زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 در ساعت 12:21 ب.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

705.زنانه

نمیدونم کجا بودیم ، داشتم از روی میز چیزی برمیداشتم که دوتا دست از طرفین بدنم آمد جلو، به دستها نگاه کردم و با دیدن دستهای مردانه و  انگشتر آشنا شناختمش! 

چرخیدم، محکم بغلش کردم و بغلم کرد ... برخلاف همیشه بوی عطری نمیداد... دنبال بوی عطرش بودم که یهو یاد قندون و پرتقال فروش افتادم ! ... از هم فاصله گرفتیم.

با اینکه سالها خودم رو برای این لحظه آماده کرده بودم اما به قدری شوکه بودم که حتی اسمش هم یادم نمیامد ... تمام حرفهایی که میخواستم یه روزی بهش بزنم بادهوا شده بود و از ذهنم رفته بود.

نشستیم پشت یک میز، روبروی هم ... هوا هم یاری کرده بود و بهاری شده بود!


تو ذهنم محکم خودمو بغل کرده بودم که نیافتم، که محکم باشم و اشک هم نریزم ... مراقب رفتارم بودم که اگر پرتقالی مارا دید حساس و نگران نشود ...  تحت هیچ عنوانی نمیخواستم تعهدات اخلاقی ام را زیرپا بگذارم.

نمیتوانستم  حرف بزنم، حتی نمیتوانستم نفس بکشم ... قوطی آبجوی قرمز رنگ روی میز را برداشتم و با اینکه تلخ بود ولی با ولع میخوردم تا راه نفسم را باز کند و بغضم را بشورد و ببرد پایین.


سرش را آورد جلو و پرسید این آقای پرتقالی از کجا تو زندگیت پیداش شد؟؟؟ 

به این فکر میکردم که چه جالب حتی اسم پرتقالی را نمیاورد و اورا به فامیلی صدا میزند ...

نمیتوانستم حرف بزنم، داشتم متلاشی میشدم ...

به جای جواب فقط پرسیدم، مامان و بابات خوبن؟ (در قید حیاتن؟ )


و بدون اینکه حرف دیگری بزنم و یا جوابی بشنوم قوطی را تا ته سرکشیدم.

از خواب پریدم ... وضوح خواب به قدری زیاد بود که مکان و زمان را گم کرده بودم ... تمام وجودم میلرزید ... 

پرتقالی رو که خواب بود بغل کردم و از وقتی بیدار شد هر بار که توانستم بغلش کردم و بغلش کردم ... نه میشد در مورد این خواب حرف زد، نه میتوانستم بگم لطفا بیشتر و بیشتر و بیشتر از همیشه مواظبم باش.

نمیتوانم بگویم ریشتر زلزله ای که آمد بیشتر بود یا خوابی که دیده بودم ... یکی زمین زیرپایم را لرزانده بود و دیگری وجودم را.

وقت زلزله خواب بودم که با صدای پرتقالی بیدار شدم ... فقط گفت لباس بپوش بریم بیرون، زلزله اومده! 


باورم نمیشد، رفتم لوستر را چک کردم و بعدش از بس زانوانم میلرزید نمیتونستم برم اتاق قندون تا براش وسیله بردارم، فقط فکر میکردم که برای زلزله زده های کرمانشاه چیا فرستادیم و تند تند کیف قندون را از لباس و پوشک و کرم و شیر خشک پر کردم و رفتیم بیرون ...

ده طبقه را نمیشد با پله هایی تاریک طی کرد و با آسانسور رفتیم پایین و نزدیک همکف آسانسور خاموش شد و ما در را با دست باز کردیم و رفتیم پارکینگ...


قندون هیجان زده شده بود که از خواب بیدارش کردیم و اومدیم ددر و از اینکه حرکت نمیکردیم معترض بود.

هیچ کس به کسی راه نمیداد .... 

امدیم خیابان و یک گوشه ای ایستادیم ... ماشینها انقدر با سرعت از کنارمون رد میشدن که استرس گرفته بودیم نکنه  ما هم باید جایی بریم و نمیدونیم ؟


قندون از یکجا موندنمون کلافه شده بود و دیگه در صندلی نمینشست، هوا انقدر کثیف بود که وقتی بخاری رو روشن میکردیم انگار اگزوز کامیونها به ماشین وصل میشد ...

با دوستان و فامیل اینترنتی تماس گرفتیم و با شوخی ها بهم روحیه دادیم و عکس فرستادیم ...

بعد یکساعت برگشتیم خونه ... آسانسور گیر کرده بود ... با پله ها بالا رفتیم و به طبقه هفتم که رسیدیم دیدم همسایه محترم اهرم در را انداخته که تا وقتی میره خونه و لحاف و بالش برمیداره و برمیگرده، در بسته نشه!!! خودم دیدم که اهرم در رو برگرداند به حالت عادی، ولی منکر این رفتار شد ... 

برگشتیم  خونه و خوابیدیم ... 


انقدر حالم بد است که از صبح هزاران فکر عاقلانه و هیجانی در سرم است...

بهترینش این بود که به یک دوست که هیچ نمیداند زنگ بزنم تا بیاید و شاید بدون اینکه حرفی بزند کنارم بنشیند تا من از این لرزه ای که بر وجودم افتاده است حرف بزنم و بلکه آرام شوم.

نظرات (14)
زمان ثبت : شنبه 9 دی‌ماه سال 1396 ساعت 03:06 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آسنترا (بهارنارنج)
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
نه جا خالی نمیدم قول
پاسخ:
زمان ثبت : پنج‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1396 ساعت 11:36 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آسنترا (بهارنارنج)
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
بیا بغلم ❤️
پاسخ:
جا خالی نمیدی؟؟
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1396 ساعت 08:58 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فاطمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون جان
خدا رو شکر که دوستی داری که در مواقع سختی یادش کنی ، داشتن دوست خوب یک موهبت خدایی است
پاسخ:
ُلام عزیزم ... بله دوست خوب خیلی نعمته ... امیدوارم هممون دوستان خوب زیادی داشته باشیم و هر ساله تعدادشون بیشتر بشه.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 11:15 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ویدا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
منم همچین خوابایی میبینم و تا چند روز حالم بده.چی کار باید کرد؟
پاسخ:
نمیدونم ویدا جان ... تاحالا تجربه اش نکرده بودم.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 09:24 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لاله
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سمین دانشور در کتاب جزیره سرگردانی کلمه جالبی داره یک
چیز در این مایه ها که در دنیای امروز دیگه نمیشه باکره ذهنی هم ماند
دلم لرزید با تک تک کلمه ها .ما همه از این لحظه ها در زندگی مون داریم مال من از رویا هم گذشته ، چون همکاریم و با اینکه رفته ازدواج کرده جلو چشم من با فامیل دور من سوالش همیشه اینه که چرا حاضر به رابطه با من نشدی که مجبور شم برم ازدواج کنم .
ولی فنجون همش تو خوابه که سخته ، تو زندگی واقعی ممکنه بدبخت باشی ، ممکنه تنها باشی مثل من اما من ته دلم خوشحالم که از یه جا به بعد خام حرفاش نشدم .
کاش برای تو هم همین طور باشه ، خوشبخت باشی
پاسخ:
واقعا متاسفم برای شرایطی که داری ... تو دختر قوی و با اراده ای هستی ...
جمله سیمین دانشور تلخ و به همون اندازه حقیقیه ... چندین بار خوندمش ...
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 03:31 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیزم خوشحال باش
اتفاقی نیوفتاده
زلزله همیشه بوده
چقدرخوبه که مینویسی
پاسخ:
سلام و متشکرم.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:59 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چقدر دوست داشتم می تونستم جای اون دوستی باشم برات که تو دوسطر اخر اشاره کردی بهش ..... فنجون من از اینور از لابلای این صفحه ی سفید مجازی محکم محکم به اغوش کشیدمت و عطر موهای قشنگت رو دارم استشمام می کنم و بوسه بارونشون می کنم. از طرف اقای پرتقالی بهت قول می دم قول قول که بیشتر از همیشه مواظبته :*****
پاسخ:
ممنونم عزیزم
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:53 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیز دلممممم فنجون جانمممممم.... من چرا اینقدر با خوندن نوشته ات زیر و رو شدم؟!!! نمی تونم حسم رو بیان کنم اما واقعا از تصور حالاتت دلم لرزید .....
پاسخ:
زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:51 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مهناز
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون عزیز، بالاخره بعد مدتها فرصتی دست داد من بیام وبگردی و کلی از پستهات رو پشت هم بخونم، خوشحالم که کنار پرتقال فروش و قندون زندگی خوبی داری، استرسهای کار و آلودگی و .... رو هم که کمابیش همه باهاش دست به گریبانند. زلزله هم که خودش یه مصیبته،رفتار ما هم مصیبت دیگه! دغدغه های مادرانه ات در مورد قندون و سرکار رفتن و رسیدگی به همه چیز به بهترین شکل را کاملا درک میکنم چون خودم هم مدتها گرفتارش بودم و بعد از به دنیا اومدن بچه دوم دیگه قید کار رو زدم تا کاملا به بچه ها برسم شاید چند سال دیگه که کمی بزرگتر شدند بتونم کاری برای خودم دست و پا کنم. و اما در مورد خوابی که دیدی چییییییی بگم که آتیش میندازه به جون آدم، خوبه که راجع بهش حرف بزنی و بذاری انرژی و تنش و فشار روحی و هیجانات و هر چی که هست از وجودت خارج بشه ، شاد باشی
پاسخ:
سلام مهناز جانم ... ببینم شما همون مهناز جانی هستی که افتخار آشناییت رو قبلا داشتم؟؟؟
ممنونم ازو قتی که گذاشتی و کامنت پر محبت ات
زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 ساعت 08:05 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : دخترک
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فقط با مشاورت حرف بزن.. حرف گوش کن دختر
پاسخ:
انجام شد.
زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 ساعت 08:04 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : دخترک
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من یادمه ... دایناسور... من یادمه ... عزیزم فقط یک خواب بوده ... پرتقالی و بغل کن محکم محکم ...
پاسخ:
زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 ساعت 06:13 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : رافائل
امتیاز : 0 0
میدونستم تو قویتر از این هستی که با لرزش زمین بلرزی اما اینم میدونم که ما زنا رو زمین که نه اما دلمون بدجور میلرزونه.
خداروشکر که خوبید. امیدوارم لرزش وجودت هم آروم شده باشه.
پاسخ:
خیلی خوبم ممنونم رافائل با محبت و عزیزم.
زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 ساعت 04:24 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم خوبی؟
متأسفانه بیشتر از این که زلزله خطرناک باشه، به نظرم آدمها خطرناک بودن
واکنش هاشون، رفتارهاشون، البته ما همون شب بعد از نیم ساعت اومدیم خونه و خوابیدیم ولی من الان دیگه فکر زلزله نیستم، فکر آدمهای اطرافم که بعد از زلزله، قراره باهم چکار کنیم و چطور رفتار کنیم
دربارۀ خوابت هم ایشالله که خیره عزیزم
خدا خودش به دادمون برسه،
پاسخ:
دقیقا" زلزله مارو نکشه، خودمون خودمونو به کشتن میدیم.
زمان ثبت : شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 ساعت 02:02 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
نمی دونم چی بگم
ولی حس می کنم همه ی ادم ها یا حداقل درصد بالایی شون یک چنین کسانی رو در کنار و پس و پهلوهای دهنشون دارن.
امیدوارم تعبیر خوابتون خیر باشه.
از زلزله می گذزم و امیدوارم خدا خودش نگه دارمون باشه.
پاسخ:
دوستمم همینو میگفت
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :