X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 در ساعت 03:13 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

688. روزانه نگاری

مشاورم میگفت نتیجه مادر شاغل داشتن، برای دخترها استقلال شخصیتیه ولی برای پسرها کاملا" برعکسه ... و اکثر پسرهایی که مادر شاغل داشتند دلشون نمیخواد همسر آینده اشون شاغل باشه ... و تعدادی از مراجعینش رو مثال زد که پسر دلش نمیخواست همسرش کار کنه و این خانه دار بودن همسرش نه با خرج و مخارج زندگیشون همخوانی داشت و نه با تفکر ذهنی خانمهایی که میخواستن باهاشون تشکیل زندگی بدن.


وقتی بهش گفتم 12 ساله سابقه کار دارم ، پرسید قصد نداری از کارت بیای بیرون ؟ گفتم  تا قبل اینکه قندون بدنیابیاد بهش فکر نمیکردم ولی الان حتی به اینکه با بیست سال خدمت خودمو بازنشست کنم هم فکر میکنم ، ولی اون موقع قندون دیگه بزرگ شده و خونه موندن من به دردی نمیخوره ... گفت اون موقع قندون فقط هشت سالشه!  و افق های روشنی روبروی خودم دیدم ...

همینجوری پیش بره من هشت سال دیگه بازنشست میشم!


*

یه همکار خیلی مذهبی دارم که واقعا بخاطر رفتارش ازش میترسم ... جدا از آداب اجتماعی که خیلی کم ارش استفاده میکنه بسیار تند خو و بی مبالات هست ... 

پریشب کابوسش رو دیدم ... خواب دیدم صحنه سازی کرده که من بهش حمله کردم و ساختمون پر از پلیسه!!  تو خواب کلی آدرنالین سوزوندم!

بعد یه لحظه یه پلیس منو کشید کنار و گفت: این فیلم رو ازش داریم که باعث میشه به صداقت حرفش شک کنیم ...  فیلمو که نگاه کردم دیدم نشسته گوشه ی حیاط کعبه و داره نشسته نماز میخونه.


*

اما یه خواب خوبی هم دیدم ...

خواب دیدم یه پسر سه چهار ساله رو به فرزند خوندگی گرفتیم ... (تا همینجاش خوب بود، بقیه اش شکل سالاد بود!) 

پسرمو فرستاده بودم بوشهر که اونجا در طبیعت بزرگ بشه!!

بعد میخواستیم براش دوچرخه بخریم، منتظر بودم رئیس جون پولشو بده! که لامصب تو خواب هم در دسترس نبود و بچه ام بدون دوچرخه مونده بود :))


*

دوماهی میشد که شماره یک دکتری رو از شادی گرفته بودم و چون دکتره پذیرش جدید نداشت ( خاک برسر)، شادی رو انداخته بود به دکتر خودش که منو معرفی کنه ... آقا من دو ماه هی شماره اینا رو میگرفتم جواب نمیدادن! یهو امروز شادی پرسید چه شماره ای رو میگیری؟؟ 

بعله! آفرین ... شماره اشتباه بود!!


جدا  از حس خفیف شرمندگی که بهم دست داد، کنجکاو شدم بدونم اونجا که من اشتباهی میگرفتم، کجا بوده که این همه مدت تلفنشونو جواب نمیدادن! 

*

رفتم پاسپورتم رو تمدید کنم، از وقتی عکس پرسنلی رو از عکاسی تحویل گرفتم تا لحظه ای که اون دختره مدارکم رو تایید کنه یک استرسی کشیدم که نگو، هی میترسیدم به رژ لبم توی عکس گیر بده ، بفهمی نفهمی محسوس بود و یه برق خاصی هم داشت! اما بخیر گذشت ... عکس پاسپورتم تایید شد!


نه اینکه استرس کم داریم، هی واسه خودم تولید میکنم .:))

نظرات (14)
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 11:03 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مارال و آلنی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
نظر من اینکه نسخه کلی نیست و خوب با توجه به خیلی از شرایط میتونه متفاوت بشه نتیجه. با توجه به خیلی از شرایط این دوره زمونه هم به نظرم الان خوشبختانه دید جامعه نسبت به کار تغییر کرده. خوب برای خود منم کلا توخونه نشستن خیلی سخته تو بازه هایی هم که تجربه کردم واقعا حس میکنم زمانم رو تلف کردم کلا وقتی سرم شلوغتره خیلی راحتتر به همه کارها میرسم. همین روزها باید برم سراغ تمدید گذرنامه و البته کارت ملی که همچنان با همون عکس دوران راهنماییم هست رو عوض کنم امیدوارم به خیر بگذره:)
پاسخ:
الان فقط دلم میخواد معلم میبودم :)) هشت صبح میرفتم ، هر یکساعت و نیم هم نیم ساعت استراحت داشتم ساعت دو هم خونه م بودم ...
جدا برای منم سواله که چرا وقتی سرم شلوغتره راحتتر به کارهام میرسم.
انشالا که یه عکس ازت بگیرن هولوووو :)))
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 02:00 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عریرم، خوبی؟ گفتم یه حال و احوالی ازت بپرسم؟ ببینم ردیفی؟ خوبی؟ قندون جون چطوره؟
بوس، مواظب خودت باش
پاسخ:
سلام مهربون جان ... خیلی متشکرم و ممنون محبت ات، همه خوبیم شکر خدا ... با وجود دوستان بامحبتی مثل شما مگه میشه بد باشیم ؟؟
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 06:11 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : اسکارلت
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
حتما جورابش هم بو میده.
پاسخ:
اونو نمیدونم ... اتفاقا همین الان پاچه یکی از همکارارو گاز گرفت
زمان ثبت : جمعه 5 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 07:33 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : اسکارلت
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
های فنجوم جون. این دفعه از گوشی تایپ می کنم پس فونت فارسی دارم. اول از همه می خوام تف کنم به مشاورت که پی پی کرد به حال من. دیگه بعد بچه داشتن استفاده از این عبارات راحته. تازه مراعات کردم. ببین من اگه خونه بمونم میشم یه مادر دیوونه. برای سلامت روح اعضای خونه هم که شده باید سر کار برم. بعضی وقتا عذاب وجدان می گیرم ولی نوزاد که بود و تنها بودم تو زمستون دوشنبه که میشد از خوشحالی ذوق مرگ بودم. امیدوارم پسر من توقع خونه موندن نداشته باشه از همسرش.
وقتی اومدم میشه قندون رو ببینم؟ هلاک این رقصیدنشم ندیده. از پرتقالی هم یه چیزی بنویس دلمون شاد بشه و روحیه بگیریم امتحان داریم. شام سبک بخور تو خواب بعد همکارت کلی مهربون میشه باهات.
پاسخ:
:))) بعله الان دیکشنری مشترک داریم ... دنبال رفرنس این تحقیقم ببینم تبصره ای چیزی هم داره یا نه :))
بین خودمون بمونه منم از اون مامان گیرا میشم که قندون میگه برو سرکار من یکم نفس بکشم :))) محیط کار خیلی روی تفکرم تاثیر داره یه زمانی منم عاشق محیط کارم بودم اما الان نه! مثل رباط میام و میرم ...
تو بیا ایشالا ... اگه فرصتش بود حتما میبینیم همو بچه ها رو هم میبریم پلی هاوس بزنن تو سر هم :)) ... ولی معمولا خارجه رفته ها وقتی برای سفر میان ایران اصلا وقتی برای رفیق رفقا ندارن، چه برسه به مجازی هاشون
این همکارم ربطی به شام نداره ، خودش یک نوع پی پی متحرکه! لحن طلبکارانه و برخوردهای بی ادبانه و کشیدن کفش روی زمین و ....
زمان ثبت : پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 11:24 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فرزان
امتیاز : 0 0
با مشاورت مخالفم، پسرا باید یاد بگیرن که زن بخشی از جامعه س و باید کار کنه. همونطور که یه مرد هم میتونه پدر باشه و هم کار کنه، یه زنم میتونه هم مادر باشه و هم کار کنه. تا کی قراره زن قربانی بچه هاش بشه؟
پاسخ:
از نظر وابستگی پسر به مادر تا حدودی درسته ... البته منم با نظر شما موافقم.
دنبال رفرنس این تحقیق هستم، پیدا کنم حتما" اعلام میکنم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 11:07 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
صفحه وبلاگم رو پرشین قورت داد یکم هم درگیرم و وقت نکردم درستش کنم بعد دیدم نوشتن رو دوست دارم
تلگرام این کانالم هست @shahbaloott

اینستا هم همینم ولی فعلا اینستا میستم یکم کارام سبک بشه
پاسخ:
دلم برات تنگ شده بود . خوشحال شدم اسمت رو دیدم .
میام میخونمت
زمان ثبت : چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 08:02 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لیدا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
واااااای تمام دغدغه های منم اینجوریه
این که روزای خوب و قشنگ بزرگ شدن پسرم رو نمی بینم و عذاب وجدان دارم که مامان خوبی براش نیستم و از طرفی هم فکر می کنم که اگه کارم رو ول کنم اون وقت یه مامان افسرده میشم که حالا دیگه خر بیار و باقالی بار کن!!!!
ولی به نظر من خوبی بازنشسته شدن با بیست سال سابقه کار اینه که هنوز واسه دنبال کردن علایقت به اندازه کافی جوونی و البته که با بودن حقوق، اون حس خوب استقلال همچنان پابرجاست و هنوزم وقت و انرژی واسه بچه ت رو داری و اینکه تو این دوره زمونه بچه داشتن اونم پسر به نظر من دقت و مراقبت زیادی رو می طلبه
ان شا الله همیشه شاد و موفق باشی .پر از حس های خوب و پسری که به مامانش افتخار می کنه
پاسخ:
خوب میفهمم ات ...
حس زود سرکار رفتن برام این بوده که میتونم تو 41 سالگی بازنشست بشم ... البته اگه تا اون موقع شیطون گولم نزنه که حالا 5 سال بیشتر کار کن و به جای 20 روز حقوق حقوق کامل بگیر :))
اما همین فکر کردن به این موضوع در کمال تعجب خیلی بهم حس خوبی میده ... الان با قندون بودن برام خیلی مهمه ...
زمان ثبت : چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 05:53 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : ارزو
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون گلم.من یعالمه وقت بود نیومده بودم اینجا.قبلا هم برات کامنت گدذاشتم ولی خیلی کم.دیشب بی اغراق تا ۷ صبح داشتم پستایی که نبودم رو میخوندم.خیلی قندون ناز و بامزه س کاراش.یعالمه قاه قاه خندیدم نصفه شبی.فنجون از اونموقع ها که مجرد بودی بلاگت رو میخونم و ذوق میکنم برات.ببخشید که کمتر کامنت میذارم.خواستم بهت بگم دوستت دارم یعالمه.این ای دی اینستاگرام من هست اگر صلاح دونستی خوشحال میشم کنارت باشم @khano0omi24961
درباره شاغل بودن اینو بهت بگم که مامان من هم معلم بودن و من چون خیلی دوسش دارم همیشه تو بچگیام بهش میگفتم کاش همه مامانا اخراج بشن که من و تو پیش هم باشیم!!البته ما غریب بودیم‌و من از ۵ ماهگی مهد میرفتم.اما اینو بگم بعدها بچه ت یه مامان سرحال و سرپا نیاز داره بیشتر تا یه مامان فداکار.هر تصمیمی میگیری درباره کار بخاطر شخص خودت باشه فردا حتی خودت نتونی تو دلت بگی واسه ی تو کردم قندون خان!ایشالا بهترین تصمیم مال توئه عزیزم.دوستت دارم.بوس بهت
زمان ثبت : چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 11:44 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شاه بلوط
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خوبی زود بازنشسته شدن اینه که میتونی دوران حساس بلوغ کنار بچه هات باشی.دختر دایی من با دخترش میرفت کلاس نقاشی
با هم استخر میرفتن بیشتر کلاسهاشون با هم بود
کارمندی به جز معلمی برای خانومها اصلا راحت نیست
امیدوارم بتونی تو هر موقعیت درستترین تصمیم رو بگیری
پاسخ:
وااای کجایی تو دختر؟؟؟ کلی دنبالت گشتم ! اگر جایی مینویسی بهم آدرس بده لطفا
آخ گفتی! معلمی ... یعنی کعبه آرزوهای منه!! جالبه خودشونم قدر شغلشونو نمیدونن همش اعتراض دارن! والا شما یه شغل کارمندی بگو سه ماه تابستون + خرداد ماه و فروردین ماه تعطیل باشی حقوق هم بگیری!!
زمان ثبت : چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 09:30 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
امیدوارم همیشه موفق باشین.
همکارتون،چقدر منو به فکر برد.
انشالله همش مسافرت های خارجه به مناسبت تمدید پاسپورت
پاسخ:
متشکرم.
همکارم واقعا میخواد مذهبی باشه و خیلی مسائل رو هم رعایت میکنه اما چیزی که برام جالبه وقتی پای منافع خودش وسطه دین رو بیخیال میشه مثل بیکار نشستن تو اداره حتی تا ساعت هشت شب برای اضافه کاری! و البته اینش به من ربطی نداره ولی رفتارش که روی من مستقیم اثر میزاره ناشی از دیدگاه مذهبیشه که معتقده خانم خونه نباید وارد محیط کار بشه و اینجوری دیگه مطیع نیست! برای همین هم به خودش اجازه میده بی ادبانه رفتار کنه.
