X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

به دختر عمه ام قول داده بودم برای تولد دخترش که فرداست برم کمک ... 

دوشنبه و سه شنبه که ماشین نداشتم و پرتقالی هم دیروقت اومد خونه ... 

امشب هم  عمه پرتقالی خونمون مهمونه تا جمعه.

فردا صبح هم شیفتم.

از قضا فردا صبح هم یه خانمی میاد خونمون خونه رو تمیز کنه ، نه تنها خودم نیستم، بلکه میهمان هم دارم!

کارت بانکیم هم گم شده و فرصت نمیکنم برم بگیرمش و فقط دارم اینترنتی خرید میکنم.

*

 ماشین رو هم تحویل گرفتیم بحمدالله! 

ماشین خودمون دست مامانه ، حالا امروز صبح مامان زنگ زده که به پرتقالی بگو وقتی خودت هر روز صبح میری دوش میگیری، پشت در کاپوت ماشینت چرا انقدر سیاهه!  :)))  استدلال از این قشنگ تر شنیده بودین؟؟   

به پرتقالی  که میگم  ... میگه واقعا مامان به داخل در کاپوت چکار داشته آخه؟؟؟  

*

الان بابا زنگ زد که مامان که بیرون بوده ماشین خراب شده و هزینه اش حدود هفتصد و پنجاه هزار تومن میشه و بابا گفته ماشین رو ببرن منطقه ای که قیمتهاش مناسب تره و خدارو شکر کرد که ما با ماشین مامان رفتیم سفر، چون اگه تو جاده این اتفاق میافتاد فرمون قفل میشد و ممکن بود بریم تو باقالیا! 

زنگ زدم به پرتقالی گفتم جریانو ... میگه: این ماه چرا تموم نمیشه آخه؟؟

مامان میگه اینا صدقه و قضا بلا بوده خدارو شکر کن ... میگم خدارو شکر، این ماه ما میلیونی داریم صدقه میدیم.

*

گفته بودم خاندان پرتقالی ها منبع تعارف هستن! 

دیروز دیدم عمه ها یکی یکی زنگ میزنن که ما داریم میایم تهران و هر کدوم هم شیفتشون رو از قبل انتخاب کردن ... 

بعد فهمیدم بخاطر اینکه مامانم درگیر خانم تاشکیرانه، میخوان بیان کمک ما باشن که قندون رو نگه دارن ... بهشون گفتم نمیخواد و هر وقت لازم شد میگم بهتون و داشتم به اون عمه اش که باهم رفتیم شمال میگم تو که دیدی غذا خوردن قندون  قلق داره و باید هی سرشو گرم کنیم و شماها سختتونه ، با یه جدیتی میگه: نه کاری نداره، میزارم لای پام بهش غذا میدم! 

منم گفتم بهترش اینه که ببندیش به صندلی، دماغش رو هم بگیری، خودش دهنشو باز میکنه :))

صدای قهقهه اشون رو آسمون بود ...  

کیف میکنم وقتی باهم صحبت میکنیم میتونم راحت بخندونمشون. 

گفتم  اگه برای گشت و گذار میاین، بیاین ولی برای نگه داشتن قندون فعلا لازم نیست بیاین و خودم بهتون میگم ... بعد که مطمئنشون کردم فعلا از پس شرایط بر میایم میگه خب پس من خیلی کار دارم، اونارو انجام میدم برای بهمن ماه میام که یهو با تولدت یکی بشه! گفتم نه دیگه چه کاریه شماها از خونه در بیاین!  یکم دیگه صبر کنین عید میشه ما میایم پیشتون :))

یک ربع بعد اون یکی عمه زنگ میزنه که خواب بودم دیدم اینا دارن یکسره میخندن فهمیدم دارن با تو صحبت میکنن.

*

مونده بودم که این برنامه ی بهم ریخته رو چکار کنم که پرتقالی گفت برادرش گفته پنج شنبه شب میاد خواهرش رو میبره پیش خودشون. 

یه ابر از نوع چراغ بالای سرم سبز شد و  به جاری کوچیکه مسیج دادم که اگه میشه امشب بیاین دنبال خواهرتون چون فردا هم شیفتم هم کارگر هست خونمون و اصلا" نمیتونم به هر دو برسم... 

یکی از دلمشغولی ها حل شد.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 3 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.