X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 در ساعت 12:48 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

677.کیس های ازدواجی

دیروز رفته بودم ماموریت و وقتی داشتم برمیگشتم یکی از مدیران اونجا منو صدا کرد و گفت واسه دوتا از پسرهای اینجا اگه دختر خوبی تو محل کارتون میشناختی بهم معرفی کن ... چشمام داشت برق میزد ... فقط سن هاشون رو پرسیدم و چون این موضوع برای خودم مهمه سوال کردم مذهبی هستن یا نه.

حالا از دیروز مغزم مثل تراکتور داره کار میکنه ... از شما چه پنهون از نظر من فقط یکی از آقاها کیس مناسب ازدواجه و فقط روی اون تمرکز کردم و لامصب سن اش به کاندیداهای من نمیخوره ، فلذا!! یک گروه با خواهر کوچیکه تشکیل دادم تحت عنوان کیس های ازدواجی! و هر کسی که به ذهنمون میرسه رو با عکس و تاریخ تولد میزاریم تو گروه که اگه یه موقع لازم شد، دست به نقد باشم ...

وقتی رسیدم خونه، بعد اینکه پونصد بار تو دلم مدل مطرح کردن داستان با پرستار قندون رو تمرین کردم ( و عجیب استرس داشتم که منظورم رو درست و با اطمینان منتقل کنم) با پرستار قندون حرف زدم ... بهش گفتم که فلان روز دیدم شما خواب هستین و قندون چهل دقیقه تمام به حال خودش رها شده و اگرم حالتون خوب نیست زنگ بزنین من یا بابای قندون میایم خونه ولی دیگه تکرار نشه چون اگر برای بچه اتفاقی بیافته کسی خودش رو نمیبخشه ... پرستارش گفت بله من دارو خواب آور برای حساسیتم خورده بودم و وقتی بیدار شدم خودم وجدان درد گرفتم و حواسم هست و میبخشید و اونروز که رفتم خونه دارو رو ریختم دور ... منم موضوع رو کش ندادم تو این مرحله همینکه بدونم دوربین رو کنترل میکنم و ناراحتیم رو از موضوع منتقل کردم کافیه.

غروب هم به یه بهانه ای رفتم پیش اون آقایی که بنظرم برای اون دختر خانمی که سن اش بالاست خیلی مناسبه ... داشتم میمردم که چطوری مطرح کنم و برای من بهترین راه شوخی و طنزه ... وقت خداحافظی گفتم راستی هنوز مجردین؟؟ خنده اش گرفت و گفت خانم فنجون بزارین من به زندگیم برسم و منم تند یه توضیح دو خطی دادم که من یکی رو میشناسم و بنظرم کنار هم زوج خوبی میشین ... نمیدونم از خجالت بود یا واقعا" تصمیم به ازدواج نداشت ولی چیزی نگفت و با خنده منو بدرقه کرد ... دو روز دیگه که میرم پیشش باید ببینم اگه حرفی زد یعنی امیدی هست ، اگرم نه که خب هچ! من تلاشمو کردم و حتما" خدا انتخاب بهتری برای جفتشون در نظر داره.


*


خودمون قندون رو چشم میزنیم ... دیروز من به یکی از مادرها گفتم قندون دیگه شبا زود میخوابه و تا صبح بیدار نمیشه و پرتقالی هم همینو به مامانم گفت .... جونم براتون بگه که ما دیشب ساعت سه صبح داشتیم کارتون موزیکال کودکان نگاه میکردیم.

وقتی رفتم سروقتش دیدم انگاری بینیش گرفته و نمیتونه پستونک بخوره هی دو تا مک میزنه بعد نفس کم میاره باید پستونکش رو در بیاره نفس بکشه و دوباره از اول ...

بمیرم براش که از صبح بچه ام تب کرده و بخاطر استامینوفنی که بهش دادیم بیحاله و همش خوابه ...


*


از کلاس های قندون بگم که یکیش این بود که ماکارونی های ضخیم رو از سوراخ های سبد رد میکنیم و بچه ها از دو طرف تمرین میکنن که مثلا ماکارونی رو بزارن تو سوراخ های سبد یا از سوراخ سبد خارج کنن ... 

و آخرین کلاسش مثلا" تولد بازی بود ... یه کیک یزدی یا هر کیکی رو میزاریم جلوی بچه، با دسرهای دنت تلاش میکنن روی کیک رو رنگی کنن (که قندون انجام نداد) و بعد هم  شمع میزارین روی کیک و بچه ها هم شعله رو از نزدیک میبینن هم اگه بلد باشن فوت کنن، حسابی کیف میکنن ...   مربی اش میگفت که برای بچه های یکی دوساله این تولد های مرسوم رو نباید گرفت یا اگرم دعوت میشین و بچه اتون تو این سن هست نباید ببرینش چون اینکه مثلا" دی جی و کیک و همه تزئینات برای فقط یک نفر هست و این تو روحیه بقیه بچه ها که میخوان کیک رو داشته باشن و توش انگشت بزنن و با مقاومت بقیه روبرو میشن خیلی تاثیر بدی میزاره و بهترینش اینه که هر کسی یه کیک ( حتی همین کیک یزدی ها رو) داشته باشه.


*


اولین بار که شنیدم یکی میگفت فلانی مثل اشک از چشمام افتاد دوران راهنمایی بودم و بعد ها واقعا" به این موضوع رسیدم که وقتی یکی رو از زندگیم میزارم کنار، بود و نبودش دیگه برام اهمیتی نداره ... و معتقدم این به خصلت های بهمن ماهی ها برمیگرده.


یه فامیلی داریم که دخترهاش همبازی های بچگی ام بودن و خیلی از نظر خانوادگی صمیمی بودیم ... بعدا که بزرگتر شدیم با یکیشون همکارهم شدم و بواسطه رابطه فامیلی دوری که داشتیم بهمون بیشتر خوش میگذشت ... خدایی دختر شاد و خوبی بود و ارتباطات عمومی خیلی بالایی هم داشت  .. چند سال قبل یهو به اسم مسافرت مرخصی گرفت و بعد خیلی اتفاقی همونجا موند! همه هم ازش دلخور شدن چون خیلی با همه صمیمی بود ... اما اونقدری که از دیگران انتظار داشت خودش صادق نبود. هیشکی باور نمیکرد که من که مثلا" فامیلش هستم هم خبر نداشتم ... 


خب من حس میکنم این توهین به شعور منه که فکر کنه این دروغ رو باور کنم ... چمدونی که تو برای یه سفر دوهفته ای میبندی با چمدونی که میبندی برای موندن خیلی متفاوته و اینکه این تصمیمی نیست که یهو تو یه لحظه گرفته بشه ... انگار بگی تو مسیر خونه، یهو دیدم اتوبوس داره میره کاشان و منم گفتم یه سر برم همونجا و بعد دیدم هوا خوبه گفتم همینجا میمونم!!


بگذریم ... از همون روز این خانم مثل اشک از چشم من افتاد و دیگه هیچ ارتباطی باهاش نداشتم ... فقط یکی دوباری که اومد ایران به زور مامانم و رودربایستی با مامانش که زیاد رفت و آمد داریم خیلی سرسری رفتم دیدنش و اومدم ... 


بعد ییهو چند ماه بعد از بدنیا اومدن قندون باخبر شدیم بچه دار شده!! در حالیکه حتی یکبار هم نگفته بودن که فلانی ازدواج کرده و مامانش هم گفت قراربوده من  که میرم پیشش سوپرایز شم و همون هفته زایمان داشته باشه که بچه زودتر به دنیا اومده ... ما هم با خودمون فکر کردیم حتما" مدلش با بابای بچه از نوع همخونه ای بوده و چون خیلی مطمئن نبودن علنی نکردن و خب اصلا" به ما چه! 


حالا خانم با بچه اش اومده ایران  ... مامانم زنگ زده وااای فنجون یه خبر خیلی خووووب! میگم چی: میگه فلانی با بچه اش اومده! ( هلاک مدل اعلام کردن مامانمم که میخواد مثلا منو هیجان زده کنه که بدو بدو برم دیدنش!! در حالیکه میدونه این فرد تو زندگی من با غریبه هیچ فرقی نداره و هیچ رابطه احساسی باقی نمونده. )


خولاصه اول هفته شونصد بار گفت: من بعد شام دارم میرم اونجا میای؟ گفتم نه. 

دوباره گفت میخوای بعد شام که میخواین برین خونتون، یه سر بریم بچه ی فلانی رو ببینیم؟؟ گفتم نه.

سر شام دوباره گفت: ده دقیقه بریم بیایم دیگه ... گفتم اگه اون یکی خواهرش هست که خیلی برام عزیزه میام ... گفت هست حتما .... ده ساله خواهرشو ندیده همش اونجاست ... بعد که دید دارم نگاهش میکنم گفت: نمیدونم هست یا نه ولی مامانش برای من خیلی عزیزه و من میرم! 


ماهم ساعت ده شب چون مامانمون برامون عزیزه ، گردن کج کردیم و رفتیم دیدن سرکار خانم ... میتونست لحظه دیدنمون خیلی هیجان انگیزتر باشه ولی حتی نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم و بیشتر با بچه اش سرگرم شدم ...


نمیفهمم ... این همه اصرار مامانم رو نمیفهمم ...

اصلا" ما چرا باید همه رو دوست داشته باشیم؟؟ 

نظرات (8)
زمان ثبت : جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:46 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من خیلی آدم صبوری هستم. تو رابطه
ولی وقتی گذشتم، دیگه راه برگشتی برام وجود نداره،نمی دونم چرا.
به نظرم، خیلی خودم دوست دارم و به خودم احترام می ذارم
ای جان، انشاءالله به نتیجه برسین و یه عروسی دعوت شین.
پاسخ:
برای منم تقریبا" همینطوره ... احیانا شما بهمن ماهی نیستی؟ :)
انشالا ... البته که اونروز نرسیدم برم ولی از ته دلم میخوام خوشبختی و مزدوج شدنشون رو ببینم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 07:11 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : زهرا
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون این قضیه کیس های ازدواجیان درسته یه کم ریسک داره ولی کار قشنگیه درکل...
میگما عکس بدم خدمتتون...دی:
پاسخ:
نیتمون که خیره ... ایشالا که بشود!
شما اجازه بده این عکسهایی که رو دستمون مونده رو به یه سرانجامی برسونیم ، عکسهای رفقای مجازی هم وصول میکنیم ایشالا :)
زمان ثبت : چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:24 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شادی میرحسینی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
فنجون جون کاملا درک میکنم قضیه ی از چشم افتادن رو,ماهایی که ادمای با احساسی هستیم و وقتی با کسی دست دوستی و رفاقت میدیم همه جوره همراهشون هستیم و تو هیچ شرایطی تنهاشون نمیزاریم و به اصطلاح رو بازی میکنیم واقعا توقع نداریم یه روز متوجه شیم برای کاراشون,تصمیماتشون و خیلی چیزای دیگه غریبه بودیم و این حس که چرا ترجیح دادن به ما نگن خودش سوال بزرگیه,من هرکی از چشمم افتاد دیگه خدا هم زمین اومد به قلب و چشمم برنگشت چون به این چیز از خودم ایمان دارم که برای دوستام کم نمیزارم و انقدر که تو غمها و مشکلاتشون هستم تو شادیاشون نیستم.اینه که واقعا برام سنگین تموم میشه و این سنگینی باعث میشه کسیو که خودم بردم به عرش بکوبمش به فرش و خدافظ.
امیدوارم دیگه مجبور نشی با ادمایی که از چشمت افتادن روبرو شی چون هیچ معنایی نداره.
میبوسمت گل خانومی
پاسخ:
گل گفتی مادر!!
من حرفم دقیقا" همین بود چون توجیهی واسه نگفتن اش پیدا نمیکردم و مخصوصا اینکه اگه همچین شرایطی برای خودش پیش میومد کوتاه نمیومد و همیشه طلبکار بود چون انتظار داشت تو رفاقت این پنهان کاریا معنا نداره.
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:40 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : شیدا فندق
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلامم فنجونی
من کلا خواننده خاموش شدم ببخشید
تو همه رو دوست داری چون دنیات قشنگه دلت قشنگه ماهی دختر
اومدم بگم شاید فقط یک در میلیون شاید نمیخواست بمونه و شانس باهاش یار بوده
من خالم انگلیس بود داریم رفت دیدنش برا یه ماه میخواست بمونه الکی الکی رفت سفارت برای اقامت گرفتن و الکی الکی یهو جور شد که بمونه و اونم موند با همون چمدون سفر به ماهه موند
نمیدونم شاید راجع به این فامیل جان صادق نباشه ولی دختر تو همیشه خوش بین بودی نیمه پر لیوان رو ببین و ببخش رفتارش رو دوسش ندتشته باش ولی اینقد هم جدیش نگیر چیزایی هست که نمیتونیم از ترس آدما از سرشکستگی هاشون از دنیای کوچیکشون از خرافه پرستیشون حتی
دوست دارم به شادی ادامه بده
تو و باران همیشه الگو بودین برای منه از پا افتاده
پاسخ:
وااای وااای شیدااااا .... دیروز میخواستم به باران بگم آدرس تو و شاه بلوط رو بهم بده که یادم رفت ... دیشب و وقتی تو ماشین اسمت رو دیدم انقدر هیجان زده شدم که یه لحظه یادم رفت اینجا وبلاگه، گوشی رو گرفتم مثل تلگرام ویس بدم :))
کجایی دختر جان؟؟؟ نمیگی بهت دلبستگی پیدا کردیم ما؟؟؟
نمیدونم شاید یک در هزارم همینی باشه که تو میگی، ولی خراب شدن اعتماد بد چیزیه که حداقل برای من دیگه درست نمیشه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:41 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
آقا من دلم گرفته نمی دونم از دست شما رنجیدم یا این بلاگ اسکای!
من هر وقت 2 تا کامنت میزارم دومی اش تایید نمیشه، با اینکه تو کامنتم فقط ابراز محبت و تشکره، با خودم میگم واسه چیییییی بازخورد رفتارم این شکلیه؟
اینجوری دیگه دستم به نظر دادن نمیره، فوبیا گرفتم.
یعنی فکر کنم من برم تو خاموشی بهتره نه؟
من یه همچین دوستی مثل شما داشتم، دقیقا اون هم همینجوری از ایران رفت، فقط اون آقا بود خیلی هم دوستش داشتم.وقتی رفت با اینکه منم بهمن ماهی ام و همچین خصلتی که گفتی رو دارم ولی باز باهاش موندم چون حتی جون مادرش رو قسم خورد که قضیه یکباره براش پیش اومده، با وجودی که می دونستم داره دروغ میگه چون از ماجرای پیش وکیل رفتنش خبر داشتم ولی باز باهاش موندم، 10 سال ............
پاسخ:
از من نرنج مادر جان ... بلاگ اسکای خر است! خوب شد؟؟ دلت خنک شد الان؟؟ نه شما از روش اقتصاد مقاومتی استفاده کن بلاگ اسکای رو شرمنده کن :))) من به همون یه کامنت ات هم کلی ذوغمرگم الهه مهربانی
10 سااال؟؟ بعدش چی شد؟؟؟ ما دخترا گاهی خودمونو گول میزنیم که یه سری واقعیت هارو نبینیم چون از روبروشدن با شرایط جدید میترسیم ... درکت میکنم و خوب میفهمم چرا بخشیدیش
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:10 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
من وقتی کسی رو بهم معرفی میکنند خوشم نمآید اولش چون چرا خودش نتونسته کسی رو پیدا کنه
عروسی هم خیلی خرج داره واقعا
پاسخ:
خب شاید واقعا" تو دایره آدمهایی که میشناسن فرد مناسبی رو ندیدن ... بنظرم اینکه به نزدیکانشون اعلام میکنن که قصد ازدواج دارن خیلی شرف داره به اینکه همینطوری رو هوا تو خیابون عاشق میشن ...
ضمن اینکه خیلی ها از نظر شخصیتی واقعا جسارت ابراز علاقه رو ندارن و خرده ای هم نمیشه بهشون گرفت.
سرسام آوره هزینه ها .... من ازدواج کردم هزینه باغ ما واسه عروسی مختلط حدودا ده میلیون شد فکر کنم، الان تالار واسه عروسی جدا شده پونزده میلیون!!
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 02:38 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : عارفه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون جانم
منکه کلا یکی از چشمم بیفته حتی به وسائلی هم که به من داده رحم نمیکنم از جلو چشمم دور میکنم و چون خودمو میشناسم سعی میکنم جلوگیری کنم از یه رابطه که به اینجا برسه مثلا هی میگم به خودم نه منظورش این نبود نه من بد برداشت کردم وای به روزی که رفتارشو رو این حرف ها توجیح نکنه همچین کنارش میذارم که انگار از اول نبوده
بزن قدش خانم بهمنی
من انقد از جفت و جور کردن برای ازدواج میترسم که خدا میدونه اخه تا خوبن که انتخاب خودشون بوده اگه مشکلیم پیش لیاد یه وقت اولین نفر که یقه اش گرفته مبشه شخص معرفی کننده است
خ ب کردی با پرستارش مطرح کردی چون قندون جان اصلا تو سنی نیست که. حنی 5 دقیقه هم بدون مراقب باشه من که ق تا چشم دارم 4 تام دیگه قرض گرفته ام این نیم وجبی رو میپام
پاسخ:
منم تا حدودی همینطوریم ...
منم همیشه از معرفی کردن میترسیدم و میترسم اما بعضیا واقعا دیده نمیشن و از این بابت خیلی ناراحتم براشون ... البته که تهش همینیه که شما میگی ولی قراره اگه کسی رو معرفی کردیم بهشون بگیم که خودتون برید ببینین به درد هم میخورید یا نه ...
حالا تو مامانشی به جز بچه داری کارهای خونه رو هم داری، ایشون داره پول میگیره که فقط همین کارو انجام بده، اونوقت میخوابه !!! چی بگم والا ... جوجه ات رو ببوس ...
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 02:17 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم،
کیس های ازدواجی را خوب اومدی ، ما بهشون می گیم ازدواجیان
والا منم نمی فهمم چرا مادران ماها اصرار دارن به اینکه اینهمه به همه احترام بذاریم حتی اگر باهاشون حال نمی کنیم؟؟؟؟
چه اصراریه ما همیشه خوبِ ماجرا باشیم!!! والا نمی فهمهم خواهر
ماشاالله به جون قندون کوچولو،
پاسخ:
سلام به روی ماهت ... مامان های ما یاد نگرفتن اگه چیزی خلاف میلشون بود اعلام کنن واسه همین با اینکه علت رفتار ماهارو میفهمن ولی نمیتونن بهمون حق بدن. خولاصه که مجبوریم میفهمی؟؟؟ مجبوریم:))
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :