X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

جاتون خالی آخر هفته کیف بود و حال! 


رفتیم به دیار پرتقال فروش و قندون که عشق دنیا رو کرد ... البته به جز قسمت راه که نخوابید و رسما" کلافه شده بود و من  از بس هی با انگشت های پاش قصه گفتم و منِ منِ کله گنده رو خوندم! گردن درد گرفتم ... آقا هم خوشش اومده بود و تا برمیگشتم رو به جلو، پاش رو میاورد بالا و با دست اشاره میکرد که بازم بخون!


برای فوت شوهرخاله پرتقال فروش رفتیم به یکی از دهات های اطراف شهر، قبرستونشون خیلی جالب بود ... اصلا" معلوم نبود قبرستونه و تا واردش نمیشدی و سنگ ها رو نمیدیدی فکر میکردی یک بیابون کنار جاده اس ... نگاه کردم دیدم بابای پرتقال فروش دور شد و دور شد و بعد یکجا نشست ... بعد فهمیدم پدر و مادرش آنجا خاک شده اند و دلم میخواست از سنگ قبرها و حکاکی های روشون عکس بگیرم ... گفت هرکسی که مرد بوده روی سنگ قبرش علامت قیچی هست و هر کسی که زن بوده روش عکس شونه ... تاریخ فوت یکیشون 1371 بود! گفتم عه!! تازه فوت شده؟؟  بعد فهمیدم تاریخ قمری بوده.

یه چند تا هم سنگ قبر دیدم که روش هم عکس قیچی بود و هم شونه ، بعد که پرسیدم همه خندیدن و گفتن تاحالا به این چیزا دقت نکردن ... وقتی گفتم نکنه خواجه بودن، غش کردن از خنده.


بعد رفتیم تو یه خونه ی روستایی خیلی بزرگ ... خیر سرمون مراسم ترحیم بود ولی من از هیجان بوی کاهگل و بافت اونجا نیشم بااااز، خوشحاااال ! ... یکم نشستیم که بعدش برگردیم که مامان پرتقالی گفت شماها برید من شب با پسرخاله میام ... وقت رفتن اومد تو حیاط و به خواهر پرتقالی گفت: گوشیم رو بده تو کیف ات جا مونده ... گفتم : ای مامان ناقلا! دلت تنگ شده و قراره آقاجون بهت زنگ بزنه؟؟ ... تا گوشهاش قرمز شد و گفت: نمیخوام بابا... برید، برید،  گوشی رو هم ببر.  

خواهر پرتقالی میگه: مگه اینکه تو حریف مامان بشی :)))

یه خروس هم دیدیم که من دست به سینه و با ادب کامل از کنارش رد شدم ... لامصب خیلی ابهت داشت ... چپ نگاهش میکردی، توان اینو داشت چشماتو در بیاره.


آها! تو خونه که نشسته بودیم خاله ی پرتقالی که همسرش فوت شده بود ترکی باهام حرف میزد و من هی لبخند میزدم و میگفتم: من ترکی بیلمیرم ... اونم باز قربون صدقه میرفت .... بعد گفت من ترکی حرف میزنم ، تو متوجه نمیشی و منو نگاه میکنی، توام فارسی حرف میزنی من متوجه نمیشم و فقط نگاهت میکنم ... 


این وسط خاله ی شیطون پرتقالی که تقریبا" هفتاد سالشه در حالیکه از شیطنت چشم هاش برق میزد گفت: بیا عزیزم ، بیا با من حرف بزن من فارسی بلدم! :)) تو ماشین که برای پرتقالی تعریف میکردم میگفت: این خاله خیلی بلاست ... خودش رفته نهضت سواد یاد گرفته و بین همه ی این افراد مسن اولین کسی بود که موبایل گرفت دستش و قشنگ بلده با منو هاش کار کنه.


 شب خونه ی برادر پرتقالی دعوت بودیم و قرار بود بعدش بریم خونه ی خواهرش که اگه هوا سرد نبود ، پشت بوم بخوابیم ... از ساعت ده و نیم دیگه نه چشمام میدید و نه گوش هام میشنید ... چنان خوابی منو گرفته بود که داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم ... سینه خیز خودمو به رختخواب رسوندم و فردا صبح وقتی خواهرش گفت بخاطر بارون و طوفان خودشونم تو خونه خوابیدن کلی دلم خنک شد!


دیروز هم داشتیم برمیگشتم که باز بکش بکش من و مامان پرتقالی شروع شد ... یه عالمه مربای آلبالو و ترشی آلبالو و شربت آلبالو برای من و مامان گذاشته کنار ... هی میگم ما مربا نمیخوریم، اصلا" صبح ها خونه نیستیم که مربا بخوریم ... برای مامان و بابام هم مربا ضرر داره ... میگه : یکم بخور، هیچی نمیشه! ... میگم پس ترشی یکیش رو بزار، من همونو تقسیم میکنم: میگه نه نه نه ...  وقتی رسیدیم تهران دیدم یه خربزه ی یک متری هم جاساز کرده تو ماشین :))) خربزه هه رو گذاشتم کنار یه روز پیک نیک ِ پارکی راه بندازم اونجا بخوریمش ... 

*

به خواهر بزرگه پرتقالی گفتیم میتونین تو مهر بیاین بریم شمال؟ 

شوهر خواهرش که اون دفعه اومده بودن تهران و تو مسیر برگشت کلی از راه رو اشتباهی رفته بودن میگه: از کدوم جاده باید بریم؟ 

پرتقالی میگه: شما میای دم خونه ی ما، با هم میریم ... باهم برمیگردیم :)))


از قندون بگم که دیروز کاملا" ترسش ریخته بود و اونکه اصلا" پاش رو نمیزاشت تو بالکن، تا در باز شد، رفت تو بالکن


پشت تخت اتاق ما هم نمیومد هیچ وقت ، ولی دیروز توپش رو گرفت زیر بقلش و خیلی فوضول طور اومد اون طرف تخت!


دستگاه تصفیه ی هوا رو هم که با کوسن هایی که جلوش گذاشته بودم، غیر قابل دسترسی بود رو خیلی راحت رفت روی کوسن ها و هی فرت و فرت دکمه ی خاموش و روشنش رو زد و کاملا" آگاهانه به ما که صداش میکردیم توجه نمیکرد!


این روزها یاد گرفته مثلا" با دست بوس میفرسته ، البته یکم خشنه ... اول با یه دست کف گرگی میزنه تو صورت خودش، بعد بوس میفرسته.


شب هم که داشتیم میرفتیم خونه ی مامانم اینا، با دست به لیوان آبش اشاره کرد و گفت: آب ... آب ... ( این اولین باری بود که منظورش رو با کلمه بیان میکرد)


*

تقصیر از ما نیست که از کودکی رویای زندگی ما دخترا پوشیدن لباس عروسی بوده ... 

و بازهم تقصیر ما نیست اگر کمتر دیده میشویم و بایستی بنشینیم تا انتخاب شویم ... و از نظر من این دیده شدن فقط و فقط شانس است و بس!


خیلی ها را میشناسم که سنشان از عرف جامعه گذشته است و هنوز مجرد هستند ... 


یکی از این خیلی ها ، وقتی شنیدم بخاطر فیبرهای خیلی بزرگ داخل رحم اش باید عمل شود و دکترها احتمال خارج کردن رحم اش را داده اند، فکرم را درگیر خودش کرده است ...


خدا را شکر که جایی هست که میشود عمل کرد و مثلا" کبد نیست که چاره ای نداشته باشد، اما خودم خوب میدانم که مجرد ماندن تا این سن ( حداقل برای او) به اندازه کافی غمگینانه هم هست و فکر کردن به این موضوع که دیگر نمیتواند مادر شود هم به حد کافی آرامش روزهایش را بهم خواهد زد.


یکی را میشناسم که میتواند کیس مناسبی برایش باشد .... 


دلم میخواهد ریسک کنم و بگویم اگر قصد ازدواج دارد من برایش کاندیدا دارم ولی ... یک اما بزرگ جلوی رویم است ... نه روی گفتن این موضوع را به آن شخص دارم و از همه مهمتر آن شخص هیچ سنمی با من ندارد ....  هی فکر میکنم اگر بشود ، چه زوج خوبی بشوند! ... و هی فکر میکنم: آخر چطوری من فینگیل بروم به یک مرد جا افتاده ی غریبه همچین چیزی را بگویم! و اصلا" به چه بهانه ای بروم آنجا؟؟؟ 


خداجان میشود فرشته هایت را بفرستی و کمک کنی تا راه مناسبی پیدا کنم؟؟؟ 

دروغ نیست اگر بگویم، سامان گرفتنش یکی از آرزوهای ِ این روزهایم است.


*

انقده فکرم درگیر این موضوع بود که دیشب خواب دیدم میخواهم برای بچه دوم حامله شوم و دکتر میگوید باید رحم ات را دربیاوری! و من فکر میکردم چرا انقدر زود، دیر شد!


بعدش از خواب پریدم و خواب دیدم سه تا اسلحه دستم هست و قرار است کار تروریستی انجام دهم و بعد به این فکر میکنم که هرچقدر هم که این اسلحه ها خوب باشند، تهش میمیرم و اصلا" چرا میخوام این کارو انجام بدم؟؟ بعد رفتم پیش رئیس گروه و گفتم: من هرچقدر فکر کردم دیدم کار من نیست و نمیخوام شهید شم! :))  (اینم از اثرات خواندن خبر قبل از خواب!) 


در همین لحظه قندون از خواب بیدار شد و وقتی خواستم برم سروقتش دیدم دستم به شدت درد میکنه و یه حالتی از لمس شدگی و فلجی داره!!  نمیفهمیدم هنوزم خوابم، دستم خواب رفته،سکته کردم یا چی؟


عجب شبی بود! خدارو شکر صبح شد.

نوشته شده در تاریخ شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 15 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.