X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

دیشب پرتقالی و قندون خواب بودند و من داشتم خیلی ملو ناخون های قندون رو میگرفتم که یهو انگار قوم مغول حمله کرده باشن یکی هی پشت سرهم زنگ در ورودی رو میزد و سعی داشت با کلید در رو باز کنه ... استرس زیادی گرفته بودم و میترسیدم در رو باز کنم ... پرتقالی رفت در رو باز کرد ( اون موقع من ناخودآگاه مثلا" پناه گرفته بودم که اگه طرف به پرتقالی حمله کرد من فرار کنم :)))  ) پرتقالی در رو باز کرد و میخ طرف شده بود و من از کنار یه ساک دستی دیدم ، فکر میکردم چی شده که یکی از آشناها این موقع شب با ساک دستی اومده دم خونمون ، سرک کشیدم و دیدم یه خانم نسبتا" مسن و تپلیه ...

همونقدر که تو صورت ما سوال بود که بفرمایین؟؟ تو صورت اونم این سوال بود که تو خونه ی من چکار میکنین! :) وقتی من از مخفیگاهم اومدم بیرون و دیدمش احساس کرد شاید اشتباه اومده ... پرسید اینجا مگه طبقه فلان نیست؟؟ گفتیم دو طبقه پایین تره ... طفلک چنان شرمنده شده بود و خجالت زده بود که دیگه جایی واسه نشون دادن ناراحتیمون نبود ... شکر خدا قندونم بیدار نشد ... ولی این حس عدم امنیت خیلی وحشتناکه!

*

پرتقالی هر روز صبح دوش میگیره و امروز بهش میگم الان که صبح ها هوا خنکه، تو حمام زیرپوش ات رو بپوش که سرما نخوری ... کله سحر کولی بازی درآورده که چطووور اون موقع که سیکس پک بودم از اینا نمیگفتی! حالا که چاق شدم خجالت میکشی لخت منو بقیه ببینن؟؟؟

اولا نمیدونم تو چه مقطعی از زندگی آقا انقده از خودش راضی بوده که فکر میکرده سیکس پکه!

دوما، مگه تو خونه ی ما کسی جز خودمونه که نخوام کسی ببینتش!!

شیطونه میگه این دفه که رفت تو بالکن که حواله اش رو بندازه در رو روش ببندم همونجا در انظار عموم لباس بپوشه هاااا ...

*

تلویزیون داشت نشون میداد که ملت راهی کربلا شدن ... از پرتقالی پرسیدم مامانت که امسال نمیره کربلا؟؟

گفت نمیدونم ...  زنگ زدم خونشون که آمار مامانشو بگیرم ... یکم سربه سرش گذاشتم و آخرش میگه: میخوایم با خواهرام تو آذرماه بریم ... میگم: عشق و حااال دیگه ، بزن و برقص ...  بلند بلند میخنده، خواهرای پرتقالی بلند میگن: چی داری به مامانم میگی که نمیتونه جوابت رو بده و هی میخنده؟؟

*

بازی تکامل اعتماد رو که مارال و آلنی بهم پیشنهاد داد تو لینک زیر میتونین ببینین ... یکم حوصله میخواد ولی! دید خوبی بهمون میده از روابط متقابل تو زندگیمون.

 

https://hamed.github.io/trust/

 

*

 

در راستای حمایت از کالای داخلی، خواستم بگم که من چند ماهیه از کرم های دکتر مورد (محصول امریکایی هست) استفاده میکنم و خیلی خیلییییی راضی هستم ... 

اولش هزینه اش یکم که نه! خیلی بنظرم زیاد بود ولی واقعا اگه بخوام بازهم از این جینگولک بازی های لازم بخرم همین برند رو میخرم ... 

کرم ضد آفتاب، کرم مرطوب کننده و ضد چروک و کرم دور چشم اش رو خریدم. قبلا" علاوه بر برندهای داخلی، استادرم و لیراک و نوکس و ... رو هم استفاده میکردم اما هیچ کدوم به خوبی این نبودن..

 

*

 

فردا میخوایم بریم واکسن هجده ماهگی قندون رو بزنیم ... اونوقت نه تنها من شیفت هستم، بلکه بعدش وقت مشاوره دارم و تا برسم خونه ساعت شده سه ونیم! :(

*

قبل محرم از آتلیه زنگ زدن که باتوجه به گذشت و زمان و چون تاحالا نیومدی ادیت فیلمت رو بدی، ما آرشیو رو پاک میکنیم... اون موقع قول دادم سریع بهشون برسونم ... بعد تنبلی بهم غالب شد ... حس میکنم شاید چون تو عروسیمون مامانم دستش شکست و کلا مامان و بابام تو فیلم نیستن، دست و دلم به این کار نمیره ...  خولاصه روز یکشنبه با توپ پر و عصبانی دوباره مسیج داد ما جا کم داریم برای کار مشتریان جدید و دیگه فایلها رو پاک میکنیم ...  هی عذرخواهی کردم و بازبان خوش یه فرصت کوتاه گرفتم که تاجمعه بهش تحویل بدم ... نشستم پای فیلم و واای که چه خوب بود، بادقت که نگاه میکردم کلی سوژه بود برای خنده ... بچه ها حسابی بزرگ شدن و قد کشیدن ... پیست همیشه پر رقص رو میبینم و هی خاطرات خوب برام زنده میشن ... یادش بخیر واقعا ... حالا باید امشب و فردا هم بشینم تمومش کنم.

چندتا آهنگ دهه شصتی خوب میخوام که جایگزین اون آهنگهای اول کنم ... خدابخواد این قورباغه رو هم قورت بدیم بره ...

*

داشتم با هیجان زیادی شعر میخوندم:

سلام سلام، خاله قورباغه ... علیک سلام خاله قورباغه ... بچه داری، خاله قورباغه ؟ ... نه ندارم خاله قورباغه ... پس اینا چین، خاله قورباغه ...

یهو دیدم پرتقال فروش و خواهرش از خنده کبود شدن ...پرتقالی میگه: اونی که میخونی، بزغاله اس نه قورباغه ...

خودمم حس کردم شعر یه حالیه هااا

*

این روزا هرچی به قندون میگیم تکرار میکنه الا مامان!

پرتقالی به قندون میگه بگو : بابا ... میگه : بابا

میگه بگو: مامان ... میگه: بابا

میگه بگو: مامانی من .... میگه: بابایی مممم

میگه بگو: ماهی .... میگه: مییی

میگه بگو: مااااار .... میگه : مااااا

میگه بگو : مامان جون ... میگه: بابا اوون

آخر ماجرا من حس زن بابا پیدا میکنم ... پرتقال فروش هم حس زورو!!

جدا" چرا اینطوریه؟؟؟

دلم خوش بود اسم من رو راحت تلفظ میکنه ... بعدا فهمیدیم این اسم براش مثل یه آوا هست که منظورش رو راحت برسونه و در مکانهای مختلف معنی ببین ، بیا بازی کنیم ، بده بهم و بریم رو هم میده!

اما فینگولی الان جمله های دو کلمه ای رو داره کم کم میگه: ... بیا ، لالا نه ، ... آب

بزرگ شدنشون هم خوبه هم سرعتش انقدر زیاده که دلتنگ این روزهاش میشم.

شنبه ششم آبان مصادف با هجده ماهگیش برای اولین بار مستقیم لپ ام رو بوسید ... قبلا" کف دستش رو بوس میکرد و برای اینکه بوسش بهمون برسه با دستش میزد تو گوشمون :)))

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 8 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.