X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

پنج شنبه غروب ، با مامان و بابا هماهنگ کردم و قندون رو بهشون تحویل دادیم و رفتیم تئاتر شهر برای دیدن تئاتر اعتراف

این برنامه رو شاید یک ماه قبل هماهنگ کرده بودیم و دوستامون زحمت بلیط رو کشیده بودن، منم اصلا" نه اسم تئاتر رو میدونستم و نه حتی میدونستم بازیگراش کیا هستن و بلیط ها هم دست دوستمون بود! خب این ندونستن خیلی اشکالی نداشت تا اینکه بعد چهل دقیقه که تونستیم جای پارک پیدا کنیم دویدیم سمت تئاتر شهر و وقتی مسئول اونجا پرسید برای کدوم تئاتر بلیط دارین که بهتون بگم کدوم سالن باید برید قیافه ام دیدنی بود ... 

همون اول که صدای آقای نصیریان رو شنیدم سوپرایز شدم و وقتی شهاب حسینی هم وارد صحنه شد گفتم خوب جایی اومدی فنجون جااان!

نظرات متفاوته ولی من خیلی از اجراها و دکور و نمایشنامه خوشم اومد ... 

شهاب حسینی یه قاتل هست که شغلش اینه که پول میگیره و میره مردم رو میکشه ... آقای نصیریان هم یه کشیش پیر تو کلیسا هست که یه روز شهاب حسینی میره پیشش تو اتاق اعتراف و بهش میگه من شغلم اینه و اگه امروز به سوالای من جواب بدی، اونی که امروز میخوام بکشم رو نمیکشم ... و به موعظه های کشیش که مثل معلم های دینی مدرسه خودمونه توجهی نمیکنه و  بعد هم شروع میکنه ازش سوال پرسیدن که چرا وقتی میدونیم یه نفر آدم بدردنخوری هست و وجودش به بقیه آسیب میزنه به جای اینکه منتظر بشیم خدا بکشتش، خودمون این کار رو نکنیم و هر چقدر کشیش طفره میره اون قانع نمیشه و تهش میپرسه تاحالان شده فکر کنی نبود کسی برای جامعه خیلی مفیدتر از بودنشه؟  کشیش میگه: من فکر کردم ولی تو داری عمل میکنی!  اونم جواب میده: فکر از آرزو میاد، آرزو همون دعا هست و تو هم  اینجوری از خدا خواستی که اون آدم رو بکشه! :) 

و در نهایت مشخص میشه که این کشیش هم از اول خیلی پاک و منزه نبوده و نه تنها عامل مرگ زنش بوده، بلکه یه پسر بچه هم داشته که یکبار بخاطر مستی اونو سوزونده و بعدم ولش کرده رفته ... و  در این لحظه اون قاتل خیلی ریلکس اعلام میکنه که پسر همین کشیش هست و دست سوخته اش رو نشونش میده و بهش میگه تو باعث شدی من به اینجابرسم و از این به بعد هر کسی رو که بکشم یه تیکه از روزنامه رو هم برات میفرستم که بدونی کار منه و بیشتر زجر بکشی و چون طبق قسمی که خوردی حرفهای اتاق اعتراف باید بین خودت و خدا بمونه این راز هم میمونه بین ما تا وقتی که یا بمیری، یا من بیام بکشمت

کشیش که مثل کتک خوردهای کنار رینگ بوکس تمام انرژی اش رو از دست داده،  ازش میپرسه پس تو میخواستی امروز منو بکشی؟ دیگه نمیکشی؟  پسرش جواب میده: گفتم امروز نمیکشم ... در مورد فردا و پس فردا ها نظری ندادم

بعد از تئاتر هم با رفقا رفتیم هول هولکی شام خوردیم و موقعیت قندون و مامان و بابا رو استعلام کردیم که اون موقع  نزدیک خونمون مهمونی  بودن ولی وقتی رسیدیم قندون خان داشت برای بار دوم تو پارک بازی میکرد.

*

الان دوماهه که دنبال مانتو میباشم! پرتقال فروش میگه میخواستی مانتو تابستونی بگیری، الان دیگه پاییز شد :))

دیروز رفتیم پاساژ سانا، که تا حالا نرفته بودم و اونجا بالاخره دوتا مانتو پسندیدیم که یکیش رو خریدم  و طلسم شکست!

شب هم ساعت یازده برگشتیم خونمون و امشب هم جاری جانم میاد خونمون که شب خونه ما میمونن و فردا میرن سواحل شمالی کشور انشالا ... روحیه و اعتماد بنفسم بالاست ... چون فکر میکنم از ساعت چهار تا وقتی که مهمونا بیان هم وقت دارم برم حمام ، هم خونه رو تمیز کنم ، هم مخلفات شام رو تدارک ببینم ، هم قندون رو ببرم کارگاه مادر و کودک  ... میرسم ، نه؟ :))


*

اوخ اوخ اوخ ... خواهر کوچیکه امشب داره میره کنسرت تئاتر و بلیطش 195 هزار تومان  گرفته ... بعد دیشب سر شام بابا گفت: راستی! فلانی بهمون بلیط کنسرت داده واسه هممون

اینکه خواهر کوچیکه 195 هزار تومان!! از دست داده یه طرف ... اینکه  سوتی داد و گفت "دو تا بلیط منو" بدین به یکی یه طرف ! ... این وسط هم من هی از زیر میز میزنم به پای پرتقال فروش که رو سوتی  خواهر کوچیکه سوتی نده

*

اینو یادم رفت بگم که تو ارمنستان، یه بار من اومدم دلستر سفارش بدم ، نداشتن ... بعد مامان رو به شیشه ی سبز رنگ یکی از دو نفر متن بالا گفت، این چیه؟؟ من که نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم، هی لقمه امو جویدم و هی جویدم ...  این دو تا مارمولک هم  خیلی ریلکس گفتن: دلستره ... مامان گفت: اینا که وقتی قندون میخواست سفارش بده گفتن دلستر نداریم! ... و اون یکی مارمولک جواب داد: این دلستر تلخه

یعنی سه تایی منتظر بودیم مامان بگه بده یکم تست کنم ببینم چه مزه ای میده! :))

*

خونمون میخ داره ... 

بنظرتون جون دارم آخر هفته برم دیار پرتقال فروش و آخرین تجربه پشت بام خوابیدن رو تکرار کنم؟؟ ( البته اگه هوا سرد نشده باشه)

به والله که جان در بدن ندارم ... ولی تصویر آسمون پر ستاره و بیدار شدن با صدای پرنده ها  خیلی غلغلکم میده..

*

 یه رفیقی از امریکا داره وبلاگمو میخونه (بلاگفا رو) و دیدم این صفحه رو باز کرده ... 


http://embrasser.blogfa.com/post/447

یادش بخیر چقدر زود گذشت از اون دوران ... ولی یادآوریش خیلی چسبید ... مرسی رفیق جان!

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 مرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 9 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.