X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

از اونجایی که بنظر میاد من خیلی تو ذهن شماهاها دختر خوب و گوگولی ای هستم، گفتم بیام یکمی تو تصوراتتون از خودم پی پی کنم  :)) 

تلفنی مشغول شیرین عسل بازی برای خانواده پرتقالی  بودم که متوجه شدم تصمیم دارن بیان تهران به زودی .... 

بعد دقت کردم دیدم از وقتی جاری جدیده ازدواج کرده، یه بار پاگشاش کردم و دیگه هم هچچچچ ارتباط حضوری باهم نداشتیم و خب مسلما" مامان پرتقالی میپرسه رفتین خونشون؟ اونا اومدن خونتون ؟؟؟ 

گفتم برای اینکه خیلی خودمو عزیز تر کنم، دوباره دعوتشون کنم که وقتی این سوالو پرسیدن، با یه حالت سخاوتمندانه ای بگم: بله، دوبار دعوتشون کردم ولی چون تازه عروسن، منتظر شدم هر وقت خودشون آمادگی داشتن بهمون خبر بدن ... "فنجون بیشعور و سیاستمدار میشود!"


خولاصه ... دیشب که از دکتر میومدیم بایه مشورتی از پرتقالی گفتم فردا شب جاری جان رو دعوت کنم ... اونم گفت اوکی! 

آقا من زنگ زدم به جاری و بعد سلام و علیک و شوخی برای امشب که چهارشنبه باشد دعوتشون کردم ... کلی عذرخواهی کرد که من میخواستم دعوتتون کنم یادم رفت و ببخشید که من سخاوتمندانه گفتم، نه عزیزم چه حرفیه! مهم دیدن همدیگه اس ... بیاین پیش ما خوشحالمون میکنین.... که گفت یکی از اقوامشون بیمارستانه و نمیتونه بیاد .... 

منم  خیلی متاثر شدم و چهره ام از این غم مکدر شده بود که وقتی مطمئن شدم قطعا" و یقینا" هیچ راهی نداره که بیان، بازم اصرار کردم و  گفتم باشه عزیزم در هرحال اگه فردا تا شیش عصر هم بهم خبر بدین اوکیه و دلم میخواد ببینمتون (این یه جمله استثنا راست بود) و با رویی گشاده خدافظی کردیم.


داشتم با خواهرکوچیکه حرف میزدم که دیدم ای جااان! جاری کوچیکه مسیج داده که ما میاییم!!!! 

برا پرتقالی فوروارد کردم و بعد یه گیف فرستادم که طرف از شدت استیصال میزنه تو سر خودش ... 

پرتقال گفت: عه! ما که برای ساعت شش فلان جا قرار گذاشتیم ... ولی خودتم بهش اصرار کردی تا شش عصر هم که شده خبر بده بهت .... 


یکم تفکر کردم دیدم خب واقعا سیاست دنیای کثیفیه و الان خودمم قاطی بازی کثیف خودم شدم ... 

دوباره رفتم تو فاز گوگولی بودن و گفتم اشکال نداره عزیزم  همه باهم شام میریم فلان فست فودی  بعد میایم خونه ... 

پرتقالی هم زد تو برجکم که با پیش زمینه ای که ازشون داریم بهتره یا خودت درست کنی، یا غذای خونگی از بیرون بگیری .


رویارویی با واقعیت خیلی سخته ... ولی پذیرفتم و چون خودم میدونستم همه آتیشا از گور خودم بلند میشه خیلی کول برخورد کردم و  از اونطرف هم به جاری گفتم ما فلانجا قرار داریم و شما ساعت نه بیاین که مطمئنا" خونه باشیم  و یه شام سبک هم درست میکنم. 


بهله! من برم یه خاکی تو سرم کنم با این برنامه ای که ریختم ....  حالا خداکنه واقعا" خانواده پرتقالی همین نزدیکیا بیان خونمون و نقشه ام کارگر بیافته و همچنان تاج سر خانواده باشم! :)))


بنظرتون من از ساعت چهار تا پنج و نیم میرسم هم قندون رو نگهداری کنم، هم خونه رو مرتب کنم، هم دوش بگیرم، هم سالاد درست کنم و قیمه بادمجون بار بزارم و هم میوه بخرم ، بعد به قراری که گذاشتیم برسم و آآآآآآه بعدشم برم از اون آقاهه که بهش پیشنهاد ازدواج با یه خانمی داده بودم به بهانه ای نظر آخرش رو بپرسم؟؟؟


توجه شمارا مجددا" به اولین جمله ی این پست جلب میکنم!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 5 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.