زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 در ساعت 11:57 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

707.پیشی بیا

مامان دیروز زنگ زده بهم که تو کیفت یه پاکت گذاشتم ،توش پوله ، برو باهاش یه کاری کن که خوشحال شی ... برو بوتاکس یا آرایشگاه یا چمیدونم هرچی دوست داری بخر ... 

از بکش بکش های قبل و بعدش در راستای اینکه بخدا پول دارم و حقوق گرفتیم که بگذریم ، دلم از حجم محبت اش ، گرم شد ... 

خدا سایه همشونو رو سرمون حفظ کنه و اونایی که پر کشیدن رو شامل لطف و رحمتش کنه.


*


رسیدم خونه، قندون خواب بود ... رفتم رو تختم خوابیدم که یهو با صدای بلند گفت : پیشییییی بیا! 

گفتم ای بابا! نشد یه چرت بزنیم که بیدار شد ... 

هی گوش تیز کردم ببینم از جاش بلند میشه یا نه و با دیدنم چه واکنشی نشون میده که دیگه هیچ صدایی نیومد ... قندون خواب دیده بود و توی خواب حرف زده بود :))


*

عصر که پرتقال فروش آمد سه تایی رفتیم پارک ... 

همینطور که توپ بازی میکردند، یه پسر تپل و درشت هیکل تو پارک قدم میزد ... قندون زل زد به پسره و همینکه پسره دور شد رو به ما گفت: خطررررر :)))


وقت رفتن هم تکه های مرغی که مامان داده بود رو پرتقالی و قندون به گربه ها دادند و منم از دووووووووور تماشاشون کردم ، با خودم یه قراری گذاشتم اگه میخوام با ترسهام روبرو بشم باید از همین گربه شروع کنم!


*

در زندگی ، همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است.

ولی من اصلا: از آدمهایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب میکنند: 

تورا به خدا شاد باش و برای آنکه شاد شوی، هرکاری از دستت بر می آید، انجام بده ...

** از کتاب 35 کیلو امیدواری ، آنا گاوالدا


*

دارم کم کم آرشیومو منتقل میکنم و چند تا نوشته خوندم از خاطرات منو خواهر کوچیکه که خنده به لبم آورد:


ما تو خونمون دو تا تلویزیون داریم ... یکیش هم همیشه تو اتاق خواهر کوچیکه بوده. اون دفه که رفته بودم مسافرتاومده میزتحریر منو برده اتاق خودش، میزتلویزیون رو گذاشته تو اتاق من!

وقتی برگشتم ، با اینکه خیلی هم بد نشده بود ،یه خورده هم الکی غر زدم!

بعد سه هفته دیشب برای اولین بار تلویزیون رو روشن کردم ، بعد رفتم تو اتاقش با حالت " بمیر از حسودی" میگم : احیانا" اگه صدای تلویزیون اتاقم! اذیتت کرد، یه ندا بده!

*

ساعت دوازده و نیم شب وقت قرصشه ، چراغو خاموش کرده و آماده خواب شده که یادش میاد قرصشو نخورده ، 

از تو اتاقش داد میزنه : فنجون تو بیرون کاری نداری ؟؟؟

میگم: مثل آدم خودت برو قرصتو بخور !

میگه: میرم ، اما تو راه برگشت ازم چیزی نخواه که عمرا" چراغ اتاقتو من خاموش کنم!


*

خاطره بازی 1

خاطره بازی 2

نظرات (7)
زمان ثبت : چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:31 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لاله
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
میشه تو آرشیوت زمان بدی که پرتغالی از کجا شروع شد، هرچی میگردم شروعش نیست
پاسخ:
سلام. نمیدونم از کی ازش نوشتم ولی احتمالا از سال 92.
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396 ساعت 03:37 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
راستی همسرم منم مخالف بود یه کم، میگفت تو بیار ولی من ممکنه دوسشون نداشته باشم و کاری واسشون نکنم. ولی از لحظه ای که اومدن و مظلومیتشونو دید عاشقشون شد.
پاسخ:
وااای شجاع وبلاگستان اومد! انشالا که فوبیات درست بشه چون من میفهمم چقدر این موضوع آدمو اذیت میکنه ... هی بیا گزارش بده بلکه منم بتونم همین کارو بکنم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396 ساعت 03:35 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
حتمااااا عزیزم. راستش احساس میکنم همین الان هم یه کم بهتر شدم، یعنی دیدم داره بهشون مثبت میشه و به چشم یه موجود معصوم و بی گناه نگاشون میکنم، حداقل الان نگاشون که میکنم موهای تنم سیخ نمیشه.
ولی انشالا بیام تعریف کنم که بغلشون میکنم و تو دست و پام میچرخن.
پاسخ:
انشالا موفق باشی ... این گربه های ترسناک و پررو رو مجبوریم بغلشون کنیم تا ترسمون بریزه
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:18 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجونکم خوبی عزیزم؟
مرسی از این مامانهای مهربون و دوست داشتنی، خداوند سایۀ لطف و بزرگی پدر مادرها را از سر کسی برنداره.
راجع به ترست هم بهترین کار همین مبارزه است که در پیش گرفتی، وای من هم می ترسم ولی من از سوسک خیلی بیشتر می ترسم یعنی یه وقتایی تووی تابستون اصلاً جرأت نمی کنم قبل از همسرم برم خونه

خداوند شادیهاتون را مستدام کنه
پاسخ:
سلام سپیده جان. ممنونم از لطف و دعای پر از لطف ات ...
چهارشنبه یه گربه بزرگ بالای در ورودی آسانسور نشسته بود... خیلی تلاش کردم که از اونجا رد شم ولی میترسیدم گربه بپره رو سرم ... آدرنالین خونم رو هزار رفته بود.
دختر عمه منم از سوسک میترسه، قبلنا فوبیا بود اما انقدر رفتیم پشت بوم رو سوسکهایی که من نصفه کشته بودمشون، پا گذاشت ترسش متعادل تر شد :)) بدین صورت که من دشمن رو نیمه جون میکردم و تحویل ایشون میدادم که کار رو تموم کنه
همخونه ای های دانشگاهم هم خیلی میترسیدن، شب و نصفه شب باید میرفتم سرویس و حمام ها رو قبل اونا چک میکردم یه وقت هیولا نداشته باشه.
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 03:09 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجوووون، منم فوبیای گربه دارم، ولی از دیروز اولین قدم رو برداشتم واسه غلبه بهش، امیدوارم بتونم.
روشمم اینه که چون از بچه گربه نمیترسم رفتم دو تا بچه گربه کوچولو و خونگی گرفتم از کسی، اگر کنار خودم بزرگ بشن شاید ترسم بریزه از گربه کلا. هرچند هنوز بهشون نزدیک نشدم از دیروز، چون خودشون میترسن مظلوم شدن یه گوشه نشستن.
پاسخ:
میشه منو در جریان کارهات بزاری لطفا؟؟ این به ذهن خودم رسیده بود ولی پرتقالی به شدت مخالفت کرد ... ولی اگه ببینم تاثیر داره یه کاری براش بکنم.
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 01:20 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
الهی امین برای حضور پر مهر مادر و پدرهامون ...
والله من اینقدر تو زندگی واقعی سعی می کنم بخندم و شاد باشم که ترجیح می دم تو وبلاگم از غم های انباشته شده ی تو دلم بنویسم. احساس می کنم با نوشتنشون خالی می شم. شاید بخاطر همین غرنامه هام هست که ادرس وبلاگم رو زیر کامنتا نمی گذارم تا حال روحی کسی رو هم با خوندنشون نگیرم :D
پاسخ:
آمین ...
ما همه نیاز به شخص یا جایی داریم که احساساتمون رو توش تخلیه کنیم ...
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:52 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مخمور
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
آخ جان دلم به این خواهرانه ها
اگر چه همیشه دوستان خوبی داشتم به مانند خواهر مهربان اما خوب خواهرانه ها چیز دیگری است
پاسخ:
دلم تنگ میشه برای اون روزهامون.گیس و گیس کشی ها و درگوشی هامون...
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :