زمان ثبت : شنبه 25 آذر‌ماه سال 1396 در ساعت 08:59 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

701.قول

آذرماه بعنوان پر خرج ترین ماه سال برامون ثبت شد ... هزینه کارهای مربوط به ترجمه مدارک و ویزا ، تسویه حساب دانشگاه پرتقالی و  کادوی چند تا تولد و تعمیر ماشین مامان و ماشین خودمون و پرداخت اقساط وامها ... فکر کنم سه تا چهاربرابر خرج هر ماهمون، این ماه هزینه کردیم ... 

امروز تقویم رو نگاه کردم و دیدم بعله! امروز سررسید یکی از قسط هاست ، حقوق پرستار قندون و همچنین هزینه هزینه مشاوره روز پنج شنبه ام  هم هنوز مونده :)))) 


خدایا شکرت!

 تازه هنوز صورتحساب تعمیر ماشین خودمون رو نگرفتیم .... 

جرات نمیکنم برم موجودی بانکیمون رو نگاه کنم :)))

 

خداجان شکرت که حداقل پس اندازی داریم که هزینه هارو ازش انجام بدیم ، خدای جان! ازت متشکرم که همه این هزینه ها در جهت بهبود و پیشرفت و آسایش ماست ... 

*

پنج شنبه بعد سرکار رفتم خونه و از خستگی  بیهوش شدم، ساعت شش برای آخرای تولد رفتم خونه دختر عمه ام ... 

واااای فکر کن سی تا بچه فینگول که حداقل ده تاشون لباس عروس پوشیده بودن :)) 


دو تاشون مریض بودن  و نمیدونم مامانه چه فکری کرده بود که فرستاده بودتشون تولد! یکیشون که تب داشت شدید!! مامانش هم تلفن رو جواب نمیداد و رفته بود ددر دودور ، طفلک  اشک میریخت و مامانشو میخواست ... 

اون یکی هم که از اول تولد نشسته بود یه گوشه و هرچی براش میبردم که بخوره میگفت من مریضم مامانم گفته هیچی نخور، هرچی دادن بیار خونه بخور :))) چه حرف گوش کن هم بود! رسما اعتصاب غذا کرده بود :))


 مامان یکی از بچه ها اومد دنبال دخترش، اسم دخترشو صدا کرد دختره نیومد، دی جی موزیک رو قطع کرد همه هی صدا میزدن ستایش! ستایش بیا مامانت اومده ... همزمان قیافه دختر عمه ام و مامان دختره رنگ گچ میشد!  نزدیک سی ثانیه فقط نگاه نگران آدم بزرگها رو بچه ها مچرخید و داشتم فکر میکردم یعنی از خونه رفته بیرون؟ که از پشت مبل اومده بیرون و میگه داااالی!  

ای دالی و مرگ!!!  

مامانش داشت از حال میرفت رسما

*

جمعه صبح با مهمون عزیزمون ، خواهر پرتقالی  عازم موزه سعد آباد شدیم و برادرش و جاری کوچیکه هم بهمون ملحق شدن ... 

به به خیلی کیف داد البته یه نموره سرد بود، یخ کردم درواقع.

یه چای داغ تو فضای باز و بعدشم ساندویچ هایی که برای نهار برده بودیم رو خوردیم ، یه عالمه عکس قشنگ هم گرفتیم و کلی خندیدیم و خوش گذراندیم ...

*

یه عموی گوگولی دارم که خدا حفظش کنه ، هر شب از ساعت نه، ده گوشیش رو میگیره دستش و هرچی پیام براش اومده  رو واسم فوروارد میکنه ...  محتواهاشون خیلی جذاب نیست برام و  هفته ای یکبار تو جواب یکی از پیامها یه آیکون  خنده و وواای چه جالب میفرستم دلش خوش باشه :))


دیشب برام ولی موزیک شوخیه مگه، حمید هیراد رو فرستاد که خیلی خوشمان آمد... 

از صبح دارم گوش میدم و زیر پوستی میرقصم.

*

بعد عروسیمون مامان اینا ماشینی که زیرپای من بود رو دادن بهمون که راحت باشیم ... 

الانم که مامان میخواد ماشینش رو عوض کنه تصمیم گرفتیم اون ماشین رو بفروشیم و ماشین مامان رو برداریم.


تو روز اولی که ماشینمون رو به دوستان و فامیل گفتیم دو تا مشتری پیدا شد و نفر اول که از نظر نسبت فامیلی  یکم دوره ولی ماباهاشون نزدیکیم،  گفت ماشینو به کسی قول ندین من میخوام...  نفر دوم که زنگ زد بهم گفتم به فلانی قولش رو دادم و اگر نخواست بهتون میگم ... 

حالا دیروز میبینم پرتقالی داره تبلیغ ماشین مارو برای برادر بزرگش میکنه،  میگه میخواستم روز اول بهش بگم هی من جلسه بودم، هی اون جلسه بود، نشد حرف بزنیم ... 


قیافه آویزون منو که میبینه میگه: روم نمیشد بگم یکی خواسته ماشین رو، تازه اونی که بهش قول دادی فامیل دوره، برادر نزدیک تره ...  همونطور که من اگه یه چیزی که مال خودم بود رو به کسی قول میدادم و خواهر تو میخواست، بدون شک و بدون فکر من میدادمش به خواهر تو.

میگم جمله درست این بود که راستش رو میگفتی  فنجون به یکی از فامیلها قول داده،  اگه اون نخواست حتما" به شما میدیم.


حالا هی دارم دعا دعا میکنم برادرش خودش ماشین رو نخواد ...

هی زنگ میزنم پرتقالی میپرسم برادرت زنگ نزد؟ میگه نه. میگم خداروشکر ... میخنده.

 

نظرات (7)
زمان ثبت : دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 09:30 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
یه راه خوب هست
متشین رو مزایده بذارین
پاسخ:
همشون فامیل هستن بابا
بخاطر یه ماشین نمیارزه روابط فامیلیمون رو خراب کنیم
یهو دیدی هر کدوم به نفع اونیکی کنار کشیدن و ماشین موند رو دستمون
زمان ثبت : دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 10:12 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلااام
ببین اصلا بیا یه کاری کن، همه افرادی که خواهان ماشین هستن رو دعوت بگیر خونه تون. بعد بهشون بگو هر کسی زودتر سوار ماشین شد، صاحب ماشین میشه:)))))
نه من می دونم این پرتقالی دلش کتک می خواد با این لوس بازیهاش، فنجون عزیزم وارد عمل شو.
واااای بچه نگو بلا بگو شیطون شیطونا بگوووووو
آقا عشق اول من قندون خان، عشق دوم دخترک دالی کن، ای جونم، دااااالی.
این دفعه از قندون ننوشتی ها، یادت باشه!:(
پاسخ:
سلام به روی ماهت ...
میبینم که شما هم در مورد ماشین از تزهای پرتقالی میدی:))
اگرم دلش کتک نخواد، من خیلی دلم میخواد کتکش بزن.
الهه خیلی دالی بازیش بی موقع بود ، واقعا مامانش داشت از حال میرفت.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 05:23 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
میگن روی هر دانه اسم خورنده اش نوشته شده
ماشین هم روزی هر کی باشه نصیبش میشه
پاسخ:
دقیقا" همینه
اما تعارف بازی ها این دفه یکم منجر به دلخوری شد
زمان ثبت : شنبه 25 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 03:23 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : اسکارلت
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
به پرتقالی بگو ماشین مال من بوده به هر کی دوست دارم می فروشم. اول از من بپرس بعد برو قولش رو به کسی بده. این مردا کی می خوان متوجه باشن که همه چیز باید با ما مشورت بشه.
بچه هه چه حرص در آر بوده. من و خواهرم هم یه همچین بلایی سر مامانم اینا آوردیم تو پارک!!!
پاسخ:
دلم نمیخواد جوری حرف بزنم که یه موقع همین مدلی باهام حرف بزنن ...
این اتفاق یکم به تفاوت فرهنگیمون برمیگرده، از نظر پرتقالی خانواده به همه اولویت داره ولی ما دایره خانواده و روابط فامیلیمون خیلی گسترده است

آره خیلی دلم میخواست مامانش جلوی ما دعواش کنه دلمون خنک بشه که محقق نشد متاسفانه :))
هم شما هم خواهرتون ، هردو کتک لازم بودین خدایی!!
زمان ثبت : شنبه 25 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 02:28 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
هلاک اون بچه شدم، با دالیش...
همیشه شاد باشی فنجون حانم.
پیشاپیش ماشین جدید هم میارکا باشه.
پاسخ:
دلم میخواست ببرم یه فصل بزنمش تا بفهمه دالی بازی وقت داره، جا داره! دو مین دیرتر اومده بود باید برای میزبان و مادرش اورژانس خبر میکردیم.
خیلی ممنون عزیزم.
زمان ثبت : شنبه 25 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 01:20 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مارال و آلنی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
ما همیشه با شهریور این مشکل رو داریم یهو هزینه هامون سر به فلک میشکه. ایشالا که خیلی زود حساب بانکی دوباره پر و پیمون بشه بری هی چک کنی ذوق کنی.
به به ماشین جدید ایشالا که کلی سفرهای خوب باهاش برین و چرخش براتون بچرخه.
ایشالا که برای هر کسی که خیر بشه به همون برسه ماشین:)
بعضی وقتها نمیدونم چرا اینقدر کار رو برای خودمون سخت میکنیم.
پاسخ:
ایشالا هممون از این حساب بانکیا داشته باشیم.هی کیفش رو ببریم.
خیلی ممنون.
متاسفانه اوضاع اونی نشد که میخواستیم و برادر پرتقالی بهش برخورد چون فکر کرده اول به اون گفتیم و بعد به یکی دیگه قولش رو دادیم ... پرتقالی هم از من دلخور شد.
زمان ثبت : شنبه 25 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 12:56 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
اقا من با این اهنگ همه اش یاد رفتن خواهرک می افتم که داره کارهاش رو می کته برای رفتن ... بگذریم از موارد خوب خوب بگیم :)
به به ماشین جدید مبارکتون باشه :)
پاسخ:
آخ آخ آخ ... پس اصلا درموردش حرف نزنیم بهتره.
خیلی ممنون عزیزم.
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :