X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

دیروز خانم تاشکیران برای اولین جلسه ی شیمی درمانی اومد تهران  ... بعدشم دوتایی با همسرش اومدن خونه ی ما و تا همسرش بره به کارهاش برسه خانم تاشکیران خونه ی ما بود.

 

وقتی خانم تاشکیران فیلم سگ های کوچولو رو نشون قندون میداد، ، یهو  قندون هیجانی شد و میخواست بگه که فلانی هم سگ داره ، اونوقت بصورت پیوسته اسم دوست خواهر کوچیکه رو  صدا میزد و خدارو شکر فقط من فهمیدم چی میخواد میگه :))


رفتم تو گروه دوستامون و جریانو تعریف کردم و گفتم تا اطلاع ثانوی همه فلانی رو "دایی " صدا میزنین ...


خواهر کوچیکه پرسید: خونه ی مایی؟؟


یهو حس کردم باید از مواضعم دفاع کنم ، شمشیر سامورایی مو برداشتم و خطاب به عروس دومادای گروه گفتم از این به بعد اگه خواهر برادراتون حرف از خونه ی ما و خونه خودتون زدن کوتاه نیاین که اول اتاقتون رو میگیرن و بعدم میگن اینجا خونه  ی ماست و خونه ی تو نیست و ....


خواهر کوچیکه با خنده میگه خب چی بگم؟ 


کلی فکر کردم میگم : بگو خونه خودتی؟ یا خونه خودمونی؟ :)))

 *

مامان که جلوتر داروهای شیمی درمانی رو گرفته بود همه رو داد به راننده بابا که ببره برای خانم تاشکیران تو کلینیک ... این وسط یه آمپولی بود که باید تو یخچال نگهداری بشه و مامان  تو ظرف پیاز داغ یخ گذاشته بود و آمپول رو هم گذاشته بود توی همون ظرف که خراب نشه ... 

از اون طرف خانم تاشکیران هم به هوای اینکه اینا خوراکی هستن، قبل تزریق اون ظرف رو بیرون آورده و مابقی داروها رو داده به پرستار ...  وقتی این موضوع رو فهمیدیم که تزریق هاش رو کرده بود و اومده بود خونمون

 

حالا هی مامان میگه تو چرا نگاه نکردی داروهات رو؟؟؟

 خاله میگه فکر کردم خوراکیه!  آخه تو از این کارها زیاد میکنی.

 

باز مامان میگه پرستار باید با دقت داروها رو ببینه که بهت بگه اینم باید بزنی

خاله میگه: بابا من قبل اینکه برم تو بخش اونو از کیسه داروها درآوردم ... 

خولاصه این بگو مگوهای دونفره  جوکی شده بود ...

 

*

حالا امروز صبح باید بره پورت بزاره تو بدنش که یه چیزی مثل آنژیوکت هست که تا آخر دوره شیمی درمانی تو بدنش میمونه که هی الکی سوزن نخوره ... 

خب قندون هم که امروز پیش مامانه و خانم تاشکیران هم با دوستش رفت بیمارستان

 

شب که خانم تاشکیران رفت خونشون، پرتقالی با ناراحتی میگه: قراره تا آخر شیمی درمانی از اون کیسه ها آویزونش باشه؟؟؟ اونجوری که خیلی تحرک براش سخت میشه

فهمیدیم با درن اشتباه گرفته و بعد با یاد آوری یه خاطره کلی خندیدیم


*

 

چند وقته هی همزمان با نوشتن روزانه هام یاد یه سری خاطرات میافتم که تصمیم گرفتم از این به بعد لینکش رو بزارم شما هم شاد شین.

این خاطره رو وقتی حرف درن شد یادمون افتاد.

 خاطره بازی 

 

بخاطر گذاشتن لینک بالا همت کردم و کل آرشیو سال 94 رو هم منتقل کردم اینجا ... چه سال خوبی بوده سال 94

*

 

شب یلدا خونه اون عمه ام که روم به دیوار، گلاب به روتون، تو دوره ای از خدمتش معلم دینی و پرورشی و اینا بوده دعوتیم ( البته الان دیگه بازنشست شده و یکم حالم بهتره) از اون طرف خواهر کوچیکه پرتقالی بخاطر یه آزمونی میاد تهران که هنوز نمیدونم تنها میاد یا با خواهراش ... 


یه چک کردیم ببینیم میتونیم مهمونارو بفرستیم خونه برادر پرتقالی که گویا اونا هم شب یلدا دعوتن.

خولاصه الان زنگ زدم به عمه که شب یلدا مشمول ضمبه ای! که کشک بادمجون بپزی ...  چون ممکنه من نباشم و اگه من نیستم که کشک بادمجون بخورم، میخوام بقیه کوفت بخورن.

  

اولش که فک کرد دارم مسخره بازی درمیارم  بعد که توضیح دادم ممکنه مهمون داشته باشم داشت مهمونای من رو هم دعوت میکرد که گفتم عمه! اونارو ول کن .... فقط  وصیت میکنم که اگه من نیومدم کشک بادمجون نپز که بقیه هم نخورن :) 

 

*

دیروز انقده قندون رو ماچ مالی کرده بودیم که لپش سرخ شده بود!  اما اشکال نداره ... خوب میشه، نمیشه از ماچ گذشت.


*


شوهر خاله ام میخواست نماز بخونه ، مامان براش جانماز پهن کرده ... قندون هم رفته از کشوی اتاق مامان مهر برداشته و دست مارو گرفته به زور میبره تو اتاق که بریم الله اکبر کنیم.


خونه مامان که میریم هر کسی رو به یه عنوان میشناسه ... مثلا" تا بابام میاد خونه ، میدوئه توپش رو میاره و با توپ میره استقبال پاپا ... 


خواهر کوچیکه که میاد، دستش رو میگیره و میبرتش اتاق خواهر کوچیکه  کشفیات میز آرایشی و آیپد انجام بده.


مامان که میاد هم دستاشو تکون میده که یعنی وقت رقصه!


*


تقریبا" هر روز صبح که میام اداره از اینکه قسمتی از وقت آزادم به جای بازی با قندون یا حرف زدن با پرتقالی ، صرف گوشی بازی شده متاسف میشم ... هی میگم امروز رفتم خونه این کار رو میکنم و اون کار رو میکنم و باز  اونی نمیشه که دلم میخواد.


*

پرتقالی زنگ زده که تو به مامان در مورد تصادف، حرفی زدی؟؟؟ الان بهم زنگ زده که مدیونید بخاطر ماشین ناراحت باشین ... 

گفتم نه ، میگه آخه من خیلی سعی میکردم قیافه ام ناراحت باشه ولی هی یادم میرفت، میخندیدم :)))

*

بعد جریان زلزله من به هلال احمر کمک کردم و به همه هم پیشنهاد دادم که به اونا کمک کنن ... هنوز دو هفته نگذشته بود که تو خبرها خوندم تیم هلال احمر ایران برای نمیدونم سوریه بود یا یمن کمکهای مردمی فرستاده!! 

یعنی دلم میخواست از حرص خودمو بزنم ... گفتم از ما برای زلزله زده ها کمک گرفتن و حالا هم دادن به اونوریا ... یه حس پشیمانی شدید هم داشتم واسه تبلیغ هلال احمر ....

خدارو شکر همون شب هلال احمر بیانیه داد که ما هیچ کمکی نکردیم و تمام کمکهای ما آرم هلال احمر رو داره و تو عکسهایی که منتشر کردند هم مشخصه که مربوط به ما نیست و اولویت ما فعلا" کرمانشاه هست ... 

انقده خوشحال شدم که نگو ... 

حدس میزنم از پول کمیته امداد و پول هایی که تو صندوق صدقات و امام زاده ها ریخته میشه، این بذل و بخشش ها  انجام میشه.

الانم که دیگه نرگس کلباسی رو فالو میکنم و برای تمام صدقات و نذر ها به حساب اون واریز میکنم.

*

میگم دقت کردین خیلی وقته که از سوتی های عروس خاندان پرتقالی ها ننوشتم؟؟ 

یه روز داشتم با مامان پرتقال فروش حرف میزدم، گفتم  پس کی میان پیشمون؟ 


گفت بزارهفته دیگه که  عزیز  بره بعدش ما هم مزاحمتون میشیم ....


"عزیز" لقب یکی از افراد خانواده پرتقالیه ... بعد تلفن به پرتقالی گفتم: میدونی عزیز قراره هفته دیگه بیاد پیشمون؟؟؟ بعد خوشحال و خجسته زنگ زدم به عزیز که ببینم کی میان و چرا به خودمون نگفتن و اینا ....


بعد از اینکه حسابی برای همه توضیح دادم و خجسته وار خوشحالی کردم ... و پرتقالی ها  هم کلی تو دلشون و تو روم بهم خندیدن، گفتن که مامان به ماه محرم و صفر میگه ماه عزیز  و به خیال اینکه من در جریان ماجرا هستم، "ماه عزیز" رو خولاصه کرده و  به "عزیز" بسنده کرده! 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 9 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.