X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

پروژه با موفقیت تمام انجام شد!

چهارشنبه تا رسیدم خونه پریدم تو آشپزخونه و پروژه قیمه خورد تو دیوار چون گوشت خورشتی آماده نداشتم! دیگه رفتم سروقت مرغ و با دستور سرآشپز اول آب پزش کردم تا حدی که رنگش عوض شد، بعد وسطای سرخ کردنشون دیدم اوه اوه دیر شد، پریدم حمام و سریع آماده شدیم رفتیم سر قراری که داشتیم و بعد یکساعت و اندی برگشتم خونه و بقیه مرغ ها رو سرخ کردم و بعد با بادمجونایی که آماده داشتم گذاشتم تو قابلمه که با آب کم بپزن، رنگ و بوش معرکه بود، مزه اش هم عالی شد.

همزمان با سرخ کردن مرغها دستور سوپ جو رو از سایت ایده شات برداشتم و سوپ جو هم درست کردم.

مهمونا که اومدن تا یکم گپ بزنیم برنج آماده شد و دیس پلو رو با زرشک و زعفرون رنگی پنگی کردم و همه چی آماده شد!

فکر کنم جاری جان خیلی غذا نخورد – که بنظر رژیمه ولی خیلی هم اصرار نکردم که یاد بگیرن خونه ی ما تعارف معارف نداریم :)

بد نبود خوش گذشت یکمی هم خاطرات و سوتی های خودم تعریف کردم و همه به من خندیدیم و شاد شدیم :)))


*


پنج شنبه صبح هم رفتیم بانک که با این مسخره بازیایی که راه افتاده حسابی شلوغ بود تا پرتقالی ماشین رو پارک کنه، رفتم شماره گرفتم شصت نفر جلومون بودن ... منم قندون رو برداشتم رفتم پاساژ گردی ... هنوز یه طبقه رو نرفته بودم که زنگ زد بیا نوبتمون شده!!! رفتم دیدم یکی چندتا شماره گرفته بوده و کارش راه افتاده و بقیه شماره ها رو گذاشته رو پیشخوان و رفته ... ماهم کلی شاد شدیم و همین پروژه شاد سازی رو با دو تا شماره خودمون انجام دادیم و دادیم به بقیه ...

و اما شب،برای کنسرت نمایش سی بلیط داشتیم و قرار بود خواهر کوچیکه قندون رو برای اولین بار تنهایی نگه داره!!

اونوقت خودشم مهمون بود، خونه ی کی؟؟؟ بعله خونه همون عروس و داماد که هفته پیش رفتیم عروسیشون  … حالا خیالم راحت بود که قندون بعد غذا دستشویی میکنه و نگرانی از این بابت ندارم ... اما ... پنج شنبه هی به قندون شام دادم هی نوبتی میرفتیم پوشکش رو بو میکردیم، آقا دستشویی نکرد که نکرد!!


حالا همین هفته یه بار دماغ قندون اومده بود پایین، خواهر کوچیکه داشت عق میزد! همش فکر میکردم اگه اونجا دستشویی کنه اینا میخوان چکار کنن؟؟؟  تز هم میدادن واسه خودشون! کارواش و ماشین لباسشویی ... و اون یکی هم میگفت خودم بلد نیستم ولی مامانم بلده پوشک عوض کنه! :)))


کنسرت ساعت ده و نیم شروع میشد و ما بدو رفتیم گلفروشی یه دسته گل گرفتم و رفتیم دم خونه عروس و داماد ... سر راه هم به خواهر کوچیکه گفتم برامون اسنپ بگیره که ما معطل جای پارک نشیم ... 

تا رسیدیم دم خونه ، عروس و داماد و خواهر کوچیکه و چراغعلی دم در وایستاده بودن و منتظر قندون ! ماشینو وسط خیابون ول کردیم که پسرا بردن پارک کردن و خودمون با آژانس رفتیم کنسرت ...


از کنسرت بگم که معرکه بود!! خیلی دوست داشتم و حقیقتش تئاترش خیلی به دلم ننشست اما نورپردازی و دکوراسیون عالی!! ولی ولی از همه بهتر آقا همایون با اون آهنگایی که خوند روح خسته ام رو نوازش داد ... گویا عده کثیری بخاطر بازیگرا اومده بودن که من تازه وسط نمایش فهمیدم یکیشون بهرام رادانه!! سحر دولتشاهی هم که فقط برام آشنا بود و بعدن شناختمش ... بعد از دیدن کاتالوگ فهمیدم عه! اون سیاه چرکوئه هم صابر ابر بوده ناقلا!

کلا سوپرایز زیاد داشت کنسرت نمایشه  :)))

هوا خنک ... آسمون پر ستاره ، برگهای درختای چنار که دور تا دور محوطه بودن هم با وزش باد تکون میخوردن و خیلی فضای هنری و عشقولانه ای بود.


الانم جوگیر شدم از دیروز دارم فقط آلبوم رگ خواب رو گوش میدادم و مخصوصا" آهنگ آهای خبردار رو که عاشقشم ...

وسطای کنسرت هم هی گزارش قندون به سمع و نظرم میرسید و مشخص بود اوضاع خیلی تحت کنترله و به بچه هم خوش میگذره ... ساعت یک و نیم رفتیم دنبالش دیدم ووروجک از شدت خواب منگه ولی هنوز داره مقاومت میکنه :))) چراغعلی مهربون هم عروسک و یکی از ماشین های بچگی خودش رو داده بود به قندون....


داشتم ازشون تشکر میکردم که با نیش باز گفتن رفتی خونه پوشکش رو چک کن ما خیلی نمیدونستیم پشت و روی پوشک چطوریه و شکم قندون مانع بستن پوشک میشد!!!!! رفتم خونه دیدم پوشک خیلی فرمالیته بسته شده و دلشون نیومده محکم ببندنش ، یعنی اگر یک درصد اونجا دستشویی میکرد کل زندگی این نوگل شکفته و ایضا" مهمانان به گند کشیده میشد!!


با این اوضاف ، تازه درخواست مدرک بین المللی نگهداری فرزند هم دارن از ما ! تو گروهمون خواهر کوچیکه میگه چند تا کلمه جدید هم یاد گرفته که من ندید گفتم ترجیح میدم تا صبح یادش بره ... کلمه یاد دادن به بچه ام: عرق و وام :))) پرتقال فروش میگه خیلی دلم میخواد از این دو کلمه بفهمم موضوع صحبتتون چی بوده!

قندون تو بغلم خوابیده بود و داشتم چال های دستش رو نگاه میکردم که دیدم تو مشتش یه چیزیه انگار ... با اینکه خواب بود ولی محکم تو مشتش نگه داشته بودتش که وقتی دستش رو باز کردم دیدم تو هرکدوم از مشتهاش یه دونه آبنبات بعنوان غنایم جنگی برداشته ... جالبه هیچ کدوم از بچه ها هم نفهمیده بودن اینا رو چطوری برداشته :)))

 شب ساعت سه خوابیدیم و ساعت دوازده ظهر روز جمعه قندون رو به زووور بیدار کردیم.


*


چند ماهی بود که مامان پرتقالی میگفت سینه ام درد میکنه و ترشح داره و دکتر هم نمیرفت ... خواهر بزرگه پرتقالی هم طبق آمار من چک آپ سالیانه اش رو مرتب نمیرفته ... هفته پیش زنگ زدم و نوبتی از دخترا شروع کردم و بعد مامان پرتقال فروش و بعدم خواهر بزرگه و به روش های مختلف هولشون دادم که برن دکتر ، به دخترا گفتم شماها برین چک آپ که مامان ببینه چیزی نیست و باهاتون بیاد ، به مامان میگفتم دخترا چک آپ نمیرن و این خطرناکه، شما برید دکتر که ببینن این یه چیز روتینه و نترسن  :)))  دیگه ازشون قول گرفتم و خیالم راحت شد ...

فقط اون وسط از دهنم در رفت و به مامان پرتقالی گفتم احتمالا برات مامو گرافی بنویسن ، یه کوچولو درد داره اما زود تموم میشه ... یهو مامان پرتقالی گفت: عه!! پس درد داره ! فهمیدم گند زدم و رفتم تو کار ماست مالی که نه بابا در حد سه ثانیه اس فقط ... من ترسو رفتم و انجام دادم شماکه ماشالا شجاعی ... بعد از سکوتش فهمیدم مجاب نشده و به روش خودم مراحل انجام آزمایش رو توضیح دادم که غش کرده بود از خنده و کلا" یادش رفت که زوم کرده بود رو اون قسمت دردناکش ...

شنبه صبح هم زنگ زدم و پرسیدم چی شد؟ رفتین دکتر ؟ خواهر پرتقالی میگه: تو خونه ما هیشکی حریف مامان نمیشه ، اما تو خوب از پسش برمیای ... صبح اول وقت رفته دکتر :) 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 4 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.