X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

به پیشنهاد زن کویر رفتم تو اینستا پیج tamilap و با وجود سردرد  سنگینی که داشتم زندگی نامه اش رو خوندم ... یه مثال عینی از مثل خواستن، توانستن است ... کیف میکردم که میدیدم انقدر داره پیشرفت میکنه و موفقه ... 

 

نوزده سالگی ازدواج کرده ، بعد سیزده سال با داشتن یک پسر و در حالیکه زندگی خیلی لوکس و مرفه ای داشته ، برای خرید یه کیف میرفته پاریس و میومده!!! (یا ابالفضل! ) و در نهایت بخاطر اینکه از درون تهی بوده و همسرش هم دست بزن داشته یه روز که منتظر بوده دستش رو گچ بگیرن، تصمیم میگیره که جدا شه ... خودش میگه پنج شنبه با ماشین آخرین مدل تو خیابونا میرفته و روز شنبه تو صف تاکسی های خطی منتظر بوده ... 

 

ویزای توریستی میگیره و برای اینکه بتونه بمونه امریکا میره درس میخونه و به سختی تلاش میکنه ... انقدر سرش رو کتابها پایین بوده که خون دماغ میشده ولی در نهایت شاگرد اول دانشگاه میشه و در کمال ناباوری، دست های غیب به یاریش میان و همه انرژی های مثبت دنیا میان کمکش و تو دانشگاه کلمبیا بورسیه میشه... دوری از فرزند ، ترس از قضاوت ها و درسهای سخت بارها و بارها پشیمونش کرده ولی باز ادامه داده ... الانم داره به دکتری فکر میکنه و خدارو هزاران بار شکر با نشونه هایی که میبینه مطمئن میشه مسیرش گرچه سخت بوده ولی درست بوده ... 

 

یه مدت زیادی تو گوشی میچرخیدم ، هم میخواستم از گروه ها بیام بیرون هم میگفتم حیفه ، شاید یه روز نیازم شد

آخرش اومدم همه گروه هایی که فکر میکردم ممکنه لازمم بشه و آدرس پیج های اینستا که فقط وقتم رو میگرفتن ولی استفاده ای هم نداشتن رو تو قسمت نوت گوشیم سیو کردم و بعد با خیال راحت همشون رو آنفالو کردم ... دیگه هر چقدرم برم سروقت اینستا و تلگرام ، دیگه چیز جدیدی توش نیست و به مرور کمتر میرم سروقتش ... 

 

بنظرم به جای دنبال کردن این همه پیج مزون و طلا فروشی و تبلیغ و عکسهای غذا، آدم باید همچین پیج هایی رو دنبال کنه که رو دید مثبتش به زندگی اثر بزاره و انگیزه اش رو تقویت کنه.

 

*

 

الان که پنج شنبه اس و اومدم سرکار ... سر یه تعداد پرونده گردن کلفت که کلی محاسبات داره و مغایرت داریم سردرگم موندم.

یه دختری هست که تخصص این پرونده هارو داره، رفتم ازش خواهش کردم کمکم کنه که بلکه به یه نتیجه ای برسم ...

 

این دختر خانم  ام اس داره و میتونست خیلی راحت بهم بگه نه ، جزو وظایفم نیست ...  یا حتی بیماریش رو عنوان کنه که به این دلیل میخوام استراحت کنم ... 

ولی دیروز عصر زنگ زد که اگه پنج شنبه میای، منم بیام که چون سرمون خلوت تره ، به یه نتیجه ای برسونیم کار رو ... 

 

هر چقدر هم که من ازش تشکر کردم  و بابت خراب شدن آخر هفته اش عذر خواهی کردم ، گفت: برای خودمم جالبه و از محاسبات خوشم میاد، میخوام ببینم به نتیجه ای میرسیم یا نه!

 

این از هموناییه که دنیا رو قشنگ تر از چیزی که تحویل گرفتن، تحویل میدن... 

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 6 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.