X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

 

آخ آخ که تابستون هم تموم شد ... واای واای که دوباره آسمون آبی میشه قهوه ای و هوا هم برای نفس کشیدن نداریم ... دیگه نگم از ترافیک .... دست رو دلم نزارین که روزها هم کوتاه میشه ... افسردگی فصلی رو کجای دلم بزارم من؟؟؟ 


*


این هفته جانشین یکی از همکارها بودم که رفته بود سفر و قرار بود من گزارشاتش رو تهیه کنم ... وقتی میگم گزارش فکر نکنین یه صفحه اکسله هاااا ، خیر! سه تا فایل که هرکدوم نزدیک ده دوازده تا شیت داشت ... وقتی میخواست فرایند کار رو بهم  توضیح بده هم خیالم رو جمع کرد که همه صفحات فرمول داره و اون خروجی نهایی خود به خود آماده میشه ... آقا ما دو روز متوالی از هفت صبح تا پنج عصر این گزارشات رو شخم میزدیم و هر دفعه یکی از فایل ها برا من قر میومد ... دیگه تهش بی خیال فرمولا شدم و اعداد رو تک به تک بدون فرمول وارد کردم و تمام!  خیلی فایل مزخرفی بود خدایی ...  شانس آوردم هر دو روز هم قندون پیش مامانم - خونه ی خودمون - بود و استرس دیر رسیدن رو نداشتم.


*


دیرین دیرین ... خانواده پرتقالی جان هم قرار بود چهارشنبه قبل بیان تهران ... منم با پرتقالی تفکر کردم و گفتم چون این اولین باره که مامانش اینا بعد عروسی برادرش میان تهران، مستقیم برن پیش برادرش ... از اون طرف هم  منم به جاری جان مسیج دادم که ببینم اونا هم میخوان برن اونجا یا میان خونه ی ما و خواستم بهم بگن که بدونم شام درست کنم یا نه و تو ذهنمم بود که بخاطر بچه ی کوچولوشون اونجا برای بار اول راحت نباشن،  که گفت میان پیش ما  و منم کلی خوشحالی کردم ...   روز چهارشنبه که من داشتم برنامه هامو بصورت فشرده تنظیم میکردم  جاری جان مسیج داد که ما پنج شنبه میایم و حدس زدم بخاطر اینکه دنبال کادو برای خونه ی  برادر پرتقالی هستند، برنامه اشون رو عقب انداختن ... 

صبح پنج شنبه ولی مامان و بابای پرتقالی تنها اومدن تهران!!  مستقیم رفتن خونه ی برادر پرتقالی و ما هم شب اونجا دعوت شدیم که همه دور هم باشیم و جاتون خالی، خوش گذشت خیلی ... منصف اگه باشم قرمه سبزی جاری کوچیکه خیلی خوب جا افتاده بود و خوشمزه بود

قندونم تا جان در بدن داشت هی آتیش سوزوند و هی از بغل مامان بزرگش رفت بغل عمو و زن عمو و دلبری کرد که دیگه یهو شارژش تموم شد و داشت بنای غرهای شبانه رو سر میداد که ما اومدیم خونمون ... 

تمام مدت هم برام جای سوال بود که چرا جاری جان نیومد تهران ... پرتقالی هم زنگ زد به برادرش ولی جواب درستی نگرفت ...

روز جمعه ساعت ده صبح بیدار شدم و خرامان خرامان کارهامو کردم و نهار درست کردم و منتظر شدم مهمان ها برسند .  

 

بعد نهار برادر پرتقالی و همسرش رفتن و بقیه هم یه چرتی زدن و منم کتاب خوندم .... عصر رفتیم یه امامزاده ای که با صفا بود و تا حالا نرفته بودم ،  درست دم اذان رسیدیم و وسط دار و درخت فرش پهن کرده بودن و نماز جماعت تو فضای باز بود و منم هرچقدر به مغزم فشار آوردم یادم نیومد نماز جماعت چطوری بود و کجاها رو نباید بخونم و برای خودم تکی خوندم  ... پرتقالی هم حرص میخورد که بعضیا نشسته بودن وسط فرش و به جای نماز، داشتن چای و کیک میخوردن، اونوقت کسانی که میخواستن نماز بخونن جا نداشتن و مجبور بودن برن داخل امامزاده.

 

یکم تو اونجا چرخیدیم و بعد رفتیم خونه ی مامانم که مارو دعوت کرده بودند ... یکی دو بار هم قندون کله اش خورد به لبه میز و میزتلویزیون که من داشتم ضعف میکردم  ( در حالت عادی میز یه گوشه است و  روی میز هم پتو میندازیم ولی وقتی مهمون هست دیگه نمیشه این کارها رو کرد)

 

خولاصه شنبه صبح هم پرتقالی مرخصی گرفت و با مامان و باباش رفتن مهمونی خونه ی خاله اش و  وقتی ساعت پنج رسیدم خونه، اونا هم تازه رسیده بودن ...هنوز خستگی ام در نرفته بود که دیدم برادر پرتقالی نوشته من فلان ساعت میام دنبال مامان و بابا ... 

جواب دادم که دیرتر بیا چون من میخوام مامان  رو بخاطر سرگیجه هاش ببرم دکتر گوش . بعد دلم که طاقت نیاورد ، دوباره مسیج دادم و خیلی محترمانه نوشتم: دیگه اجازه بدین این هماهنگی ها رو من و جاری کوچیکه انجام بدیم چون مسئولیت پذیرایی باماست و ممکنه یکیمون خسته باشیم یا اصلا  تدارک دیده باشیم و اینطوری  نه بهمون فشار میاد و نه حالت دستوری و تحمیلی داره و حالمون بهتره

برای پرتقالی هم نوشتم که شما باید اینا رو بهشون بگی نه من!  خدارو شکر برادرش منعطفانه برخورد کرد و گفت چشم، از این به بعد به عهده شماها ... و نگران نباشین من با همسرم هماهنگم ، منم همون فرمون رو نگه داشتم و گفتم  با ما هم هماهنگ باشین لطفا.

 

ته دلم خوشحال بودم که حرفم رو زدم ... بعد برای اینکه جو خراب نشه زنگ زدم جاری کوچیکه و گفتم شماها که میخواین بیان مادر و پدر رو ببرید، شام بیاین خونه ی ما ... که دیدم بنده ی خدا ساعت شیش و نیمه و هنوز سرکاره!! اونوقت برادر پرتقالی میخواست مهمونا رو برای شام ببره خونشون!  با یکم اصرار و تعارف بازی اونا هم اومدن خونه ی ما و همه چی به خوبی و خوشی گذشت ... 

 

هنوز اون سوال بی جواب تو مغزم میچرخید و مطمئن بودم نیومدن جاری کوچیکه بخاطر سوتفاهم یا سوبرداشته ... از جاری کوچیکه که پرسیدم هیچ  جوابی نگرفتم و گفت از خودش ( برادر پرتقالی) بپرسین ...  سیریش پرتقالی شدم و  گفتم شماها باهم حرف نمیزنین و اینطوری روابط خراب میشه و باید سعی کنین سوتفاهم ها رو برطرف کنن ... 

 

غروب وقتی از پرتقالی پیگیری کردم نمیدونستم بیشتر حرصی ام یا حالت جوک برام داره ... دوتا برادرها باهم هماهنگ کرده بودن که همه بیان خونه ی ما - و به ما برنامه اشون رو خبر نداده بودن - ، از اونطرف هم  ما فکر میکردیم اگه مامان پرتقالی بره خونه تازه عروس و داماد ، اونا راحت تر هستند ... به همین سادگی! بعد وقتی جاری جان گفته میان خونه ی ما، با خودشون و برادر پرتقالی فکر کردن که شاید ما آمادگی مهمون داری نداریم ، برادر پرتقالی هم گفته چهارشنبه خانمم دیر از سرکار میاد خونه و حالا خب، شماهم بیاین ، " یه کاریش میکنیم! " و همین عدم هماهنگی ها باعث شده من جاری جانم رو نبینم ... 

 

پرتقالی هم با برادرش حرف زده که اگه باهم توافق میکنین بایدبه ماهم اطلاع بدین ، اگرم برداشتی دارین سوال بپرسین که مطمئن بشین درست  فکر کردین یا نه .... اینجوری سوتفاهم هم بوجود نمیاد .

- وقتی خونه ی جاری کوچیکه بودیم ، هی یاد اولین باری که خانواده پرتقالی اومدن خونمون میافتادم و تو دلم میخندیدم

*

آخ آخ یادم رفت اینو بگم ، روز شنبه که پرتقالی ها میخواستن برن خونه ی خاله اش  ، قرار شد مامانم بیاد خونه ی ما که قندون رو نگه داره تا توی راه اذیت نشه ، از دوربین خونه رو نگاه میکردم که مامان پرتقالی داره تی میکشه  و جارو میزنه  ( تلفنی که بهش گفتم نکن، میگه من کار نکنم حوصله ام سر میره) ، دو ساعت بعد که مامانم خونه بود دیدم ایشونم باز داره تمیزکاری انجام میده ( میگم مامان خونه تمیزه، میگه من کار نکنم مریض میشم! ) موندم از اون مامان و باباهای اکتیو، چرا ماها انقده کم انرژی هستیم؟؟ 

 

*

از بازی های مادر و کودک بازم بگم ؟؟ بازی ها رو تو همون پست اضافه میکنم.پست 666

 

*

چند شبه برای خوابوندن قندون میرم توی تختش و کنارش دراز میکشم و پشت یا شکمش رو ماساژ میدم تا بخوابه ... اونوقت در اوج خواب میخواد شیطونی کنه که بخندیم و نخوابه ... دیشب کشف کرده بود که اگه پایین شلوارکم رو بکشه، میتونه همزمان با کشیدنش نیشگونم هم بگیره و از واکنش من که پامو تکون میدادم قهقهه میزد ... دیشب دستم رو که روی شکمش میکشیدم رو گرفت و گذاشت روی لپ اش ، بعد چرخ زد و در حالیکه دستم زیر صورتش مونده بود، خوابید ...

وقتی حامله بودم، به پرتقال فروش میگفتم همینجوری دستش رو بزاره روی صورتم و از گرمای دستش خوابم میبرد.

 

*

تصمیم داریم اگه خدابخواد خونمون رو عوض کنیم و من اصلا" اعصاب بنگاهی ها رو ندارم ... 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 12 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.