X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

خدارو شاکرم برای دیروز .. که وقتی  انقدر نابسامان بودم معجزه وار اسم دوستم یادم اومد. 

دوستم خودش دفتر مشاوره داره و من واقعا بعد اینکه بهش زنگ زدم این نکته تو ذهنم اومد ... 

فاز فکری و جسارتش رو دوست دارم ... حس همدلی که تو صورتش وجود داره و اطمینانی که با نگاهش به آدم منتقل میکنه تمام چیزی بود که میخواستم.

آمد! 

اولین بار بود که میومد خونمون و با اینکه با درخواستم براش باعث زحمت شده بودم ولی بازهم با محبتش برایم هدیه آورده بود ... 

اول خیالش رو راحت کردم که خبری از مریضی و اتفاقهایی که نگرانش بود نیست.

درست یکساعت و نیم حرف زدم و کمتر حرف زد و انقدر اشک ریختم که اشک هایم تمام شد و خودم هم آرام شدم ... 

اولین جمله اش این بود که تبریک میگم، ظرفیت روحت داره بزرگ میشه ! وسط گریه خنده ام گرفت.

برایم از تجربیاتش گفت ... از راهکاری که به ذهنش میرسید ...

داشتن یک مشاور جسور هم نعمتی است!

معتقد بود با اینکه من همیشه خودم رو برای این رویارویی آماده کردم، ولی همیشه بهترینش را برای خودم تصور کردم و موقعیت پیروزمندانه ای را در ذهنم پروراندم و به خودم اجازه ندادم که حتی به بدترین! حالتش فکر کنم ...  و این خواب بخاطر پس زدن ناخودآگاه ذهنم بوده چون میخواستم حرفهایی بزنم و تو خودم نگهشون داشتم.

(گرچه هرچی فکر میکردم چیزی نداشتم که بخوام بگم)

میگفت تو حتی تو ذهنت هم نمیخوای با ترسهات روبرو بشی ... بدترین بدترینش رو فکر کن ، اونوقت فکر کن میخواهی چکار کنی.

گفت در روز یک مدت زمان مشخص آگاهانه به این موضوع فکر کن و هر روز این تایم رو کم کن که این فرایند به دوماه الی چهل روز میرسه ... اما دوتا شرط داره در غیر این ساعتها اگه حتی فکرش اومد سراغت خودت رو قانع کن که تایم مشخصی براش درنظر گرفتی ... و اینکه از دل اون اتفاق های بد، خروجی های خوبش رو استخراج کن ... 

گفت ببین همین خواب که انقدر تورو بهم ریخته چندتا نکته مثبت هم داشته : اینکه به روبرو شدن با ترست فکر کنی، اینکه به فکر نوشتن کتاب بیافتی و به این نتیجه رسیدی که اگه چیزی حل نشده باشه تو ناخواسته رفتار بدی که باهات شده رو به نفر بعدی منتقل میکنی و اگه میخوای این فرایند رو متوقف کنی باید براش تلاش کنی.

و پیشنهاد آخرش حفظ کردن روابط دوستی جمع های دخترانه بود که بدجور بهش احتیاج داشتم.

*

هیچ چیزی اشکالی ندارد

شب که به پنجره برسد

تو کوله بارت را بسته ای.

*

قبل اینکه برم خونه ی مامان اینا رفتم آرایشگاه و بعد هم قندون بازی داشتیم ... 

دوتایی رفتیم آب بازی و قندون با یه کاسه ماست کلی کیف کرد و برعکس همیشه که وقتی میشستمش میفرستادمش بیرون، همچنان بازی کرد تا منم دوش گرفتم و بعنوان حسن ختام کاسه رو انداخت تو توالت فرنگی!!! 

هم حالم بد شده بود هم میخواستم بهش بگم این کار بده و هم میخواستم با لحن ملایم دعواش کنم که سرتق شامپوش رو گذاشت اونور حموم روی زمین و بعد همینطور که انگشت اشاره اش رو تکون میداد گفت نه! نه ! نه! :)))

*

خواستم بنویسم خوبم ... 

اما راستش اینه که بهترم ... خیلی خیلی بهترم 

ولی این بهترم، تا حالت عادی من دنیا دنیا فاصله داره.

*

خاطره بازی 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 7 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.