X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 12:59 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

678.گاهی گمان نمیکنی، ولی میشود، و پی پی میشود در تصوراتتان

از اونجایی که بنظر میاد من خیلی تو ذهن شماهاها دختر خوب و گوگولی ای هستم، گفتم بیام یکمی تو تصوراتتون از خودم پی پی کنم  :)) 

تلفنی مشغول شیرین عسل بازی برای خانواده پرتقالی  بودم که متوجه شدم تصمیم دارن بیان تهران به زودی .... 

بعد دقت کردم دیدم از وقتی جاری جدیده ازدواج کرده، یه بار پاگشاش کردم و دیگه هم هچچچچ ارتباط حضوری باهم نداشتیم و خب مسلما" مامان پرتقالی میپرسه رفتین خونشون؟ اونا اومدن خونتون ؟؟؟ 

گفتم برای اینکه خیلی خودمو عزیز تر کنم، دوباره دعوتشون کنم که وقتی این سوالو پرسیدن، با یه حالت سخاوتمندانه ای بگم: بله، دوبار دعوتشون کردم ولی چون تازه عروسن، منتظر شدم هر وقت خودشون آمادگی داشتن بهمون خبر بدن ... "فنجون بیشعور و سیاستمدار میشود!"


خولاصه ... دیشب که از دکتر میومدیم بایه مشورتی از پرتقالی گفتم فردا شب جاری جان رو دعوت کنم ... اونم گفت اوکی! 

آقا من زنگ زدم به جاری و بعد سلام و علیک و شوخی برای امشب که چهارشنبه باشد دعوتشون کردم ... کلی عذرخواهی کرد که من میخواستم دعوتتون کنم یادم رفت و ببخشید که من سخاوتمندانه گفتم، نه عزیزم چه حرفیه! مهم دیدن همدیگه اس ... بیاین پیش ما خوشحالمون میکنین.... که گفت یکی از اقوامشون بیمارستانه و نمیتونه بیاد .... 

منم  خیلی متاثر شدم و چهره ام از این غم مکدر شده بود که وقتی مطمئن شدم قطعا" و یقینا" هیچ راهی نداره که بیان، بازم اصرار کردم و  گفتم باشه عزیزم در هرحال اگه فردا تا شیش عصر هم بهم خبر بدین اوکیه و دلم میخواد ببینمتون (این یه جمله استثنا راست بود) و با رویی گشاده خدافظی کردیم.


داشتم با خواهرکوچیکه حرف میزدم که دیدم ای جااان! جاری کوچیکه مسیج داده که ما میاییم!!!! 

برا پرتقالی فوروارد کردم و بعد یه گیف فرستادم که طرف از شدت استیصال میزنه تو سر خودش ... 

پرتقال گفت: عه! ما که برای ساعت شش فلان جا قرار گذاشتیم ... ولی خودتم بهش اصرار کردی تا شش عصر هم که شده خبر بده بهت .... 


یکم تفکر کردم دیدم خب واقعا سیاست دنیای کثیفیه و الان خودمم قاطی بازی کثیف خودم شدم ... 

دوباره رفتم تو فاز گوگولی بودن و گفتم اشکال نداره عزیزم  همه باهم شام میریم فلان فست فودی  بعد میایم خونه ... 

پرتقالی هم زد تو برجکم که با پیش زمینه ای که ازشون داریم بهتره یا خودت درست کنی، یا غذای خونگی از بیرون بگیری .


رویارویی با واقعیت خیلی سخته ... ولی پذیرفتم و چون خودم میدونستم همه آتیشا از گور خودم بلند میشه خیلی کول برخورد کردم و  از اونطرف هم به جاری گفتم ما فلانجا قرار داریم و شما ساعت نه بیاین که مطمئنا" خونه باشیم  و یه شام سبک هم درست میکنم. 


بهله! من برم یه خاکی تو سرم کنم با این برنامه ای که ریختم ....  حالا خداکنه واقعا" خانواده پرتقالی همین نزدیکیا بیان خونمون و نقشه ام کارگر بیافته و همچنان تاج سر خانواده باشم! :)))


بنظرتون من از ساعت چهار تا پنج و نیم میرسم هم قندون رو نگهداری کنم، هم خونه رو مرتب کنم، هم دوش بگیرم، هم سالاد درست کنم و قیمه بادمجون بار بزارم و هم میوه بخرم ، بعد به قراری که گذاشتیم برسم و آآآآآآه بعدشم برم از اون آقاهه که بهش پیشنهاد ازدواج با یه خانمی داده بودم به بهانه ای نظر آخرش رو بپرسم؟؟؟


توجه شمارا مجددا" به اولین جمله ی این پست جلب میکنم!

نظرات (5)
زمان ثبت : شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:42 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من یه مینای دیگر هستم. ولی البته من هم معتقدم شما نویسنده بی نظیری هستید. من هر روز وبلاگ شما رو می خونم. خیلی چیزها هم یاد گرفتم ازتون.ممنونم فنجون عزیز

راستی چرا اینجا نمیشه نظر محرمانه گذاشت؟
پاسخ:
عزیزمی ... لطف دارین به من شماها.
بلاگ اسکای نداره این امکانو ، کسی بخواد کامنت خصوصی بزاره تو متن اش مینویسه خصوصی و تایید شدن و نشدنش به شعور صاحب وبلاگ بستگی داره :))
زمان ثبت : شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:07 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
تجربه ثابت کرده همین تصمیم هایی که یهو به ذهن آدم می رسه و فکر می کنی که باید انجامش بدی نکات ظریف و تأثیرگذاری در آینده روابط هستند. مثل تلفن به یه دوست یا انجام دادن یه کار کوچیک و ...
هرچند خودشیرینی به نظر بیاد
پاسخ:
وااای شما همونی نیستی که بهم گفتین نویسنده بی نظیری هستم ؟؟؟

راستش خودشیرینی بنظر نمیاد ... اصل خود شیرینه :)))
زمان ثبت : جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:42 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خخخ
یه بار این اتفاق واسم افتاد
خودم سعدی بودم، با اصرار زنگ زدم به مادر همسر بیان خونمون، چون بنایی داشتن، حالا طفلکا می خواستن برن، جای دیگه ای
خونه هم در افتضاح ترین وضع ممکن!
فقط زنگ زدم به همسر، گفتم بیا خونه. وای، از استرس آون روز، کمرم رگ به رگ شد دوباره
پاسخ:
:))) درکت میکنم کاملا" :)))
زمان ثبت : پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:23 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مینا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم

نوشته هات خیلی به دل میشینه واقعا یه جاهایی میخندم انگار تو اون لحظه اونجا بودم . امیدوارم لحظاتت همیشه به شادی باشه .نویسنده بینظیری هستی
پاسخ:
سلااام ....
ویییی منو میگی؟ من نویسنده ؟؟ اونم نویسنده ی بی نظیر !!! یا ابالفضل منو این حجم خوشبحالی!
زمان ثبت : چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 04:50 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
همانا شیرین عسل بازی، بخشی از زندگی است:)
گاهی تعارف می زنی و طرف تووی هوا میگیرد:)
و دیگر هیچ
پاسخ:
و به فنا میروی!!!
البته خدارو شکر خوب پیش رفت و با یکم تاخیر در صرف شام همه چی خوب بود :)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :