X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 در ساعت 10:07 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

706.گذر

خدارو شاکرم برای دیروز .. که وقتی  انقدر نابسامان بودم معجزه وار اسم دوستم یادم اومد. 

دوستم خودش دفتر مشاوره داره و من واقعا بعد اینکه بهش زنگ زدم این نکته تو ذهنم اومد ... 

فاز فکری و جسارتش رو دوست دارم ... حس همدلی که تو صورتش وجود داره و اطمینانی که با نگاهش به آدم منتقل میکنه تمام چیزی بود که میخواستم.

آمد! 

اولین بار بود که میومد خونمون و با اینکه با درخواستم براش باعث زحمت شده بودم ولی بازهم با محبتش برایم هدیه آورده بود ... 

اول خیالش رو راحت کردم که خبری از مریضی و اتفاقهایی که نگرانش بود نیست.

درست یکساعت و نیم حرف زدم و کمتر حرف زد و انقدر اشک ریختم که اشک هایم تمام شد و خودم هم آرام شدم ... 

اولین جمله اش این بود که تبریک میگم، ظرفیت روحت داره بزرگ میشه ! وسط گریه خنده ام گرفت.

برایم از تجربیاتش گفت ... از راهکاری که به ذهنش میرسید ...

داشتن یک مشاور جسور هم نعمتی است!

معتقد بود با اینکه من همیشه خودم رو برای این رویارویی آماده کردم، ولی همیشه بهترینش را برای خودم تصور کردم و موقعیت پیروزمندانه ای را در ذهنم پروراندم و به خودم اجازه ندادم که حتی به بدترین! حالتش فکر کنم ...  و این خواب بخاطر پس زدن ناخودآگاه ذهنم بوده چون میخواستم حرفهایی بزنم و تو خودم نگهشون داشتم.

(گرچه هرچی فکر میکردم چیزی نداشتم که بخوام بگم)

میگفت تو حتی تو ذهنت هم نمیخوای با ترسهات روبرو بشی ... بدترین بدترینش رو فکر کن ، اونوقت فکر کن میخواهی چکار کنی.

گفت در روز یک مدت زمان مشخص آگاهانه به این موضوع فکر کن و هر روز این تایم رو کم کن که این فرایند به دوماه الی چهل روز میرسه ... اما دوتا شرط داره در غیر این ساعتها اگه حتی فکرش اومد سراغت خودت رو قانع کن که تایم مشخصی براش درنظر گرفتی ... و اینکه از دل اون اتفاق های بد، خروجی های خوبش رو استخراج کن ... 

گفت ببین همین خواب که انقدر تورو بهم ریخته چندتا نکته مثبت هم داشته : اینکه به روبرو شدن با ترست فکر کنی، اینکه به فکر نوشتن کتاب بیافتی و به این نتیجه رسیدی که اگه چیزی حل نشده باشه تو ناخواسته رفتار بدی که باهات شده رو به نفر بعدی منتقل میکنی و اگه میخوای این فرایند رو متوقف کنی باید براش تلاش کنی.

و پیشنهاد آخرش حفظ کردن روابط دوستی جمع های دخترانه بود که بدجور بهش احتیاج داشتم.

*

هیچ چیزی اشکالی ندارد

شب که به پنجره برسد

تو کوله بارت را بسته ای.

*

قبل اینکه برم خونه ی مامان اینا رفتم آرایشگاه و بعد هم قندون بازی داشتیم ... 

دوتایی رفتیم آب بازی و قندون با یه کاسه ماست کلی کیف کرد و برعکس همیشه که وقتی میشستمش میفرستادمش بیرون، همچنان بازی کرد تا منم دوش گرفتم و بعنوان حسن ختام کاسه رو انداخت تو توالت فرنگی!!! 

هم حالم بد شده بود هم میخواستم بهش بگم این کار بده و هم میخواستم با لحن ملایم دعواش کنم که سرتق شامپوش رو گذاشت اونور حموم روی زمین و بعد همینطور که انگشت اشاره اش رو تکون میداد گفت نه! نه ! نه! :)))

*

خواستم بنویسم خوبم ... 

اما راستش اینه که بهترم ... خیلی خیلی بهترم 

ولی این بهترم، تا حالت عادی من دنیا دنیا فاصله داره.

