X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1396 در ساعت 01:07 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

698.خونه خودم یا خونه خودمون؟

دیروز خانم تاشکیران برای اولین جلسه ی شیمی درمانی اومد تهران  ... بعدشم دوتایی با همسرش اومدن خونه ی ما و تا همسرش بره به کارهاش برسه خانم تاشکیران خونه ی ما بود.

 

وقتی خانم تاشکیران فیلم سگ های کوچولو رو نشون قندون میداد، ، یهو  قندون هیجانی شد و میخواست بگه که فلانی هم سگ داره ، اونوقت بصورت پیوسته اسم دوست خواهر کوچیکه رو  صدا میزد و خدارو شکر فقط من فهمیدم چی میخواد میگه :))


رفتم تو گروه دوستامون و جریانو تعریف کردم و گفتم تا اطلاع ثانوی همه فلانی رو "دایی " صدا میزنین ...


خواهر کوچیکه پرسید: خونه ی مایی؟؟


یهو حس کردم باید از مواضعم دفاع کنم ، شمشیر سامورایی مو برداشتم و خطاب به عروس دومادای گروه گفتم از این به بعد اگه خواهر برادراتون حرف از خونه ی ما و خونه خودتون زدن کوتاه نیاین که اول اتاقتون رو میگیرن و بعدم میگن اینجا خونه  ی ماست و خونه ی تو نیست و ....


خواهر کوچیکه با خنده میگه خب چی بگم؟ 


کلی فکر کردم میگم : بگو خونه خودتی؟ یا خونه خودمونی؟ :)))

 *

مامان که جلوتر داروهای شیمی درمانی رو گرفته بود همه رو داد به راننده بابا که ببره برای خانم تاشکیران تو کلینیک ... این وسط یه آمپولی بود که باید تو یخچال نگهداری بشه و مامان  تو ظرف پیاز داغ یخ گذاشته بود و آمپول رو هم گذاشته بود توی همون ظرف که خراب نشه ... 

از اون طرف خانم تاشکیران هم به هوای اینکه اینا خوراکی هستن، قبل تزریق اون ظرف رو بیرون آورده و مابقی داروها رو داده به پرستار ...  وقتی این موضوع رو فهمیدیم که تزریق هاش رو کرده بود و اومده بود خونمون

 

حالا هی مامان میگه تو چرا نگاه نکردی داروهات رو؟؟؟

 خاله میگه فکر کردم خوراکیه!  آخه تو از این کارها زیاد میکنی.

 

باز مامان میگه پرستار باید با دقت داروها رو ببینه که بهت بگه اینم باید بزنی

خاله میگه: بابا من قبل اینکه برم تو بخش اونو از کیسه داروها درآوردم ... 

خولاصه این بگو مگوهای دونفره  جوکی شده بود ...

 

*

حالا امروز صبح باید بره پورت بزاره تو بدنش که یه چیزی مثل آنژیوکت هست که تا آخر دوره شیمی درمانی تو بدنش میمونه که هی الکی سوزن نخوره ... 

خب قندون هم که امروز پیش مامانه و خانم تاشکیران هم با دوستش رفت بیمارستان

 

شب که خانم تاشکیران رفت خونشون، پرتقالی با ناراحتی میگه: قراره تا آخر شیمی درمانی از اون کیسه ها آویزونش باشه؟؟؟ اونجوری که خیلی تحرک براش سخت میشه

فهمیدیم با درن اشتباه گرفته و بعد با یاد آوری یه خاطره کلی خندیدیم


*

 

چند وقته هی همزمان با نوشتن روزانه هام یاد یه سری خاطرات میافتم که تصمیم گرفتم از این به بعد لینکش رو بزارم شما هم شاد شین.

این خاطره رو وقتی حرف درن شد یادمون افتاد.

 خاطره بازی 

 

بخاطر گذاشتن لینک بالا همت کردم و کل آرشیو سال 94 رو هم منتقل کردم اینجا ... چه سال خوبی بوده سال 94

*

 

شب یلدا خونه اون عمه ام که روم به دیوار، گلاب به روتون، تو دوره ای از خدمتش معلم دینی و پرورشی و اینا بوده دعوتیم ( البته الان دیگه بازنشست شده و یکم حالم بهتره) از اون طرف خواهر کوچیکه پرتقالی بخاطر یه آزمونی میاد تهران که هنوز نمیدونم تنها میاد یا با خواهراش ... 


یه چک کردیم ببینیم میتونیم مهمونارو بفرستیم خونه برادر پرتقالی که گویا اونا هم شب یلدا دعوتن.

خولاصه الان زنگ زدم به عمه که شب یلدا مشمول ضمبه ای! که کشک بادمجون بپزی ...  چون ممکنه من نباشم و اگه من نیستم که کشک بادمجون بخورم، میخوام بقیه کوفت بخورن.

  

اولش که فک کرد دارم مسخره بازی درمیارم  بعد که توضیح دادم ممکنه مهمون داشته باشم داشت مهمونای من رو هم دعوت میکرد که گفتم عمه! اونارو ول کن .... فقط  وصیت میکنم که اگه من نیومدم کشک بادمجون نپز که بقیه هم نخورن :) 

 

*

دیروز انقده قندون رو ماچ مالی کرده بودیم که لپش سرخ شده بود!  اما اشکال نداره ... خوب میشه، نمیشه از ماچ گذشت.


*


شوهر خاله ام میخواست نماز بخونه ، مامان براش جانماز پهن کرده ... قندون هم رفته از کشوی اتاق مامان مهر برداشته و دست مارو گرفته به زور میبره تو اتاق که بریم الله اکبر کنیم.


خونه مامان که میریم هر کسی رو به یه عنوان میشناسه ... مثلا" تا بابام میاد خونه ، میدوئه توپش رو میاره و با توپ میره استقبال پاپا ... 


خواهر کوچیکه که میاد، دستش رو میگیره و میبرتش اتاق خواهر کوچیکه  کشفیات میز آرایشی و آیپد انجام بده.


مامان که میاد هم دستاشو تکون میده که یعنی وقت رقصه!


*


تقریبا" هر روز صبح که میام اداره از اینکه قسمتی از وقت آزادم به جای بازی با قندون یا حرف زدن با پرتقالی ، صرف گوشی بازی شده متاسف میشم ... هی میگم امروز رفتم خونه این کار رو میکنم و اون کار رو میکنم و باز  اونی نمیشه که دلم میخواد.


*

پرتقالی زنگ زده که تو به مامان در مورد تصادف، حرفی زدی؟؟؟ الان بهم زنگ زده که مدیونید بخاطر ماشین ناراحت باشین ... 

گفتم نه ، میگه آخه من خیلی سعی میکردم قیافه ام ناراحت باشه ولی هی یادم میرفت، میخندیدم :)))

*

بعد جریان زلزله من به هلال احمر کمک کردم و به همه هم پیشنهاد دادم که به اونا کمک کنن ... هنوز دو هفته نگذشته بود که تو خبرها خوندم تیم هلال احمر ایران برای نمیدونم سوریه بود یا یمن کمکهای مردمی فرستاده!! 

یعنی دلم میخواست از حرص خودمو بزنم ... گفتم از ما برای زلزله زده ها کمک گرفتن و حالا هم دادن به اونوریا ... یه حس پشیمانی شدید هم داشتم واسه تبلیغ هلال احمر ....

خدارو شکر همون شب هلال احمر بیانیه داد که ما هیچ کمکی نکردیم و تمام کمکهای ما آرم هلال احمر رو داره و تو عکسهایی که منتشر کردند هم مشخصه که مربوط به ما نیست و اولویت ما فعلا" کرمانشاه هست ... 

انقده خوشحال شدم که نگو ... 

حدس میزنم از پول کمیته امداد و پول هایی که تو صندوق صدقات و امام زاده ها ریخته میشه، این بذل و بخشش ها  انجام میشه.

الانم که دیگه نرگس کلباسی رو فالو میکنم و برای تمام صدقات و نذر ها به حساب اون واریز میکنم.

*

میگم دقت کردین خیلی وقته که از سوتی های عروس خاندان پرتقالی ها ننوشتم؟؟ 

یه روز داشتم با مامان پرتقال فروش حرف میزدم، گفتم  پس کی میان پیشمون؟ 


گفت بزارهفته دیگه که  عزیز  بره بعدش ما هم مزاحمتون میشیم ....


"عزیز" لقب یکی از افراد خانواده پرتقالیه ... بعد تلفن به پرتقالی گفتم: میدونی عزیز قراره هفته دیگه بیاد پیشمون؟؟؟ بعد خوشحال و خجسته زنگ زدم به عزیز که ببینم کی میان و چرا به خودمون نگفتن و اینا ....


بعد از اینکه حسابی برای همه توضیح دادم و خجسته وار خوشحالی کردم ... و پرتقالی ها  هم کلی تو دلشون و تو روم بهم خندیدن، گفتن که مامان به ماه محرم و صفر میگه ماه عزیز  و به خیال اینکه من در جریان ماجرا هستم، "ماه عزیز" رو خولاصه کرده و  به "عزیز" بسنده کرده! 


نظرات (9)
زمان ثبت : چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 02:18 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : قوری
امتیاز : 0 0
ان شالله خانوم تاشکیران سالم و سلامت بشن

خدا خیرت بده میام اینجا همش لبخند رو لب دارم
الهی همیشه دلت شاد باشه و لبت خندون
پاسخ:
سلام قوری خانم چراغ خاموش :)
ممنونم از دعای خیرت عزیزم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 10:22 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
آقا یعنی منننننن اگه بعد این همه مدت نفهمیده باشم قندون پسره باید برم یه تست آی کیو بدم ببینم با مرغ نسبتی ندارم؟ ؟والا ااااااا
البته حق میدم بهتون چون من قندون خان من رو نوشتم قندون خانم، سرهم نوشتم. نون رو فتحه بده، لطفااااا.
خوش باشی عزیزم
پاسخ:
حیف شد میخواستم ازت سوتی بگیرمااا
زمان ثبت : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 04:13 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
مامانت رو با رقص میشناسه. مشکوک میزنه
کشک بادمجون عمه جان چه مزه ایه که اینطوری بهش گفتی
پاسخ:
بلی!
کشک بادمجون از اون غذاهاییه که بنظر من هر جوری درست بشه خوشمزه است... کلا هر وقت مهمونی خانوادگی داریم یکی از کری خوندنها سر همین کشک بادمجونه که متاسفانه باعث میشه همه مشتاق بشن ازش تست کنن :)))
زمان ثبت : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 02:47 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام علیکم حااااال شما چیطوره؟
بزار اول اینو بگم که من یه وقتا تو مود خوبی نیستم بنابراین یواشکی که نفهمی وبلاگتو می خونم و پا به فرار می زارم، ولی چون گفتم باید وقتی از کسی انرژی مثبت میگیرم پسش بدم تا وجدانم راحت باشه، پس برای اون یه وقتا گفتم فقط یه های بدم و یه لایک که خدا و بنده اش هم ازم راضی باشن. قبوله؟
وااااای خب منم دلم می خواد قندون خانم رو بچلونم و ماچ مالی کنم، حالا لطفا راهنمایی بفرمایید به کجا باید مراجعه کنم؟؟؟ عشششششق من قندون
یعنی این کارای پرتقالی آخرش منو از خنده میکشه، آخه آدم ماشین مردمو اونم مادر زنو از صافکاری می بره تحویل بده میییییییییی خنده، بابا مادر زنم بودن مادر زنهای قدیم.
و در آخر باید بگم سوتی مادر شوهر رو پای خودت نزار عزیزم، والا منم یه ساعت تو هنگ بودم ببینم این عزیز با اون عزیز ارتباطش چیه!؟؟
حالا بیا با هم بریم الله و اکبر کنیم که خیلی دییییره.
پاسخ:
سلام بر فراری عزیز :))
منم از دیدن اسم شماها تو وبلاگ انرژی میگیرم و تشویق میشم به نوشتن.
قندون پسره هااااا
عارضم خدمتتون که ماشین هنوز تعمیرگاهه و تحویل ندادیم ...
این خاندان کلا منو سوژه کردن ، میگن خیلی وقته نخندیدیم زنگ بزنیم فنجون ببینیم باز چه هنری رو میکنه برامون :))
والا مهر که به دست قندون برسه ما در همه حالت و همه جا هی باید سجده بریم و بگیم الله و اکبر ... تازگیا به تقلید از بابام وقت سجده کردن دستاشو میزاره رو زانوهاش
زمان ثبت : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 11:35 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون دو ساعت دارم به این عزیزت و دعوتی مه ازش کردی می خندم. البته که خدایی تو گناهی نداشتی تو به وقوع پیوستن این سوتی :))))))
پاسخ:
اگه بدونی چه تند و تند شماره اشو گرفتم که بپرسی کی میاین!! :)))
به تنهایی طرح شادسازی خاندان رو بعهده دارم
زمان ثبت : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 10:45 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : اسکارلت
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
به نظر من بیشتر سوتی مامان پرتقالیه تا تو. استثناً البته.
ایشالا شیمی درمانی موفقیت آمیز باشه.
من هنوز عاشق پرتقالی ام. حتی اگر در حد همین یک خط حضور داشته باشه.
تا می تونی قندون رو بچلون. بزرگ که بشن نمیذارن.
می دونستی خانواده پرتقالی هم خیلی باید از بودن تو توی زندگیشون خوشحال باشن. هیچ کس رو مثل تو ندیدم که فأمیل شوهرش رو این قدر دوست داشته باشه. خودم شخصا با اینکه مادر شوهر بی آزار و مهربونی دارم اشتباهات رفتاریش بیشتر به چشمم میاد. همه ایراد رفتاری داریم. ولی دست خودم نیست.
پاسخ:
واقعا" بنظرت به روش بیارم سوتی رو یا خانومی به خرج بدم؟؟؟
اولیش که به خیر گذشت ، ایشالا بقیه اش هم همینطوری خوب باشه. دوازده تا شیمی درمانی! اوووففف
شما اول موضع رو مشخص کن تو تیم مایی یا پرتقالی؟؟؟
فسقل بدشم نمیاد از این چلوندن، ماهم حسابی سو استفاده میکنیم.

آدم باید منصف باشه اسکارلت ... من یه بهمنی کینه ای هستم! یعنی همچین هم گوگولی طور با همه مهربون نیستم و از کسی خوشم نمیاد ... محبتشون رو با روی باز دریافت میکنم و میفهمونم که متوجه لطف و احترامی که میزارین هستم و با احترام باهاشون برخورد میکنم و خب گاهی یکم شیطنت میکنم که فضا خودمونی باشه ، وقتی میبینم با این سنشون انقدر تلاش میکنن از ما خوب پذیرایی کنن و احتراممون رو نگه دارن ( اگرم چیزی برخلاف میلم باشه که خیلی کم اتفاق افتاده) خب بیخیالش میشم ... اینطوری هم به خودم بیشتر خوش میگذره هم اونا بیشتر دوستم دارن و عزیز خاندان میشم
جدا از شوخی اگه ما فعلاگ - تا اطلاع ثانوی- بکش بکش های عروس و خانواده شوهر رو نداریم بخاطر اینه که من از قبل ازدواج پیش زمینه منفی از خانواده شوهر نداشتم ، تو ذهنم از مامان پرتقالی یه زن فتنه و ماموز نساخته بودم که کوچکترین کارهاش رو ربط بدم به بدجنسی و این خیلی بهم کمک کرده.
زمان ثبت : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 09:44 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام، عزیزم چطوری؟
اول از همه برای همۀ بیماران و خانم تاشکیران آرزوی سلامتی دارم
دوم اینکه در جواب پاراگراف آخرت دربارۀ عزیز می تونم بگم محکم سینه بزن :)

مهربون دوست داشتنی
پاسخ:
سلام به روی ماهت ... من عاالی ام! شما چطورین؟
اولین شیمی درمانی که خوب بوده خدارو شکر.

خدایی من از کجا باید میفهمیدم ؟:)))
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 09:54 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آسنترا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
برای اون مساله خونه ما و خونه شما ما همیشه اونجا رو خونه مادر یا خونه بابا میگیم اینه که اونجا خونه هیچکدوممون نیست چه مجرد چه متاهل
پاسخ:
اعتراض دارم! اعتراض دارم :)))
خونه پدری خونه هممونه
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 01:53 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
برای خانم تاشکیران خیلی دعا می کنم،انشالله به سلامت این دوره رو بگذرونن
انشالله کشک بادمجون قسمتتون شه.
پاسخ:
ایشالا ...
ممنونم از دعای خیرت نجمه عزیزم
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :