه که رسیدیم حس تازه عروس بهم دست داده بود! مامان و بابا خونه رو عین خونه تکونی تمیز کرده بودن و مامان برامون غذا درست کرده بود و یخچال رو هم پر کرده بود و تازه یه سری از تعمیراتی های پشت گوش انداخته شده رو هم انجام داده بودن :)

ساعت نه شب رسیدیم خونه و با اینکه مامان باهامون صحبت میکرد، ولی گوشام نمیشنید ... قندون خوابید تا شش صبح و منم امروز اومدم سرکار و بعنوان افتتاحیه تاخیر هم خوردم !

****

ساحلی که هر وقت عکسهاشو میدیدم کیف میکردم و فکر نمیکردم خودم یه روزی برم ببینمش.





پاندا جان  ملقب به کوالا :))

پرنده های سفید :))


بهش گفتم منظره اتاقت، ویوی خونه رویاهای منه.




خیلی خارجکی طور قندونو سپردیم دست سیبیلوها و دخترونه رفتیم بار با یه همچین فضایی گپ زدیم تازه پز میداد که ویوی محل کارش این رودخونه اس!


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 12 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.