*

خاطره بازی 


نظرات (7)
زمان ثبت : جمعه 15 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:06 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : بهارنارنج(آسنترا)
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
نمیدونم چرا پستهای جدیدت به من نشون داده نمیشده تا الان که حس کردم ی اشکالی هست. همه اش نگران بودم که بعد اون پست چیکار کردی و حالت چطوره
پاسخ:
خوبم جانکم .... مرسی از احوالپرسیت
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396 ساعت 01:50 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
این ناخودآگاه خیلی جالبه
هر چی درموردش میخونم بیشتر به وجد میام
اینکه سرکوبهای ما به چه شکلی به صورت خواب یا کابوس بروز داده میشن
هیچ چیز هم بدتر از انکار خود نیست
الان یاد گرفتم وقتی چیزی ناراحتم میکنه یا از چیزی میترسم برای اینکه ازش فرار نکنم بلند بلند برای خودم تشریحش میکنم
خیلی بهتره
پاسخ:
خیلی خیلی جالبه ... یه دنیای دیگه اس انگار ...
پیشنهادت خوبه، تمرین میکنم منم... مرسی عزیزم
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 03:53 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مخمور
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
موی افشون و لاک ناخنت به من ربطی نداره
در مورد گیر دادنت هم اصلا بحث مذهبی و غیر مذهبی نیست من می گویم رفتار هر آدم چندین معیار و زیر بنا دارد و مذهب تنها یکی از آنها می تواند باشد . فرهنگ و محیط هم نشینان بستر خانواده و ...
هر آدمی باید در بستر خودش بررسی شود و اگر همه امان به این درک برسیم خیلی مسائل حل می شود
البه کمی بهت حق میدهم این روزها مذهبی یعنی گیر دادن به بقیه خلق خدا و هدایت آنها
در حاالی که مذهب این را نمی گوید حتی اگر این هدایت در راستای امر به معروف و نهی از منکر ذکر شده در شریعت باشد شرایط بسیاری دارد که تا فردی آن شرایط و بستر ها را ایجاد نکند نباید اقدام به ؟آن نماید
ببین فنجون دوباره منو وادار کردی برم بالای منبر
خداییش تقصیر خودته مدتها بود منبر نرفته بودم ها ها ها
شما امر بفرمایید کی کجا
بستنی به روی چشم مدیر عامل
از مال من که نیست من از سر بار می خوام بیارم
پاسخ:
تکبیررررررررر
بزودی میفرمایم ...
ممنونم از لطفت
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 01:23 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
ایشالله که هرچه زودتر روبراه می شی. من بهت ایمان دارم :*
پاسخ:
انشالا
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:21 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مخمور
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام بر مامان فنجون
چه معنی داره تو یاد من نیافتادی که بیام پیشت و ارام دلت باشم ؟
میشه من بشم دوستت ؟
فنجون من مذهبی هستم اما خدایی از اون مذهبی های خوب و پایه ام
نمی دونی با من چقدر خوش میگذره
نه تو اصلا از شعر خوندن های من خبر داری وقتی غزلهای عاشقانه می خونم از شدت عشقی که از وجودم ساطع میشه طرف مقابلم مست میشه و غرق شور و شعف
تو که می دونی من عاشقم ها ها ها
پاسخ:
مذهبی پایه یعنی چه! میدانی اونکه اومد بخوابم هم از اون مذهبی های پایه بود؟
اگه قول میدی به موهای افشونم چشم غره نری ، به لاک ناخنم گیر ندی و وقتی به مذهبیا گیر میدم ازشون دفاع نکنی و وقت اومدن از گنجه برامبستنی بیاری... بلی! ما دوستیم ...
کی ببینیم همو
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 02:14 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم هر روز بهتر از دیروز باشی ایشالله
همونطور که خودت می دونی زندگی بالا و پایین داره و اگر اینطور نباشه تبدیل به یک روال کسالت آور می شه
گاهی چیزهایی ما را می ترسونه مثل خواب، مثل زلزله، مثل فکر از دست دادن عزیزان ولی اگر همیشه کنار دلت به این فکر کنی که بهرحال زندگی ادامه داره و حتی در وقوع بدترین اتفاقات هم باید زندگی کنی، شاید کمی به آروم شدنت کمک کنه

مواظب خودت باش، محکم عزیزم
پاسخ:
سلام مهربون ، برای پیامت متشکرم
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 01:53 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام سلام
عزیز دلم اگه بگم واقعا درکت می کنم، باور می کنی؟؟ هیشکی ندونه تو که حال و احوال دل منو یه قدری می دونی، پس بدون باهات هم احساسم.
حالا بزار اینو برات بگم، من خواهرم و شوهرش و دختر نازش برای شب یلدا اومده بودن خونه ما، از ترس زلزله جون سالم به در بردن، خدا شانس بده والااااااااا ؛))))))))))
الان حال دلت رو خوب می کنم، ببین من از بچه های بالا شنیدم ویزاتون اکی شده، حالا جیغ دست هوراااااا. :))
فنجون تو خوب میشی مثل همیشه.
پاسخ:
سلام جانکم ... باور میکنم عزیزم.
ایشالا خدا به همه مردم دنیا شانس بده از بلایای طبیعی در امان باشن.
به بچه های بالا بگو انقدر که ویزا دیر میاد مجبور میشیم عید بریم!!
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :