X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

یکی از دوستانم غذای نهار اداره رو نمیخوره و این هفته من غذاشو گرفتم و آوردم برای پرستار قندون ... خب شنبه و یکشنبه که پیش مامان بودیم، برای شام دوشنبه هم مامان زحمت کشیده بود برامون غذا گذاشته بود ... دیشب هم دیدم پرستار قندون غذاشو نخورده و خودمون اونو خوردیم ...

داشتم میز رو جمع میکردم که پرتقالی در حال شستن ظرفها گفت: فردا میرم پیش مدیر ساختمون...

میپرسم: چی شده؟ چرا؟؟

میگه: برم بگم ما که به لطف نهارهای دوستت دیگه از گاز استفاده نمیکنیم ... بیان انشعاب گاز مارو قطع کنن دیگه پول گاز ندیم ...

چشمای متعجب و قیافه خندون منو که میبینه، پیاز داغش رو زیاد میکنه که :

اصلا" این گاز رو برمیدارم، جاش کابینت میزارم!

بنظرتون این یک اعتراض است، یا از این شوخی های آبکی پرتقالی؟؟؟ :)))

*

بعد جریان حمله به مجلس که خیلی بهم ریخته بودم، تمام کانال ها و اکانت های اینستا رو که خبررسانی میکردند رو پاک کردم .... بدنم گنجایش دیدن و شنیدن این حجم از بدی رو نداشت ... به وضوح آرامش بیشتری گرفتم ... 

از وقتی که یادم میاد هم اگر فیلمی غمگین بود رو نگاه نمیکردم ... مگه اینکه مثلا" یه تصور دیگه ای از فیلم داشته باشم و تهش یهو غافلگیر بشم! ... همین الانم خیلی پیش اومده پرتقالی داره یه فیلم تو مه پاره نگاه میکنه و من از تکه تکه تصویرهایی که میبینم حس غم و درموندگی میگیرم و ازش میخوام کانال رو عوض کنه ... 

حقیقت اینه که من خیلی زود حس نا امنی میاد سراغم و همین الان هم شب ها فکر میکنم اگه زلزله بیادکجا باید وایستم و  چکار کنم و بعد به خودم امید میدم که نترس! درمونده نمیشیم ... 

امروز یه عکس پسر بچه تو اینستا دکتر شیری دیدم ... یه نگاه نگران  پسرکی شاید چهارساله که تو یه سبد نشسته بود و داشتن به اجبار مهاجرت میکردند ... گلوم باد کرد و اشکم دراومد و باز ترسیدم ... من از جنگ میترسم ... دروغ نیست اگر بگویم از پیش بینی مردم کشور خودم  در زمان جنگ بیشتر از دشمن میترسم ...  از ترسی که تو نگاه پسرک بود ترسیدم و قندونم آمد جلوی چشمم ... 

در مونولوگ حمایتی از خودم ، گفتم  نترس فرار میکنیم، مهاجرت میکنیم ....  و بعد فکر کردم ، نه نمیشود ...  نباید بخاطر اتفاق بالقوه ای که هنوز نیافتاده است، خودم رو از محبت و عشق اطرافیانم محروم کنم .... 

فکر کنم دچار افسردگی فصلی شدم!

*

دو روز قبل از دوربین خونه قندون رو میدیم که نشسته رو دسته ی مبل و بیرون رو نگاه میکنه ... در کنار اینکه این صحنه برام جذاب بود، غصه ی بچه رو خوردم چون طفلکی حبس شده تو خونه ... ای کاش ما هم مثل معلمها :) تعطیل بودیم دست بچه رو میگرفتم و میرفتم از این شهر بیرون، یا حداقل میرفتیم پیش خانواده پرتقالی ها که حداقل بچه یکم نفس میکشید.

این هفته ماشین بیرون پارک میکردم و خب دو روزی بهش دست نزده بودم، امروز که رفتم سوارش بشم از حجم دوده ی کاملا" مشخص روی ماشین شوکه شدم.

زیاد پیش میاد که به رفتن از تهران فکر میکنیم ... ولی مسئله اصلی شغل هست ...

*

پس چرا جواب ویزامون نمیاد؟؟؟؟

*

منشی یکی از مدیرها زنگ زده که برای فلان موضوع میخوایم جلسه بزاریم، گفتن شما باید باشین حتما، فردا وقت دارین؟ بهش اوکی دادم و گفتم تو دعوت به جلسه رئیسم هم دعوت کنه ...

بعد دو بار زنگ زد که از سایر مدیریت ها کیو باید بگم بیاد، بهش راهنمایی کردم و  مشخصا" سه بار بهش گفتم که رئیسمم دعوت کن تو جلسه، ایشون میگه نه! در مورد ایشون چیزی بهم نگفتن، گفتن فقط شما باید باشین!  آخرش هم همه رو دعوت کرد به جز رئیس منو! :)))

جدا از اینکه منشی ها در حد مدیر واسه خودشون حکومت میکنن، یکی نیست بهش بگه مومن کمترین اصل اداره رعایت سلسله مراتب سازمانیه ...

*

الان پرستار قندون زنگ زده که قندون اعتصاب غذا کرده و دستش رو میکشه که بریم دده

همزمان که باهاش حرف   میزنم از اونور میگه فنجون خیااااابووووون

چطوری به بچه یکساله بگم که الان تو خونه زندونی شده 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 3 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.