انشالای بعدی رو بلند تررررررر بفرست :))))
زمان ثبت : چهارشنبه 3 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 08:23 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مخمور
وب/وبلاگ : http://mastoori.blogfa.com
امتیاز : 0 0
سلام بر مامان فنجون
عزیزم دعا می کنم محیط کارت چنان غرق از امنیت و سلامت بشود که تعریفت و تصویر ذهنی ات از ادم مذهبی بی مبالاتی و تندخویی نباشد .
فنجون جانم دین مانند شراب است ماهیت وجودی آدمها را بر ملا می کند به قول جان جانم آن چنان را آن چنان تر می کند
پاسخ:
سلام دوست قشنگم .
آمین که محیط کاری هممون پر از آرامش باشه.
در مورد همکارم شاید نباید از لفظ مذهبی بعنوان شاخص استفاده میکردم ولی خب تنها چیزی که درموردش میشه گفت همینه.
خدارو شکر معدود افرادی رو میشناسم که از اون خفن مذهبی هایی هستند که پر از آرامش و ملاطفت و محبت اند.
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 10:07 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام
عزیز دلم من قلبن احساس خوبی به شما دارم. بزار اینجوری بگم من فقط یک سال و بیست روز ازتون کوچکترم و از نظر روحی هم باهاتون خیلی هم سلیقه ام. فنجون عزیزم تا چشم به هم بزنی این قندون خان کوچولو بزرگ میشه و برات یه سرو رعنایی میشه که نگو، پس تا می تونی از بودن در کنارش لذت ببر. اینکه به بازنشستگی فکر می کنی، ایده خوبیه. ولی می دونم که بازنشسته یا شاغل فرقی نمی کنه همیشه در همه حال یه مادر موقق و شاد هستی، مگه نه؟ بعلههههههه
بوس
پاسخ:
سلام الهه مهربانی :)
خوشبختم که یه همزاد اینجا دارم
مدل قندون بخوانید : بـــــــــــــــــــــــــ لــــــــــــــــــــــــه
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 08:00 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیز دلم. اخ اخ گفتی منم باید برم عکسمم انداختم و قشنگگگ ارایشم محسوس خدا خیر کنه ;)
امان از مادر شدن .... نمی دونم چرا برای من مادر شدن برابر بود با کنار گذاشتن تمام موقعیت های اجتماعیم و این قضیه از ته دل ناراحتم می کنه. برای منی که از 18 سالگی تا 32 سالگی بیرون بودم و با عشق کار می کردم و از کار کردن و پول دراوردن و استقلال مالیم روحیه می گرفتم، خیلی سخته. خیلی هاااا ....فنجون جونم از ته ته دلم دعا می کنم و امیدوارم هرچی خیره برات پیش بیاد و محیط کارت برات شیرینتر بشه نازنین دوست
پاسخ:
کاملا درکت میکنم عزیزم . من تو همون شش ماه مرخصی زایمان هم زندگیم رو نتونستم رو روال بندازم چون با زندگی کارمندی عادت کرده بودم و زندگیم رو نظم بیشتری بود. اما تو یه چیزی داری که من حسرتش رو میخورم و خودتم خوب میدونی : اینکه هر روز کلی وقت داری شیرین کاریهاشونو ببینی و باهاشون بازی کنی و ...
اگه بتونی حتی یه کلاس بری که فضای زندگیت فقط خونه و بچه داری نباشه کلی تو روحیه ات تاثیر میزاره.
زمان ثبت : سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 06:28 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سمانه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
منم اوایل فکر می کردم کار نکنم دق میکنم سالهایی که کار می کردم مسولیت خاصی نداشتم ولی همیشه در حسرت یادگیری سه تار و عکاسی و نوشتن داستان و طبیعت گردی به سر می بردم .واقعا وقت نداشتم هم کار بود هم دانشگاه و هم‌کمک به مامانم.
پسر بدنیا اومد رسما خانه نشین شدم تا یه مدت فعالیت تعطیل تا اینکه کم کم شروع کردم ی روز همه علایقمو نوشتم و دونه دونه دنبالش رو گرفتم .بندر عباس ی سال سرکار رفتم ولی دیدم واقعا ادم قبل نیستم .الان همسرم پیشنهاد کار بهم داده ولی نخواستم .دیگه حوصله سر و کله زدن ندارم .می ترسم عمرم بگذره و حسرت رو دلمون بمونه چرا پیگیر علایقم نبودم از خونه بودن راضیم چون هدف دارم ووتلاش میکنم حواسم به پسرک هم هست .از خونه موندن هراسی نداشته باش وقت بیشتری داری به دنبال علایقت بری.
موفق باشی
پاسخ:
اما من واقعا تو دوران شش ماه مرخصی زایمان داشتم هم دق میکردم هم با کلافگی ام پرتقال فروش رو دق میدادم :)) رسما مریض شده بودم.
کارت درسته سمانه جانم ... همین که از شرایطت ات راضی هستی عالیه ... لذت دوران رو ببر جانکم.
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :