X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

دیروز سطح جدیدی از مذاکره رو تجربه کردم

قبلا گفته بودم از روزی که یکی از همکاران بی دلیل سرم فریاد کشید و ... ( نمیخوام بازم دوموردش بنویسم پست ٦٥٣ رو بخونین)

این وسط یکی از همکارهای اتاق که تا قبل اون ماجرا روش خیلی حساب میکردم یه سوسه ای اومده بود  و حتی وقتی ایشون داشت عربده میکشید یه رضایتی هم تو رفتارش بود ... همونجا این همکار مثل اشک از چشمم افتاد و از دایره دوستهام خارج شد .

در تمام این مدت سلام و علیک معمول رو داشتیم و از وقتی که به رفتارهاش پی برده بودم ، حرص میخوردم که چطور با همون سیاست میخواد بقیه رو بازی بده ولی باهاش ارتباطی نداشتم.

دیروز صدام کرد که بیا بیرون اتاق حرف بزنیم و گفت که من اخیرا ( بعد پنج ماه!) متوجه شدم که رفتارت بامن مثل قبل نیست و احتمال دادم بخاطر فلان رفتارمه که قبول دارم خیلی بد باهات حرف زدم ولی بعد گفتم دلیل اصلیش باید اون اتفاق باشه که بعد دعوا من رفتم پیش اون آقاهه و شماها فکر کردین میخوام ازش دلجویی کنم اما فقط بهش گفتم استعفا نده چون من جلوتر درخواست جابجایی دادم...


اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم مخصوصا در این مورد ، بهش گفتم من وقتی حرف میزنم که امید داشته باشم چیزی درست بشه یا اگر سوتفاهمی هست برطرف بشه ولی تو این موارد صحبت فایده ای نداره، خیلی که اصرار کرد گفتم تنها انتظارم این بود که اون روز انقدر منعطف نبودی، که اگر به تو این رفتار میشد من نوعی سکوت نمیکردم چون تا قبل این ماجرا تورو دوست خودم میدونستم، و اینکه وقتی به دوست من توهین میشه من حداقل اون روز نمیرم به حالت رفاقتی با اون وحشی  ریز ریز حرف بزنم ... تو وقتی میای میگی همین آدم خیلی بیشعور و بی فرهنگه بعد انقدر هم اصرار داری باهاشون در ارتباط باشی برای من قابل اعتماد نیستی...

حرفهایم را زدم، کامل و بدون حاشیه ! 

توضیحاتش دلم را آرام نکرد چون منطقی نبود ، خودش خوب میدانست کجاها و به چه دلیل گند زده ....  اما همین که حرفهایم را به جای مونولوگ ، به خودش گفتم حالم خوب شد...

برایم از یک گلدان قلمه زده بود برای دلجویی، حتی برای گرفتنش هم تردید داشتم ولی آخر سر ازش گرفتم و تشکر کردم نتوانستم بیشتر از این بیرحم باشم. 


همین که جسارت عذرخواهی را داشت و تلاشش را کرد کافیست ... برایم ارزش داشت که حس کردم رفتارم در محل کار ( که به تازگی به درستی رفتارم مطمئن نبودم) ، تا حد زیادی در مسیر درست است و این حالم را خوب کرد.


*

دو روز اول هفته بیکار بودیم  مراودات اتاقمون هم زیر خط فقره و جز یک نفر با کسی صمیمی نیستم، داشت حوصله ام سر میرفت که یک فکر خوب به سرم زد! 

رفتم اپلیکیشن آیونت رو نصب کردم و سریال عاشقانه رو با گوشیم دیدم

عاشق جنبه و شوخ طبعیه اون پسر مجرده ی داستان شدم، اصلا مختصات ایدال های رفتاری منو به کل تغییر داد!

*

رفتم کارت ملی جدیدم رو گرفتم ، یعنی عکس رو که دیدم آه از نهادم بر اومد ، کعنهو روح سرگردان! داغاااان!! اصلا نمیشه به هیشکی نشون داد انقدر که افتضاحه! 

حالا باز خوبه عکس گذرنامه ام خوشگل و ترگل ورگله یکم جبران شد این حجم ناامیدی.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 7 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.