X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

مشاورم میگفت نتیجه مادر شاغل داشتن، برای دخترها استقلال شخصیتیه ولی برای پسرها کاملا" برعکسه ... و اکثر پسرهایی که مادر شاغل داشتند دلشون نمیخواد همسر آینده اشون شاغل باشه ... و تعدادی از مراجعینش رو مثال زد که پسر دلش نمیخواست همسرش کار کنه و این خانه دار بودن همسرش نه با خرج و مخارج زندگیشون همخوانی داشت و نه با تفکر ذهنی خانمهایی که میخواستن باهاشون تشکیل زندگی بدن.


وقتی بهش گفتم 12 ساله سابقه کار دارم ، پرسید قصد نداری از کارت بیای بیرون ؟ گفتم  تا قبل اینکه قندون بدنیابیاد بهش فکر نمیکردم ولی الان حتی به اینکه با بیست سال خدمت خودمو بازنشست کنم هم فکر میکنم ، ولی اون موقع قندون دیگه بزرگ شده و خونه موندن من به دردی نمیخوره ... گفت اون موقع قندون فقط هشت سالشه!  و افق های روشنی روبروی خودم دیدم ...

همینجوری پیش بره من هشت سال دیگه بازنشست میشم!


*

یه همکار خیلی مذهبی دارم که واقعا بخاطر رفتارش ازش میترسم ... جدا از آداب اجتماعی که خیلی کم ارش استفاده میکنه بسیار تند خو و بی مبالات هست ... 

پریشب کابوسش رو دیدم ... خواب دیدم صحنه سازی کرده که من بهش حمله کردم و ساختمون پر از پلیسه!!  تو خواب کلی آدرنالین سوزوندم!

بعد یه لحظه یه پلیس منو کشید کنار و گفت: این فیلم رو ازش داریم که باعث میشه به صداقت حرفش شک کنیم ...  فیلمو که نگاه کردم دیدم نشسته گوشه ی حیاط کعبه و داره نشسته نماز میخونه.


*

اما یه خواب خوبی هم دیدم ...

خواب دیدم یه پسر سه چهار ساله رو به فرزند خوندگی گرفتیم ... (تا همینجاش خوب بود، بقیه اش شکل سالاد بود!) 

پسرمو فرستاده بودم بوشهر که اونجا در طبیعت بزرگ بشه!!

بعد میخواستیم براش دوچرخه بخریم، منتظر بودم رئیس جون پولشو بده! که لامصب تو خواب هم در دسترس نبود و بچه ام بدون دوچرخه مونده بود :))


*

دوماهی میشد که شماره یک دکتری رو از شادی گرفته بودم و چون دکتره پذیرش جدید نداشت ( خاک برسر)، شادی رو انداخته بود به دکتر خودش که منو معرفی کنه ... آقا من دو ماه هی شماره اینا رو میگرفتم جواب نمیدادن! یهو امروز شادی پرسید چه شماره ای رو میگیری؟؟ 

بعله! آفرین ... شماره اشتباه بود!!


جدا  از حس خفیف شرمندگی که بهم دست داد، کنجکاو شدم بدونم اونجا که من اشتباهی میگرفتم، کجا بوده که این همه مدت تلفنشونو جواب نمیدادن! 

*

رفتم پاسپورتم رو تمدید کنم، از وقتی عکس پرسنلی رو از عکاسی تحویل گرفتم تا لحظه ای که اون دختره مدارکم رو تایید کنه یک استرسی کشیدم که نگو، هی میترسیدم به رژ لبم توی عکس گیر بده ، بفهمی نفهمی محسوس بود و یه برق خاصی هم داشت! اما بخیر گذشت ... عکس پاسپورتم تایید شد!


نه اینکه استرس کم داریم، هی واسه خودم تولید میکنم .:))

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 2 آبان‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 14 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.