زمان ثبت : چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 10:42 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

671.روز بعد از سفر خر است!

الکی الکی خودمونو چشم زدم ... هی اومدم پز دادم که وااای پرتقال فروش خیلی بهم کمک میکنه و خیلی هوامو داره و اینا ، اوضاع خراب شد ... 

حالا هنوزم کمک میکنه ها ولی نه به کیفیت قبلی!  مثلا" ظرفهای شام رو میشوره و  وقتایی که قندون شماره 2 داشته باشه، پرتقال فروش میبره میشورتش چون من دیگه زورم به قندون نمیرسه :)))  و حمام قندون هم با پرتقال فروشه ... 

دیروز که اومدم خونه یه کمی با قندون کشتی گرفتم و بازی کردیم، بعد رفتم سروقت چمدون ها ... هی خورد خورد جم و جور میکردم و لباسهای شستنی رو جدا میکردم و سه سری لباسشویی روشن کردم ( از وقتی سوتی هام زیاد شده و لباسهای رنگ گرفته از لباسشویی درآوردم بیرون، استرس لباسشویی هم بهم اضافه شده!) و کم کم هم خونه رو جمع کردم و وسایل شام رو گذاشتم بیرون  ...  و قندون رو خوابوندم و حالا تو این وانفسا کرمم گرفته بود یه سری لباس و کفش و اینا هم ببخشم بره و جدا کردن اون وسایل هم کلی زمان برد ... 

پرتقالی که اومد گفتم یه ساعت استراحت، بعد جاروبرقی و تی و گردگیری با تو ...  

خولاصه کارها تمام شد و جاروبرقی رو دادم دست آقا و خودم اومد سر درست کردن شام که دیدم! ای واای! یادم رفته پیاز بخرم ... جارو برقی رو از دست پرتقال فروش گرفتم و گفتم تو برو تره بار خودم جارو میزنم ...  جارو تمام شد و رفتم کارهای شام رو انجام دادم   و مواد کله گنجشکی داشت روی گاز قل قل میکرد و سیب زمینی ها توش میرقصید که پرتقال فروش اومد و بعد قندون رو برد محوطه یکم  با کالسکه دور دور کنن  ... پیازها رو رنده ریز کردم و دیدم یا خداااا گوشتی که گذاشتم بیرون و روش آب جوش ریختم، سفت شده و انگاری که یکم پخته!  دلم میخواست گریه کنم ...  با حال زار زنگ زدم مامان که گفت کاریش نمیشه کرد و تغییر کاربری بده ... منم دوباره سیب زمینی سرخ کردم و مایع گوشت رو جدا تفت دادم  و از فریزر قارچ و ذرت هم بهش اضافه کردم که غذای نونی  بخوریم ... 

پرتقالی و قندون که اومدن، رو به موت بودم ... بساط شام رو چیدم  و مخلفاتش رو حاضر کردم و همونجور که من لقمه میگرفتم و میخوردم پرتقالی هم غذای قندون رو داد که خدایاااا شکرت که قندون غذای مارو دوست داشت و خوب خورد که حداقل غصه غذای اونو نداشتم ... بعدشم قندونو زدم زیر بغلم و رفتیم که بخوابیم ... 

همینطور که رو فرش اتاقش خوابیده بودیم ، انگشت های دستش رو یکی یکی بوس میکردم  و اعداد یک تا پنج رو میشمردم و قندونم  نمیدونم قلقلکش میومد یا شایدم دوست داشت که با چشمهای بسته ، با صدای بلند میخندید ... دلم ضعف میرفت براش ... وقتی هم که فکر میکردم خوابش گرفته و آماده میشدم بزارمش تو تختش، دستشو میاورد بالا جلوی صورتم که یعنی: ادامه بده ، " مرا ببوس! " 

دوست داشتم این صحنه تا ابد کش میومد.

نظرات (6)
زمان ثبت : پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 03:43 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سمانه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون جان بعد از مدتها اومدم بخونمت(وب من متاسفانه ترکید .فصل ساعتها.ای تو روح پرشین بلاگ)سفراتم بی خطر.ی چیزی بهت بگم که تجربه خودمه چون منم خیلی اهل سفر و طبیعت گردیم.من اوایل مثل تو بود بعد از سفر تا جایی که جان بر بدن داشتم تمیز کاری اتفاقا عیال هم کمک میکرد ولی چون اینا مردن زباد به اینچیزا اهمیت نمیدن خودکار بلند نمی شد و من مجبور بودم بهش بگم چیکار کن.ی روز تو شرایطی مشابه تو,عیال گفت بابا کسی دنبالت نکردن این همه کار داری رو سرت ریختی بدو بدو داری ..خدایش دیدم راست میگه چرا خودمو و اونو اذیت کنم .کارها رو تقسیم کردم و هرروز ی کار.مثلا فردای مسافرت چمدونا رو بعد ازداستراحت کافی یواش یواش باز کردم...روز بعد لباس شستم و...
فقط ی چیزی هست اگه بتونی قبل مسافرت کارهای خونه رو کامل انجام بدی موقع برگشت فقط دوتا کار داری یکی باز کردن چمدان (اونم روزهای بعد مسافرت .یک گوشه اتاق بزاری تا کاملا خستگی مسافرت از تنت بره)دو شستن لباسا که دو سه روز به تعویق بیفته مسله ی نداره مگر اینکه خیس باشن .خلاصه آسه آسه والا هیچکی دنبالمون نیست
پاسخ:
اتفاقا هی فکر میکردم چرا دیگه بعد همدان نمینویسی!
من نمیدونم چرا ولی برای پرشین بلاگی ها کامنت نمیتونم بزارم یعنی اون کد رو که میزنم صفحه همینطوری میمونه.
راستش پرتقال فروش هم میگه عجله نکن کم کم انجام بده ولی اینکه چمدون گوشه اتاقه و خونه بی نظم و بهم ریخته اس ، اقر مستقیم رو اعصاب من میزاره بعدنشم خونه انقده بزرگ نیست که بگم میزارم تو یه اتاق و درش رو میبندم.
انجام دادن کارهای خونه رو امتحان کردم خیلی عالیه مخصوصا که میای خونه میبینی همه جا مرتب و تمیزه.
سمانه بیا بلاگ اسکای انقده خوبه :)))
زمان ثبت : پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:37 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
امتیاز : 0 0
خوب اصلا کاری نبوده که به آقای پرتقالی بگی و انجام نده. پس چشم زدن کجا بود!!
شما هم کله گنجشکی درست میکنین؟ من همیشه خونه مامانم این غذای لذیذ رو خوردم یه جورایی آبگوشت فوریه
وااااای بوسیدن انگشتای قندون موقع خواب عشقه عشق
پاسخ:
چرا ... قبلنا بدون اینکه بگم خودش هر کاری که به چشمش میومده رو انجام میداد ... اما الان همش خسته اس ، منم خسته ام ولی کار باید انجام بشه .
بعله ما هم کله گنجشکی داریم و خیلی دوست دارمش ، هر سریع درست میشه هم خوشمزه اس.
فرشته ی شما هم که به دنیا بیاد ، یه عالمه از این لحظات ناب خواهی داشت ... یه کوچولو دیگه صبر کنی اومده بغلت
زمان ثبت : چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:03 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : پگاه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجون
من نه از مسافرتت میخوام بدونم نه مهمونی و نه خیلی چیزای دیگه....
من فقط میخوای از قندون بنویسی، وای کیف میکنم وقتی راجع بهش میخونم
پاسخ:
سلام به روی ماهت ...
دست شما درد نکنه ! این بود آرمانهای ما؟؟ :)) میخوای پسورد اینجا رو بدم دست قندون بیاد خودش بنویسه ؟ :)))
زمان ثبت : چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 03:35 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
اخ نگو نگو نگوووو از این تنبلی پدرهاااا. من که قدم به قدم باید بهش بگم لطفا اینکار رو کن لطفا الان اونکارو کن و در عین حال خودم در حال بال بال زدن و رتق و فتق امور هستم. یعنی ها گاهی صدام بلند می شه که بابا خودت نبای. بای دیفالت این کارها رو انجام بدی و همه اش من باید بگم؟!!! یعنی تا تعویض پوشک دخترک بعد انجام عملیات شماره 2 رو حتی اگر خودش فهمیده باشه من باید یا اوری کنم!!!!!
اخ که من مردم واسه اون تیکه ی اخر و بازیتون باهم! یعنی قشنگ چشمهام قلب قلبی شد
پاسخ:
وااای واای یادم افتاد تو سفر چند دقیقه نزدیک سوار شدن هواپیما بودیم، قندون بغل بابام بود ... گفتم اینم دستشویی نکرد قبل رفتن عوضش کنیم، تو هواپیما خیلی سخته ... یهو بابام خیلی خونسرد گفت: فکر کنم یه کارهایی کرده!
همزمان که خنده امون گرفته بود، داشتم خودمو میکشتم از بی خیالیشون، میگم خب اگه متوجه شدی، تا من نپرسیدم نباید بگی؟؟
اصلا نمیدونم با وجود اون بوی شدید بابا چطوری همینجوری راحت بغلش کرده بود و اذیت نمیشد!!
زمان ثبت : چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 02:30 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام فنجان جان،
آخ گفتی روز بعد از سفر خیلی هم خر است!!
وای منم یه وقتایی یادم میره خریدها کامل باشند، گهگاه پیش می آد همسرجان را برای پخت یک غذا 2 بار میفرستم بیرون
لحظه های زیبای زندگیت هرچه بیشتر و کشدااااااار تر ایشاالله
پاسخ:
سلام عزیزم .
اونا هم بدشون نمیاد واسه فرار از کار خونه ، برن خرید
روی ماهت رو میبوسم.
زمان ثبت : چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:35 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : نجمه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
عزیزم
جونم برات بگه، ما هروقت از سفرمی رسیم، پشت بندش مهمون میاد.
دیگه تصورکن، چقدرر وضع گریه داره!!!
من فک می کردم، کله گنجشکی فقط واسه ماس.
پاسخ:
نمیشه روز برگشت از سفرتون رو دیرتر اعلام کنی، اینجوری بهتون شبیخون نزنن؟؟ :))
آبگینه هم همینو میگفت ، دیر بجنبم غذارو صاحاب شدینااا .. نه خیرم ، کله گنجشکی فقط واس ماس، کلش واس ماس :))
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :