X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

مامان دیروز زنگ زده بهم که تو کیفت یه پاکت گذاشتم ،توش پوله ، برو باهاش یه کاری کن که خوشحال شی ... برو بوتاکس یا آرایشگاه یا چمیدونم هرچی دوست داری بخر ... 

از بکش بکش های قبل و بعدش در راستای اینکه بخدا پول دارم و حقوق گرفتیم که بگذریم ، دلم از حجم محبت اش ، گرم شد ... 

خدا سایه همشونو رو سرمون حفظ کنه و اونایی که پر کشیدن رو شامل لطف و رحمتش کنه.


*


رسیدم خونه، قندون خواب بود ... رفتم رو تختم خوابیدم که یهو با صدای بلند گفت : پیشییییی بیا! 

گفتم ای بابا! نشد یه چرت بزنیم که بیدار شد ... 

هی گوش تیز کردم ببینم از جاش بلند میشه یا نه و با دیدنم چه واکنشی نشون میده که دیگه هیچ صدایی نیومد ... قندون خواب دیده بود و توی خواب حرف زده بود :))


*

عصر که پرتقال فروش آمد سه تایی رفتیم پارک ... 

همینطور که توپ بازی میکردند، یه پسر تپل و درشت هیکل تو پارک قدم میزد ... قندون زل زد به پسره و همینکه پسره دور شد رو به ما گفت: خطررررر :)))


وقت رفتن هم تکه های مرغی که مامان داده بود رو پرتقالی و قندون به گربه ها دادند و منم از دووووووووور تماشاشون کردم ، با خودم یه قراری گذاشتم اگه میخوام با ترسهام روبرو بشم باید از همین گربه شروع کنم!


*

در زندگی ، همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است.

ولی من اصلا: از آدمهایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب میکنند: 

تورا به خدا شاد باش و برای آنکه شاد شوی، هرکاری از دستت بر می آید، انجام بده ...

** از کتاب 35 کیلو امیدواری ، آنا گاوالدا


*

دارم کم کم آرشیومو منتقل میکنم و چند تا نوشته خوندم از خاطرات منو خواهر کوچیکه که خنده به لبم آورد:


ما تو خونمون دو تا تلویزیون داریم ... یکیش هم همیشه تو اتاق خواهر کوچیکه بوده. اون دفه که رفته بودم مسافرتاومده میزتحریر منو برده اتاق خودش، میزتلویزیون رو گذاشته تو اتاق من!

وقتی برگشتم ، با اینکه خیلی هم بد نشده بود ،یه خورده هم الکی غر زدم!

بعد سه هفته دیشب برای اولین بار تلویزیون رو روشن کردم ، بعد رفتم تو اتاقش با حالت " بمیر از حسودی" میگم : احیانا" اگه صدای تلویزیون اتاقم! اذیتت کرد، یه ندا بده!

*

ساعت دوازده و نیم شب وقت قرصشه ، چراغو خاموش کرده و آماده خواب شده که یادش میاد قرصشو نخورده ، 

از تو اتاقش داد میزنه : فنجون تو بیرون کاری نداری ؟؟؟

میگم: مثل آدم خودت برو قرصتو بخور !

میگه: میرم ، اما تو راه برگشت ازم چیزی نخواه که عمرا" چراغ اتاقتو من خاموش کنم!


*

خاطره بازی 1

خاطره بازی 2

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 7 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.