X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

آذرماه بعنوان پر خرج ترین ماه سال برامون ثبت شد ... هزینه کارهای مربوط به ترجمه مدارک و ویزا ، تسویه حساب دانشگاه پرتقالی و  کادوی چند تا تولد و تعمیر ماشین مامان و ماشین خودمون و پرداخت اقساط وامها ... فکر کنم سه تا چهاربرابر خرج هر ماهمون، این ماه هزینه کردیم ... 

امروز تقویم رو نگاه کردم و دیدم بعله! امروز سررسید یکی از قسط هاست ، حقوق پرستار قندون و همچنین هزینه هزینه مشاوره روز پنج شنبه ام  هم هنوز مونده :)))) 


خدایا شکرت!

 تازه هنوز صورتحساب تعمیر ماشین خودمون رو نگرفتیم .... 

جرات نمیکنم برم موجودی بانکیمون رو نگاه کنم :)))

 

خداجان شکرت که حداقل پس اندازی داریم که هزینه هارو ازش انجام بدیم ، خدای جان! ازت متشکرم که همه این هزینه ها در جهت بهبود و پیشرفت و آسایش ماست ... 

*

پنج شنبه بعد سرکار رفتم خونه و از خستگی  بیهوش شدم، ساعت شش برای آخرای تولد رفتم خونه دختر عمه ام ... 

واااای فکر کن سی تا بچه فینگول که حداقل ده تاشون لباس عروس پوشیده بودن :)) 


دو تاشون مریض بودن  و نمیدونم مامانه چه فکری کرده بود که فرستاده بودتشون تولد! یکیشون که تب داشت شدید!! مامانش هم تلفن رو جواب نمیداد و رفته بود ددر دودور ، طفلک  اشک میریخت و مامانشو میخواست ... 

اون یکی هم که از اول تولد نشسته بود یه گوشه و هرچی براش میبردم که بخوره میگفت من مریضم مامانم گفته هیچی نخور، هرچی دادن بیار خونه بخور :))) چه حرف گوش کن هم بود! رسما اعتصاب غذا کرده بود :))


 مامان یکی از بچه ها اومد دنبال دخترش، اسم دخترشو صدا کرد دختره نیومد، دی جی موزیک رو قطع کرد همه هی صدا میزدن ستایش! ستایش بیا مامانت اومده ... همزمان قیافه دختر عمه ام و مامان دختره رنگ گچ میشد!  نزدیک سی ثانیه فقط نگاه نگران آدم بزرگها رو بچه ها مچرخید و داشتم فکر میکردم یعنی از خونه رفته بیرون؟ که از پشت مبل اومده بیرون و میگه داااالی!  

ای دالی و مرگ!!!  

مامانش داشت از حال میرفت رسما

*

جمعه صبح با مهمون عزیزمون ، خواهر پرتقالی  عازم موزه سعد آباد شدیم و برادرش و جاری کوچیکه هم بهمون ملحق شدن ... 

به به خیلی کیف داد البته یه نموره سرد بود، یخ کردم درواقع.

یه چای داغ تو فضای باز و بعدشم ساندویچ هایی که برای نهار برده بودیم رو خوردیم ، یه عالمه عکس قشنگ هم گرفتیم و کلی خندیدیم و خوش گذراندیم ...

*

یه عموی گوگولی دارم که خدا حفظش کنه ، هر شب از ساعت نه، ده گوشیش رو میگیره دستش و هرچی پیام براش اومده  رو واسم فوروارد میکنه ...  محتواهاشون خیلی جذاب نیست برام و  هفته ای یکبار تو جواب یکی از پیامها یه آیکون  خنده و وواای چه جالب میفرستم دلش خوش باشه :))


دیشب برام ولی موزیک شوخیه مگه، حمید هیراد رو فرستاد که خیلی خوشمان آمد... 

از صبح دارم گوش میدم و زیر پوستی میرقصم.

*

بعد عروسیمون مامان اینا ماشینی که زیرپای من بود رو دادن بهمون که راحت باشیم ... 

الانم که مامان میخواد ماشینش رو عوض کنه تصمیم گرفتیم اون ماشین رو بفروشیم و ماشین مامان رو برداریم.


تو روز اولی که ماشینمون رو به دوستان و فامیل گفتیم دو تا مشتری پیدا شد و نفر اول که از نظر نسبت فامیلی  یکم دوره ولی ماباهاشون نزدیکیم،  گفت ماشینو به کسی قول ندین من میخوام...  نفر دوم که زنگ زد بهم گفتم به فلانی قولش رو دادم و اگر نخواست بهتون میگم ... 

حالا دیروز میبینم پرتقالی داره تبلیغ ماشین مارو برای برادر بزرگش میکنه،  میگه میخواستم روز اول بهش بگم هی من جلسه بودم، هی اون جلسه بود، نشد حرف بزنیم ... 


قیافه آویزون منو که میبینه میگه: روم نمیشد بگم یکی خواسته ماشین رو، تازه اونی که بهش قول دادی فامیل دوره، برادر نزدیک تره ...  همونطور که من اگه یه چیزی که مال خودم بود رو به کسی قول میدادم و خواهر تو میخواست، بدون شک و بدون فکر من میدادمش به خواهر تو.

میگم جمله درست این بود که راستش رو میگفتی  فنجون به یکی از فامیلها قول داده،  اگه اون نخواست حتما" به شما میدیم.


حالا هی دارم دعا دعا میکنم برادرش خودش ماشین رو نخواد ...

هی زنگ میزنم پرتقالی میپرسم برادرت زنگ نزد؟ میگه نه. میگم خداروشکر ... میخنده.

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 25 آذر‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 7 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.