X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

نمیدونم کجا بودیم ، داشتم از روی میز چیزی برمیداشتم که دوتا دست از طرفین بدنم آمد جلو، به دستها نگاه کردم و با دیدن دستهای مردانه و  انگشتر آشنا شناختمش! 

چرخیدم، محکم بغلش کردم و بغلم کرد ... برخلاف همیشه بوی عطری نمیداد... دنبال بوی عطرش بودم که یهو یاد قندون و پرتقال فروش افتادم ! ... از هم فاصله گرفتیم.

با اینکه سالها خودم رو برای این لحظه آماده کرده بودم اما به قدری شوکه بودم که حتی اسمش هم یادم نمیامد ... تمام حرفهایی که میخواستم یه روزی بهش بزنم بادهوا شده بود و از ذهنم رفته بود.

نشستیم پشت یک میز، روبروی هم ... هوا هم یاری کرده بود و بهاری شده بود!


تو ذهنم محکم خودمو بغل کرده بودم که نیافتم، که محکم باشم و اشک هم نریزم ... مراقب رفتارم بودم که اگر پرتقالی مارا دید حساس و نگران نشود ...  تحت هیچ عنوانی نمیخواستم تعهدات اخلاقی ام را زیرپا بگذارم.

نمیتوانستم  حرف بزنم، حتی نمیتوانستم نفس بکشم ... قوطی آبجوی قرمز رنگ روی میز را برداشتم و با اینکه تلخ بود ولی با ولع میخوردم تا راه نفسم را باز کند و بغضم را بشورد و ببرد پایین.


سرش را آورد جلو و پرسید این آقای پرتقالی از کجا تو زندگیت پیداش شد؟؟؟ 

به این فکر میکردم که چه جالب حتی اسم پرتقالی را نمیاورد و اورا به فامیلی صدا میزند ...

نمیتوانستم حرف بزنم، داشتم متلاشی میشدم ...

به جای جواب فقط پرسیدم، مامان و بابات خوبن؟ (در قید حیاتن؟ )


و بدون اینکه حرف دیگری بزنم و یا جوابی بشنوم قوطی را تا ته سرکشیدم.

از خواب پریدم ... وضوح خواب به قدری زیاد بود که مکان و زمان را گم کرده بودم ... تمام وجودم میلرزید ... 

پرتقالی رو که خواب بود بغل کردم و از وقتی بیدار شد هر بار که توانستم بغلش کردم و بغلش کردم ... نه میشد در مورد این خواب حرف زد، نه میتوانستم بگم لطفا بیشتر و بیشتر و بیشتر از همیشه مواظبم باش.

نمیتوانم بگویم ریشتر زلزله ای که آمد بیشتر بود یا خوابی که دیده بودم ... یکی زمین زیرپایم را لرزانده بود و دیگری وجودم را.

وقت زلزله خواب بودم که با صدای پرتقالی بیدار شدم ... فقط گفت لباس بپوش بریم بیرون، زلزله اومده! 


باورم نمیشد، رفتم لوستر را چک کردم و بعدش از بس زانوانم میلرزید نمیتونستم برم اتاق قندون تا براش وسیله بردارم، فقط فکر میکردم که برای زلزله زده های کرمانشاه چیا فرستادیم و تند تند کیف قندون را از لباس و پوشک و کرم و شیر خشک پر کردم و رفتیم بیرون ...

ده طبقه را نمیشد با پله هایی تاریک طی کرد و با آسانسور رفتیم پایین و نزدیک همکف آسانسور خاموش شد و ما در را با دست باز کردیم و رفتیم پارکینگ...


قندون هیجان زده شده بود که از خواب بیدارش کردیم و اومدیم ددر و از اینکه حرکت نمیکردیم معترض بود.

هیچ کس به کسی راه نمیداد .... 

امدیم خیابان و یک گوشه ای ایستادیم ... ماشینها انقدر با سرعت از کنارمون رد میشدن که استرس گرفته بودیم نکنه  ما هم باید جایی بریم و نمیدونیم ؟


قندون از یکجا موندنمون کلافه شده بود و دیگه در صندلی نمینشست، هوا انقدر کثیف بود که وقتی بخاری رو روشن میکردیم انگار اگزوز کامیونها به ماشین وصل میشد ...

با دوستان و فامیل اینترنتی تماس گرفتیم و با شوخی ها بهم روحیه دادیم و عکس فرستادیم ...

بعد یکساعت برگشتیم خونه ... آسانسور گیر کرده بود ... با پله ها بالا رفتیم و به طبقه هفتم که رسیدیم دیدم همسایه محترم اهرم در را انداخته که تا وقتی میره خونه و لحاف و بالش برمیداره و برمیگرده، در بسته نشه!!! خودم دیدم که اهرم در رو برگرداند به حالت عادی، ولی منکر این رفتار شد ... 

برگشتیم  خونه و خوابیدیم ... 


انقدر حالم بد است که از صبح هزاران فکر عاقلانه و هیجانی در سرم است...

بهترینش این بود که به یک دوست که هیچ نمیداند زنگ بزنم تا بیاید و شاید بدون اینکه حرفی بزند کنارم بنشیند تا من از این لرزه ای که بر وجودم افتاده است حرف بزنم و بلکه آرام شوم.

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 دی‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 14 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.