زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 10:43 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

682. مهمون داشتم از نوع پرتقالی :)

 

آخ آخ که تابستون هم تموم شد ... واای واای که دوباره آسمون آبی میشه قهوه ای و هوا هم برای نفس کشیدن نداریم ... دیگه نگم از ترافیک .... دست رو دلم نزارین که روزها هم کوتاه میشه ... افسردگی فصلی رو کجای دلم بزارم من؟؟؟ 


*


این هفته جانشین یکی از همکارها بودم که رفته بود سفر و قرار بود من گزارشاتش رو تهیه کنم ... وقتی میگم گزارش فکر نکنین یه صفحه اکسله هاااا ، خیر! سه تا فایل که هرکدوم نزدیک ده دوازده تا شیت داشت ... وقتی میخواست فرایند کار رو بهم  توضیح بده هم خیالم رو جمع کرد که همه صفحات فرمول داره و اون خروجی نهایی خود به خود آماده میشه ... آقا ما دو روز متوالی از هفت صبح تا پنج عصر این گزارشات رو شخم میزدیم و هر دفعه یکی از فایل ها برا من قر میومد ... دیگه تهش بی خیال فرمولا شدم و اعداد رو تک به تک بدون فرمول وارد کردم و تمام!  خیلی فایل مزخرفی بود خدایی ...  شانس آوردم هر دو روز هم قندون پیش مامانم - خونه ی خودمون - بود و استرس دیر رسیدن رو نداشتم.


*


دیرین دیرین ... خانواده پرتقالی جان هم قرار بود چهارشنبه قبل بیان تهران ... منم با پرتقالی تفکر کردم و گفتم چون این اولین باره که مامانش اینا بعد عروسی برادرش میان تهران، مستقیم برن پیش برادرش ... از اون طرف هم  منم به جاری جان مسیج دادم که ببینم اونا هم میخوان برن اونجا یا میان خونه ی ما و خواستم بهم بگن که بدونم شام درست کنم یا نه و تو ذهنمم بود که بخاطر بچه ی کوچولوشون اونجا برای بار اول راحت نباشن،  که گفت میان پیش ما  و منم کلی خوشحالی کردم ...   روز چهارشنبه که من داشتم برنامه هامو بصورت فشرده تنظیم میکردم  جاری جان مسیج داد که ما پنج شنبه میایم و حدس زدم بخاطر اینکه دنبال کادو برای خونه ی  برادر پرتقالی هستند، برنامه اشون رو عقب انداختن ... 

صبح پنج شنبه ولی مامان و بابای پرتقالی تنها اومدن تهران!!  مستقیم رفتن خونه ی برادر پرتقالی و ما هم شب اونجا دعوت شدیم که همه دور هم باشیم و جاتون خالی، خوش گذشت خیلی ... منصف اگه باشم قرمه سبزی جاری کوچیکه خیلی خوب جا افتاده بود و خوشمزه بود

قندونم تا جان در بدن داشت هی آتیش سوزوند و هی از بغل مامان بزرگش رفت بغل عمو و زن عمو و دلبری کرد که دیگه یهو شارژش تموم شد و داشت بنای غرهای شبانه رو سر میداد که ما اومدیم خونمون ... 

تمام مدت هم برام جای سوال بود که چرا جاری جان نیومد تهران ... پرتقالی هم زنگ زد به برادرش ولی جواب درستی نگرفت ...

روز جمعه ساعت ده صبح بیدار شدم و خرامان خرامان کارهامو کردم و نهار درست کردم و منتظر شدم مهمان ها برسند .  

 

بعد نهار برادر پرتقالی و همسرش رفتن و بقیه هم یه چرتی زدن و منم کتاب خوندم .... عصر رفتیم یه امامزاده ای که با صفا بود و تا حالا نرفته بودم ،  درست دم اذان رسیدیم و وسط دار و درخت فرش پهن کرده بودن و نماز جماعت تو فضای باز بود و منم هرچقدر به مغزم فشار آوردم یادم نیومد نماز جماعت چطوری بود و کجاها رو نباید بخونم و برای خودم تکی خوندم  ... پرتقالی هم حرص میخورد که بعضیا نشسته بودن وسط فرش و به جای نماز، داشتن چای و کیک میخوردن، اونوقت کسانی که میخواستن نماز بخونن جا نداشتن و مجبور بودن برن داخل امامزاده.

 

یکم تو اونجا چرخیدیم و بعد رفتیم خونه ی مامانم که مارو دعوت کرده بودند ... یکی دو بار هم قندون کله اش خورد به لبه میز و میزتلویزیون که من داشتم ضعف میکردم  ( در حالت عادی میز یه گوشه است و  روی میز هم پتو میندازیم ولی وقتی مهمون هست دیگه نمیشه این کارها رو کرد)

 

خولاصه شنبه صبح هم پرتقالی مرخصی گرفت و با مامان و باباش رفتن مهمونی خونه ی خاله اش و  وقتی ساعت پنج رسیدم خونه، اونا هم تازه رسیده بودن ...هنوز خستگی ام در نرفته بود که دیدم برادر پرتقالی نوشته من فلان ساعت میام دنبال مامان و بابا ... 

جواب دادم که دیرتر بیا چون من میخوام مامان  رو بخاطر سرگیجه هاش ببرم دکتر گوش . بعد دلم که طاقت نیاورد ، دوباره مسیج دادم و خیلی محترمانه نوشتم: دیگه اجازه بدین این هماهنگی ها رو من و جاری کوچیکه انجام بدیم چون مسئولیت پذیرایی باماست و ممکنه یکیمون خسته باشیم یا اصلا  تدارک دیده باشیم و اینطوری  نه بهمون فشار میاد و نه حالت دستوری و تحمیلی داره و حالمون بهتره

برای پرتقالی هم نوشتم که شما باید اینا رو بهشون بگی نه من!  خدارو شکر برادرش منعطفانه برخورد کرد و گفت چشم، از این به بعد به عهده شماها ... و نگران نباشین من با همسرم هماهنگم ، منم همون فرمون رو نگه داشتم و گفتم  با ما هم هماهنگ باشین لطفا.

 

ته دلم خوشحال بودم که حرفم رو زدم ... بعد برای اینکه جو خراب نشه زنگ زدم جاری کوچیکه و گفتم شماها که میخواین بیان مادر و پدر رو ببرید، شام بیاین خونه ی ما ... که دیدم بنده ی خدا ساعت شیش و نیمه و هنوز سرکاره!! اونوقت برادر پرتقالی میخواست مهمونا رو برای شام ببره خونشون!  با یکم اصرار و تعارف بازی اونا هم اومدن خونه ی ما و همه چی به خوبی و خوشی گذشت ... 

 

هنوز اون سوال بی جواب تو مغزم میچرخید و مطمئن بودم نیومدن جاری کوچیکه بخاطر سوتفاهم یا سوبرداشته ... از جاری کوچیکه که پرسیدم هیچ  جوابی نگرفتم و گفت از خودش ( برادر پرتقالی) بپرسین ...  سیریش پرتقالی شدم و  گفتم شماها باهم حرف نمیزنین و اینطوری روابط خراب میشه و باید سعی کنین سوتفاهم ها رو برطرف کنن ... 

 

غروب وقتی از پرتقالی پیگیری کردم نمیدونستم بیشتر حرصی ام یا حالت جوک برام داره ... دوتا برادرها باهم هماهنگ کرده بودن که همه بیان خونه ی ما - و به ما برنامه اشون رو خبر نداده بودن - ، از اونطرف هم  ما فکر میکردیم اگه مامان پرتقالی بره خونه تازه عروس و داماد ، اونا راحت تر هستند ... به همین سادگی! بعد وقتی جاری جان گفته میان خونه ی ما، با خودشون و برادر پرتقالی فکر کردن که شاید ما آمادگی مهمون داری نداریم ، برادر پرتقالی هم گفته چهارشنبه خانمم دیر از سرکار میاد خونه و حالا خب، شماهم بیاین ، " یه کاریش میکنیم! " و همین عدم هماهنگی ها باعث شده من جاری جانم رو نبینم ... 

 

پرتقالی هم با برادرش حرف زده که اگه باهم توافق میکنین بایدبه ماهم اطلاع بدین ، اگرم برداشتی دارین سوال بپرسین که مطمئن بشین درست  فکر کردین یا نه .... اینجوری سوتفاهم هم بوجود نمیاد .

- وقتی خونه ی جاری کوچیکه بودیم ، هی یاد اولین باری که خانواده پرتقالی اومدن خونمون میافتادم و تو دلم میخندیدم

*

آخ آخ یادم رفت اینو بگم ، روز شنبه که پرتقالی ها میخواستن برن خونه ی خاله اش  ، قرار شد مامانم بیاد خونه ی ما که قندون رو نگه داره تا توی راه اذیت نشه ، از دوربین خونه رو نگاه میکردم که مامان پرتقالی داره تی میکشه  و جارو میزنه  ( تلفنی که بهش گفتم نکن، میگه من کار نکنم حوصله ام سر میره) ، دو ساعت بعد که مامانم خونه بود دیدم ایشونم باز داره تمیزکاری انجام میده ( میگم مامان خونه تمیزه، میگه من کار نکنم مریض میشم! ) موندم از اون مامان و باباهای اکتیو، چرا ماها انقده کم انرژی هستیم؟؟ 

 

*

از بازی های مادر و کودک بازم بگم ؟؟ بازی ها رو تو همون پست اضافه میکنم.پست 666

 

*

چند شبه برای خوابوندن قندون میرم توی تختش و کنارش دراز میکشم و پشت یا شکمش رو ماساژ میدم تا بخوابه ... اونوقت در اوج خواب میخواد شیطونی کنه که بخندیم و نخوابه ... دیشب کشف کرده بود که اگه پایین شلوارکم رو بکشه، میتونه همزمان با کشیدنش نیشگونم هم بگیره و از واکنش من که پامو تکون میدادم قهقهه میزد ... دیشب دستم رو که روی شکمش میکشیدم رو گرفت و گذاشت روی لپ اش ، بعد چرخ زد و در حالیکه دستم زیر صورتش مونده بود، خوابید ...

وقتی حامله بودم، به پرتقال فروش میگفتم همینجوری دستش رو بزاره روی صورتم و از گرمای دستش خوابم میبرد.

 

*

تصمیم داریم اگه خدابخواد خونمون رو عوض کنیم و من اصلا" اعصاب بنگاهی ها رو ندارم ... 

نظرات (12)
زمان ثبت : یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:21 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شادی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
پاکر فیس ینی این :-!
ینی چشمها بی تفاوت و نگاه به دور دست و لبها هیچ نشونی از لبخند نبرده خخخخخخخخ
ازدست تو که باید اموزش پاکر فیش بدیم
پاسخ:
به به چقدرم خوب توصیف کردی.
زمان ثبت : شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 12:49 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لیلا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خیلی منطقی هسی
پاسخ:
شما خیلی مهربونی
زمان ثبت : شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 10:39 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
همیشه به خوشی و مهمونی عزیزم، البته مهموندار بودی شما بیشتر ولی خب همینکه سخت نمی گیری خودش خیلی کمک بزرگیه
آخ امان از خونه، وای که چقدر گرونه ، نابود دارم میشم اصلاً
منم می خوام خونه عوض کنم، اما هم دستمون خالیه و هم ماشاالله به بنگاهی هامون
امیدوارم خداوند خودش به هممون کمک کنه
پاسخ:
خیلی ممنون سپیده جانم.
خونه که واویلا ... نظر شمارا به کامنت سمانه - از کف بازار - تو همین پست جلب مینمایم
زمان ثبت : شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 09:33 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : هما
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چقدر خوب که حرفات رو می زنی و مشکلی هم پیش نمیاد دلخوری و این حرفا خانواده شوهرت هم خیلی خوبن که از این چیزا حرف در نمیارن و قصه نمی سازن من فقط نفهمیدم چرا باید خونه تازه عروس دوماد راحت تر باشن ؟ من خودم فک می کنم تا وقتی جای دیگه ای باشه نباید مزاحم عروس دوماد شد شاید هم اشتبه می مکردم تا حالا
پاسخ:
منم منظورم همین بوده هما جان ، شاید اشتباه نوشتم :) مخصوصا اونا که بچه کوچک دارن خونه تازه عروس سختشونه.
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:48 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : لیلا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیزم من خیلی شخصیتتو دوست دارم اما ی چیز بگم.ببین گاهی بعضی جرف ها شاید در کل بد نباشن اما از زبون ی شخص و تو ی شرایط خاص شمیده شن تلخ ب نظر بیان.خانواده همسرت بی شیله پیله و مهربونن.ب نظرت یکم میزان رک بودنتون ممکن نیست گاهی تو ذهنشون اثر بد بذاره.ببخشیدا من ک از بیرون میبینم خب بکم حودمو جای جاری جان گذاشم همین جس بهم دست داد وقتی میگن ن برید فلان جا حتما دوست ندارن ما بیایم اخه شما خودتون صلاح دیدید گفتید برن اونجا بهتره.شاید اصن جاری جدیده هم بهش سخت گذشته
پاسخ:
سلام لیلا جانم ... ممنونم از محبتی که به من دارین.
جاری جان حق داره ، ولی!! اولا که ما باهم تعارف نداشتیم، میتونه بهم بگه ما فکر کردیم شما آمادگی مهمون ندارین ، نیومدیم ... بعدشم من و پرتقالی روحمون از توافقی که همسر جاری جان با همسر جاری کوچیکه داشتن خبر نداشته که ... پس اگه بهمون میگفتن میشد با یه جمله توضیح داد و ناراحتی هم بوجود نمیومد.
در مورد مادرشوهرم ، از اول قرار بود برادر کوچیکه بره دنبالشون، منطقا" اگه میخواد بیاره خونه ی ما باید بهمون بگه، نه؟؟
منم از جاری جان پرسیدم که کجا میمونید چون میخوام شام درست کنم ، تحت فشار هم نزاشتمشون، مخصوصا هم سوال پرسیدم چون با شناختی که ازشون دارم میدونم با یه بچه کوچیک سختشونه برن اونجا.
اما چشم درجه صراحت کلام رو میارم پایین
زمان ثبت : پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 12:56 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
این مهمونی بازی ها خیلی سخته واقعا از پسش برمیای
پاسخ:
اگه مهمون رودربایستی دار باشه آره سخته ولی این مهمونیا راحتن، حداقل من خیلی استرس نمیکشم برا این مهمونیای خودمونی ... دوست دارم خونمون مهمون باشه
زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:44 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سمانه مامان صدرا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من الان تو کف بازار مسکنم .خونه کمی کشیده بالا البته بخاطر تغییر قانون سود بانکی و تعطیلات تابستونی که اوج نقل و انتقالات هست .منم‌ میخوام بزرگترش کنم خونه های نوساز بدساختن خونه های قدیمی تر خوش ساخت ولی خب مسن .الان چند ماه می گردم هنوز موفق نشدم
بازار مسکن تهران داغونه اصلا نظارت نیست هرکی هرچی دلش می خواد قیمت گذاری میکنه .به بهانه متریال برند و فلان سازنده و ....الکی می کشن روش.حواست باشه این آژانسیا خیلی موزمارن وکیل بگیر برای معامله نهایی
امیدوارم مورد خوب پیدا کنی هرچند پروسه خونه عوض کردن واقعا سخت و استرس زاست من که خیلی خسته شدم
پاسخ:
از جمله اولت انقده خندیدم که نگو ...
اصلا اعصاب این بنگاهیا رو ندارم بخدا ... میری میگی دویست تومن دارم، میگن دویست و هشتاد یه خونه دارم ، میخوای؟؟ میگی دویست و هشتاد دارم، میبرن یه خونه سیصد و هشتادی نشونت میدن!
بعد آدم خونه های بزرگتر رو که میبینه دیگه دلش به خونه های نقلی اندازه پولش رضا نمیده دیگه ...
انشالا یه خونه خوب و دلباز ، از کف بازار ، باب میلت پیدا کنی
زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 07:22 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شادی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون جونم,بابا چه عجب تو نوشتی بالاخره,من هر روز میام یه ریفرش میکنم پیجتو ببینم نوشتی یا نه بعد پاکر فیس به حالت کارخانه بازمیگردم
پاسخ:
پاکر فیس چیه دیگه؟؟
سعی میکنم جبران کنم :)
زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 05:35 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلاک عزیزم. نبودی، نگران حالت شده بودیم
نگو مهمون داشتی.
همیشه شاد باشین. اوه اوه، انشالله پروژه ی یافتن خونه، به سلامتی انجام شه.
پاسخ:
سلام نجمه جانم ... البته یه درصد کمیش بخاطر تنبلی بودااا ولی سعی کردم با یه دلیل قانع کننده برگردم اون تنبلیه به چشم نیاد :)))
انشالا، ممنونم از دعای خوبت
زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:51 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نبات
امتیاز : 0 0
پیدا کردم. از اینجامی تونی بخری. مدلهای مختلفش راداره :)
پاسخ:
اینا خوبن! مرسی
توشون چسب داره ؟ میشه کند و یکجا دیگه زد؟؟
زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:48 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نبات
امتیاز : 0 0
یه چیزایی هست اسمش نمی دونم چیه، می چسبونن گوشه های میز که بچه آسیب نبینه. ژله ای و بی رنگه. از اونا بگیر برای میز مامانت اینا. گرون هم نیست.

تو لینکی که گذاشتم عکسهاش را ببین. ما از اون مدل شفافها داشتیم خوب بود. بعد که قدش بلند تر می شه می تونی بزنی به میزهای بلند تر. نهار خوری، کابینت ... حالا حالاها کاربرد داره ... 5-6 ساله هم که باشه باز تو خونه می دوئه و لازمه
پاسخ:
برای اپن خونه از این فوم دارها گرفتم ... برای خونه مامانم باید یه چیزی بگیرم خیلی دکوراسیون خونه رو بهم نریزه :)) من فکر میکردم یکبار مصرفن، نمیدونستم میشه بازم استفاده کرد.
خیلی ممنونم از راهنمایی ات قند نبات
زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 12:37 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : قندک میرزا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام
فنجون شما اینجایی و ما اون طرف دنبالت می گشتیم؟
راستش منم از بهارو تابستون خوشم میاد و از پاییز و زمستون فراری ام
پاسخ:
سلام قندک میزرا ... منکه خیلی وقته اینجام :)
اصلا نیمه دوم سال همش بدبختی و سختیه! باز جای شکرش باقیه مدرسه نمیریم :)))
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :