X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

روز جمعه ای رفتیم هایپر استار که خریدهای کلی رو انجام بدیم ... بعد سه ساعت که برگشتیم خونه قندون خواب عمیقی رفته بود ... 

از صندلی ماشین که بلندش کردم هم بیدار نشد و گذاشتمش توی تختش و همینطور که عمیقا خواب بود ، لباسهاشو عوض کردم و شیشه شیر رو دادم دستش که با چشمهای بسته خورد ... 

داشتم نگاهش میکردم که یهو جناب آقای دکتر پرتقالی تلویزیون رو روشن کرد و بعدم صدای درب دستشویی اومد ... صدای تلویزیون بلنددددد ... داشتم تحلیل میکردم که آخه چرا اینطوری کرد که دیدم قندون با چشم بسته همونطور خوابیده سینه هاشو بالا و پایین کرد که یعنی داره میرقصه و بعد هم چشماش باز شد و دستاشو تکون داد ... رسما" خوابش پرید!!

به پرتقالی میگم خب اگه میخواستی بیدارش کنی ، من چرا به بچه شیر دادم؟؟

 

میگه: بخدا اصلا" غیرارادی تلویزیون رو روشن کردم ... اصلا" نمیخواستم تلویزیون نگاه کنم و تازه تو دستشویی فهمیدم صداش بلنده! :)))

*

 

دیشب رفتیم خونه ی مامانم اینا چون قرار بود امروز قندون پیش مامانم بمونه ... ما که رسیدیم خواهر کوچیکه هم رفت بیرون ... شام قندون رو داده بودیم و پرتقال فروش برد تو اتاق که بخوابونتش ...

 

وقتی خواهر کوچیکه اومد، رفتم در اتاقم رو باز کردم که به پرتقالی بگم بیاد بیرون شام بخوریم ... هنوز در کامل باز نشده بود که قندون چهار دست و پا مثل موشک از لای در پرید بیرون و رفت تو اتاق خواهر کوچیکه! به پرتقالی گفتم مگه خواب نبود؟؟ گفت چرا .. صدای خاله اش رو شنید شارژ شد ...

ساعت دوازده بود که دوباره رفتیم برای خواب که مامان و بابا از مهمونی اومدن (رفته بودن خونه همسایه بیست و پنج سال قبلمون! ... صبحشم رفته بودن پیش همسایه ی سی سال پیشمون و اونا هم برامون آش فرستاده بودن) (اونوقت من اسم همسایه روبرویی مون رو نمیدونم!)

 

بعله داشتم میگفتم که مامان و بابا اومدن و وقتی دیدن قندون هنوز بیداره گل از گلشون شکفت و اومدن تو اتاق با قندون بازی کردن و آواز!! خوندن ...  قندونم شاااارژژژ ... باباهم براش یه توپ بزرگ قرمز خریده بود و بچه از هیجان نمیدونست چکار کنه ... مجددا" ساعت دوازده و نیم بود که نیت خواب کردیم و چراغها خاموش و در اتاق بسته و ماهم مثلا" خواب ... داشتم برای قندون شعر میخوندم که دیدم از آشپزخونه صدا میاد : قیژژژژژژژژژژژژژژژژ قیژژژژژژژژژژژژژژ ... بعله مامان جان مخلوط کن رو روشن کرده بود و قصد خاموش کردنش رو هم نداشت ... قندون فوضول هم چسبیده بود به در و میخواست از زیر در بره بیرون:)))

 

دوباره اومدم بیرون و از مامان پرسیدم کارت خیلی طول میکشه؟ مامان همینطور که داشت هندونه ها رو تو مخلوط کن میریخت توضیح داد که یخچال برای هندونه جا نداره و باید آب هندونه رو بگیره و بزاره تو یخچال و الان دیگه تموم میشه ... قندون هم پشت سر مامان واستاده بود و به محض اینکه کار مامان تموم شد و مامان داشت آب هندونه رو میریخت تو پارچ با صدای بلند گفت: قیژژژژژژژژژژژژژژژژژ و سعی کرد صدای مخلوط کن رو تقلید کنه و مامان هم که انتظار نداشت به شدت جا خورد و ترسید و بعدم با دیدن قندون زد زیر خنده ... دست قندون رو گرفتم که برگردیم به اتاق و سرراه یه بار هم صدای مخلوط کن رو جلوی در اتاق خواهر کوچیکه تقلید کرد و بعد دیگه مراسم خواب شروع شد ... طفلی خوابش پریده بود و ماهم اصرار داشتیم که بخوابونیمش ... هی میرفت بالای تخت من و میومد پایین ... جامو با پرتقالی عوض کردم و من اومدم رو زمین خوابیدم و پرتقالی هم پشتش رو کرد به ما و لبه تخت خوابید که قندون نتونه بره بالا ...  داشتم نگاهش میکردم که با جدیت داره تلاش میکنه بره بالای تخت و راهی پیدا نمیکنه که یهو انگار تیر خورده باشه، افتاد رو تشک و خوابش برد.

 

*

از وقتی به پرتقالی گفتم کلید آشپزخونه دیگه دست خودته، فقط یک وعده غذایی درست کرده – دیروز نهار هم که مامان برامون آش آورد -  اما انقدر مسخره بازی درمیاره هرکی ندونه فکر میکنه ایشون از صبح تا شب تو مطبخ داره غذا میپزه ...

 چپ میره ، راست میره میگه:

- منکه همش تو آشپزخونه سر گازم، تو که بیکاری فلان کار رو انجام بده!!

 عمرم تلف شد پای گاز ، تو که سرت خلوته به بچه برس :)))

در کنار همه کولی گری ها همینکه حس میکنه این کاری که بهش محول شده ازش انرژی نمیگیره و براش سخت نبست و در مقابل همینکه یه مسئولیت از رو دوشم برداشته شده و وقت آزاد دارم باعث شده حال روحیم خیلی بهتر باشه :)

 

*

دلم امشب صاف است، آسمان هم آرام و نسیمی زیرک سعی دارد که بفهماند شب، مظهر اینهمه تاریکی و دلتنگی نیست، به گمانم فردا روز خوبی باشد، صورت ماه به من می گوید.

-          دزدی شده از کامنتهای پست قبل:)

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 7 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.