X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

دیشب رفتیم خونه ی مامانم ... 

نمیدونم اونجا چرا انقدر سرده!! قندون که از روی سنگ های پذیرایی رد میشد، نا خودآگاه رو پنجه راه میرفت :))

شب هم خواب بودم که دیدم داره از تخت میاد بالا ، پرتقال فروش داشت سریال شهرزاد رو میدید ... اومدم پایین تخت و رو تشکی که جای خواب پرتقالی بود خوابیدم و قندونم کنارم دراز کشید ... همینطور که با ماشینش رو پتو ماشین بازی میکرد، دستمو گرفت روی دلش که یعنی ماساژم بده تا بخوابم ...  وسط های ماساژ خوابم میبرد و وقتی با دستش ، دستم رو تکون میداد میفهمیدم  خوابم برده :)

 

*

خواهر کوچیکه داره این هفته میره سفر، چمدونش کنار اتاق باز بود و داشت وسایل جمع میکرد، قندون میرفت سمت چمدون به خودش با علامت دست تذکر میداد : نه ، نه ، نه! بعد میرفت سمت میز آرایشی، یه نگاه به ما میکرد و میگفت: نه، نه ، نه

 

*

به مامان میگم میخوای از این محافظ ها بگیرم که کله ی قندون به میز تلویزیون و اپن نخوره؟؟

با یک تردید تابلویی میگه، باشه بگیر ... شماها که رفتین برمیدارم، دوباره میزارم سرجاش ... میگم مامان اینا چسبی هستن، نمیشه هر هفته بکنی ... میگه: نه ، نه، نه ... خونه زشت میشه، نمیشه که کل خونه رو بهم بزنم که ... دو تا مهمون میاد آدم خجالت میکشه

 

*

معظلی داریم با اینکه قندون به مامان بزرگ و بابا بزرگ هاش چی بگه ... حالا مامان هم نمیگه ها ... بعد خودم وقتی میخوام با قندون در مورد مامان بزرگهاش حرف بزنم گیج میشم ، چون به جفتشون میگم مامان! اون هفته که مامان پرتقالی اومده بود خونمون فهمیدم اوضاع خیلی شیر تو شیر میشه :))) ... مامانم میگه : این مامان جون و مادرجون خوب نیستا، آدم نمیفهمه چی به چیه!  ... مامان و بابای پرتقالی احتمالا همون مامان بزرگ و بابا بزرگ خواهند بود ... به مامان و بابای خودمو چی بگه؟؟؟ 

 

*

خب این خیلی زشته که آدم اول هفته رو با غر زدن شروع کنه، اما مشاورم گفته هروقت حال روحیت بالا و پایین میشه بنویس، پس مینویسم که من از این همکار به شدددت دوست نما یم ، حالت انزجار دارم ... و به من ربطی نداره اگه ایشون دمای بدنش زیادی بالاست و نمیخواد از پنکه استفاده کنه ...  و چون براش مهم نیست که من کتف و کمرم از باد کولر اونم در این هوا درد میگیره، منم خاموشش میکنم!! والا آدم برای کسی سرما بخوره که حداقل ارزشش رو داشته باشه!

واقعا برای خودم متاسفم که فکر میکردم خیلی فرد رئوف و با ملاحظه ایه ، درحالیکه بعد دوسال بهم اثبات شد که مارموزه

- به دوست مشترکمون گفتم من اصلا" فکر نمیکردم فلانی اینطوری باشه ، میگه عه!! تازه فهمیدی؟؟ 

بعد حرصم گرفته بود که خب چرا اون زودتر بهم نگفته ...  حس شوت بودن هم بهم دست داده.

*

متاسفانه یا خوشبختانه نمیتونم فیلم بازی کنم ... کسی از چشمم بیافته، دیگه نمیتونم تو چشماش نگاه کنم ... 

اونوقت همین دوست مشترکمون باهاش گپ میزنه و بعضا" بیرون هم میره ... 

این رفتارش برام جای سواله ... همش میگه: آدم نباید با این در بیافته ، یه جوری زیرآب آدمو میزنه که نمیفهمی از کجا  خوردی!

 

*

 

آخر هفته برادر بزرگه ی پرتقالی میاد خونمون ... خوشحال شدم ، چون میپوکیدیم تو این تعطیلات ... 

*

 به یک واقعیت عجیب و غماگین پی بردم ... 

وقتایی که خیلی خسته و یا ناراحتم، بیشتر کار میکنم ... یا مثلا خیلی خسته ام و برای اینکه فکرم رو نظم بدم، تو اوج خستگی  بساط نهار  فردای قندون رو ردیف میکنم ... یا به جای خواب، کتاب میخونم.

به این رفتار میگن: تنبیه خود!  

*

امروز که از خونه دراومدیم به پرتقالی میگم: همینکه لازم نیست برم مدرسه، ترافیک مدرسه ها رو به جون میخرم!

خنده اش گرفته بود از تحلیل و خوشحالی بی اندازه ام :))

*

نشد که واسطه بشم که دختران مورد نظر، مزدوج بشن ... حتما" قسمتشون شخص بهتریه.

نوشته شده در تاریخ شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 20 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.