X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

این همه میگفتین پاییز پاییز، این بود؟؟؟  

خفه نشدین از کثیفی هوا؟؟؟ 

اون بهار دل انگیز و تابستون با روزهای طولانی چش بود که هی ناشکری میکردین و چشم انتظار پاییز هزار رنگ بودین؟ الان پاییزتون شده یک دست طوسی خوبه؟؟ :))

 گفتم اول صبحی یک غری بزنم سر کثیفی هوا دلم خنک شه ... زورم که به خدا نمیرسه، حداقل سر شماها نق بزنم :)


*


عارضم خدمتتون که ما پنج شنبه رفتیم دریاکنار و الحق که هنوزم قشنگ بود! 

تازه یکی از عمه های مجرد قندون رو هم بازووور کشوندم تهران و باهم رفتیم ... 


صبح پنج شنبه خیلی سر صبر بلند شدیم و صبحانه خوردیم و پرتقالی وسایل رو  برد چید تو ماشین و خیلی با افتخار اومد بالا که کلی جا هست هرچی فکر میکنی لازمه بردار ... آقا ما رفتیم پایین دیدیم صندلی ها پر! انگار قراره ایشون با وسایل برن و ما دنبال ماشین بدوئیم!! میگم خب اینارو بزار صندوق ... میگه صندوق پره دیگه!!!  با سختی نشستیم تو ماشین و رفتیم دم خونه مامان اینا که ماشین مامان رو بعنوان امانت برداریم که صندوقش جادار تره ... 


قرار بود ساعت حدودا ده  راه بیافتیم که با یه تاخیر جزئی حدودا ساعت دو رسیدیم اول جاده :)) بعد من گشنه ام بود در حد مرگ ... هی گفتم یه چیزی بخوریم؟؟؟ عمه پرتقالی که به شدت حالش بد شده بود و ماشین گرفته بودتش ، گفت من هیچی نمیتونم بخورم حالم بده خیلی ... منم اومدم تیریپ عروس فداکار بزارم گفتم خب پس صبر میکنیم تا هر وقت که حالت بهتر شد باهم  یه چیزی میخوریم ... منتظر بودم پرتقالی بگه خب عزیزم تو گشنه ای، بریم غذا بخوریم، خواهرمم هر وقت گشنه بود براش خرید میکنیم ... اونوقت پرتقالی چشم دوخته بود به جاده و اصلا انگار نه انگار!!! 


اولندش که هر سه تاییمون بعنوان کارت شناسایی ، کارت ملی برده بودیم و خب اجازه نمیدادن همه تو یه ویلا باشیم! پرتقالی که زنگ زد و گفت، کلی اعصابم خورد شد ... یکم تو ماشین حرص خوردم و بعد دوباره زنگ زدم بهش که خب وقتی قبول میکنن قندون پسرته، منم همسرتم دیگه!!! هیچی دیگه قندون رو زدم زیر بغلم و رفتم تو قسمت پذیرش که ما شناسنامه نیاوردیم ولی سند ازدواجمون رو زنده آوردم ببینین ... خانمه هم که خیلی از یک حاج آقایی میترسید گفت باید ازش استعلام بگیرم و زنگ زد بهش و دوبار هم تاکید کرد که یه بچه کوچیک یعنی زیر دوسال هم دارند  تا حاج آقا رضایت دادند:)))   یعنی اگه بچه بزرگ بود، ریسک صحنه سازیمون میرفت بالا  و ممکن بود بعد گرفتن کلید ویلا از بچه تشکر کنیم و  بزاریمش تو خیابون!


پام که به ویلا رسید ساعت هفت شب بود و شده بودم کعنهو گرگ گرسنه .... یعنی از گشنگی  انقده عصبی بود که اصلا نمیشد باهام حرف زد ... بعد هی میومدم موضوع رو تراژدی هم میکردم و به پرتقالی میگفتم حالا من هیچی! این بچه از ساعت یازده که صبحانه خورده تا همین الان هیچی نخورده  ( حالا انگار تو کویریم :)) ) دیگه پرتقالی بدووو رفت از رستوران مجتمع شام خرید و منی که نگران گرسنگی قندون بودم اول خودم شام خوردم بعد رفتم سراغ قندون. 


روز دوم هم  رفته بودیم رستوران خواهر و برادر مشغول نهار خوردن بودن و منم یه قاشق خودم میخوردم ، یه قاشق میدادم به قندون ... همینجوری که گپ میزدیم دیدم پرتقالی همه خورشت بوقلمون منو خالی کرد! گفتم آقا من گشنه ام هنوز!!! این دوتا هم که فکر میکنن من فقط مسخره بازی درمیارم اصلا" موضوع رو جدی نگرفتن، نشون به اون نشون که عمه قندون  همون چند تکه بوقلمون باقیمونده رو هم با قاشق جمع کرد و ریخت تو بشقاب پرتقالی و به جاش ظرف دوغ رو گذاشت جلوم!!! یعنی یه کولی بازی درآوردم که تا حتی شام دیشب هر دو میپرسیدن فنجون سیر شدی ؟؟؟  باز برات غذا  بکشم؟؟ :))


قندون خیلی تند و تیز داره بزرگ میشه و همون روز اول دیدم کاملا" خود مختار داره برای اولین بار، بدون ترس پله های ویلارو به سمت طبقه بالا میره بالا !!  توپش رو هم گرفته بود دستش و بعد که مثلا" جلوشو گرفتم  با ایما و اشاره میگه من خودم  نمیرم، میخوام توپ رو ببرم بالا ! 


از تفریحات سالممون هم این بود که تو محوطه میچرخیدیم و مثلا" ویلای ایده آلمون رو جهت رویاپردازی انتخاب میکردیم که انقده جدی رفته بودیم تو عمق ماجرا، سر هیچ کدوم به توافق نرسیدیم :))

نه اینکه میلیارد میلیارد پول ته حسابمون مونده، گفتیم یه خرید جزئی! داشته باشیم حسابمون سبک شه راحت اینور و اونور بریم :)))


*

بنظر من گربه ها خیلی منفورن! مخصوصا" اون گنده هاشون که هرچی پیشت میکنی هم نمیترسن و زل میزنن تو چشمات! 


این چند روز که تو محوطه میگشتیم یه بچه گربه فینگولی هی میو میو میکرد ... یه روز یکم از غذای اضافه امون رو دادم پرتقالی که ببره بهش بده  که قندون هم گربه رو از نزدیک ببینه و فوبیای من بهش منتقل نشه .... بعد دو روز در اقدامی دلیرانه و شجاعانه رفتم با کف کفشم یکم پشت بچه گربه هه رو نوازش کردم و حتی الان که توضیح میدم  یه حالی از مور مور شدن دارم ... خولاصه که روز آخر هم داشتیم گربه بازی میکردیم و داشتم براش باقیمونده شیر رو میریختم که یهو مامانش اومد و من چنان با ترس قندون رو ول کردم و رفتم سمت ماشین که هرچی این چند روزه شجاعت به خرج دادیم پنبه شد رفت!


*


غذای قندون  معمولا خوبه، البته که برای هر وعده تقریبا" نیم ساعت تا یکساعت باید بازی کنیم و حواسش رو پرت کنیم تا ودعده اش رو کامل بخوره ... غذای محبوب من تو رستوران میزبان یه خوروشت هست که توش آلو و انار و رب انار داره با گوشت ... قندون انقده مثل آدم این غذا رو دوست داشت و خورد که یه جا دیگه از ترس دلدرد گرفتن  بیشتر بهش ندادم ... در کل سه وعده ایشون از این غذا خوردن و در عرض ده دقیقه، ته بشقاب رو هم درآوردن !  

(داشتم این پاراگراف رو مینوشتم که پرستار قندون با حال زار زنگ زد که از هر پنج قاشقی که  بعنوان صبحانه میدم  به قندون، سه تاش رو تف میکنه! :)) - خواستم زیر پوستی پز غذاخوردن قندون رو بدم ، هنوز انتشار نداده خدا گذاشت تو کاسه ام :)))


*

خاندان پرتقالی ها خیلی تعارفی هستن ، من خیلی وقتها نمیفهمم اینی که میگن راستکیه یا تعارف ... این چند روز هم هی با عمه قندون بکش بکش داشتیم چون من ازتعارفاتش نمیفهمیدم مثلا" دوست داره غذا چی سفارش بدیم یا مثلا" ترجیح میده عصر کجا بریم ... وقتایی که میگفت میخوام ویلا بمونم شک داشتم که واقعا خسته اس یا میخواد مزاحم ما نباشه و هی میگفتم من خودم بهت اصرار کردم بیای و این یعنی من باهات راحتم ... 


خولاصه اومدنی قرار شد تهران اومدنش رو به کسی نگیم که دیگه لباس اضافی برای میهمانی و اینا نیاره ... آقا هنوز پاش به تهران نرسیده پرتقالی زنگ زد به برادر کوچیکه اش که ماشینو کجا پارک میکنی که میگی نزدیک ترمیناله؟؟ :))) هیچی دیگه لو رفتیم .... دیشب که برگشتیم تهران برادرش زنگ زد که امروز عصر میاد دنبالش و شام دعوتش کرد خونشون ... سرشام دیدم عمه پرتقالی کلافه اس که من نمیخوام برم و نه کادوی خونه براش خریدم ، نه لباس برای میهمانی اوردم و ترجیح میدادم یه وقت دیگه بریم ... من و پرتقالی هم تشویقش کردیم که تعارف رو بزار کنار و بهش بگو من نمیتونم بیام به این دلایل، کلی هم نگو که فکر کنه تعارف میکنی ... نیم ساعت بعد زنگ زد به برادرش و گفت یه فرصت دیگه میاد و اونم اوکی داد و مطمئن بودم جاری جانم هم اصلا" آمادگی پذیرش مهمون وسط هفته رو نداشت ... همین! به همین سادگی استرسش برطرف شد و شرایط شد اونی که خودش میخواست.


*

میشه لطفا" انرژی مثبت بفرستین تا جواب ویزامون زود- تند و سریع بیاد! 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 7 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.