X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

الکی الکی خودمونو چشم زدم ... هی اومدم پز دادم که وااای پرتقال فروش خیلی بهم کمک میکنه و خیلی هوامو داره و اینا ، اوضاع خراب شد ... 

حالا هنوزم کمک میکنه ها ولی نه به کیفیت قبلی!  مثلا" ظرفهای شام رو میشوره و  وقتایی که قندون شماره 2 داشته باشه، پرتقال فروش میبره میشورتش چون من دیگه زورم به قندون نمیرسه :)))  و حمام قندون هم با پرتقال فروشه ... 

دیروز که اومدم خونه یه کمی با قندون کشتی گرفتم و بازی کردیم، بعد رفتم سروقت چمدون ها ... هی خورد خورد جم و جور میکردم و لباسهای شستنی رو جدا میکردم و سه سری لباسشویی روشن کردم ( از وقتی سوتی هام زیاد شده و لباسهای رنگ گرفته از لباسشویی درآوردم بیرون، استرس لباسشویی هم بهم اضافه شده!) و کم کم هم خونه رو جمع کردم و وسایل شام رو گذاشتم بیرون  ...  و قندون رو خوابوندم و حالا تو این وانفسا کرمم گرفته بود یه سری لباس و کفش و اینا هم ببخشم بره و جدا کردن اون وسایل هم کلی زمان برد ... 

پرتقالی که اومد گفتم یه ساعت استراحت، بعد جاروبرقی و تی و گردگیری با تو ...  

خولاصه کارها تمام شد و جاروبرقی رو دادم دست آقا و خودم اومد سر درست کردن شام که دیدم! ای واای! یادم رفته پیاز بخرم ... جارو برقی رو از دست پرتقال فروش گرفتم و گفتم تو برو تره بار خودم جارو میزنم ...  جارو تمام شد و رفتم کارهای شام رو انجام دادم   و مواد کله گنجشکی داشت روی گاز قل قل میکرد و سیب زمینی ها توش میرقصید که پرتقال فروش اومد و بعد قندون رو برد محوطه یکم  با کالسکه دور دور کنن  ... پیازها رو رنده ریز کردم و دیدم یا خداااا گوشتی که گذاشتم بیرون و روش آب جوش ریختم، سفت شده و انگاری که یکم پخته!  دلم میخواست گریه کنم ...  با حال زار زنگ زدم مامان که گفت کاریش نمیشه کرد و تغییر کاربری بده ... منم دوباره سیب زمینی سرخ کردم و مایع گوشت رو جدا تفت دادم  و از فریزر قارچ و ذرت هم بهش اضافه کردم که غذای نونی  بخوریم ... 

پرتقالی و قندون که اومدن، رو به موت بودم ... بساط شام رو چیدم  و مخلفاتش رو حاضر کردم و همونجور که من لقمه میگرفتم و میخوردم پرتقالی هم غذای قندون رو داد که خدایاااا شکرت که قندون غذای مارو دوست داشت و خوب خورد که حداقل غصه غذای اونو نداشتم ... بعدشم قندونو زدم زیر بغلم و رفتیم که بخوابیم ... 

همینطور که رو فرش اتاقش خوابیده بودیم ، انگشت های دستش رو یکی یکی بوس میکردم  و اعداد یک تا پنج رو میشمردم و قندونم  نمیدونم قلقلکش میومد یا شایدم دوست داشت که با چشمهای بسته ، با صدای بلند میخندید ... دلم ضعف میرفت براش ... وقتی هم که فکر میکردم خوابش گرفته و آماده میشدم بزارمش تو تختش، دستشو میاورد بالا جلوی صورتم که یعنی: ادامه بده ، " مرا ببوس! " 

دوست داشتم این صحنه تا ابد کش میومد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 6 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.