X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

یه دوستی دارم که  تو کرمانشاه زندگی میکنه ، چند وقت قبل گفت که پرستار بچه هاش گفته دیگه نمیاد و دنبال پرستار میگرده ... 

دیروز زنگ زدم ببینم به کجا رسیدو  اگه احیانا" کسی رو پیدا نکرده بهش دلداری بدم که بچه اولش از مهر میره مدرسه و بچه دومش رو هم میتونه مهد بزاره ... 

وقتی باهاش صحبت کردم خوشحال و خجسته بود میگفت رفتم مهد مربی رو تطمیع کردم که من دو برابر مهد بهت میدم و تو ایام امتحانای دانشگاه هم باهات راه میام و بالاخره اومد ... اونوقت ازش پرسیدم برای دو تا بچه چقدر میدی بهش گفت 500، البته خیلی زیاده ولی میارزه.

وقتی گفتم خیلی خوب میگیره گفت: اینا تو مهد همش صد تا دویست میگیرن خیلی هم خوشحالن وقتی همچین پیشنهادی بهشون میشه و رو به من گفت تو به پرستار بچه ات زیاد میدی ... 

پرسیدم  شهریه یه مهد خوب تو کرمانشاه شهریه اش چقدره که مربی اش انقدر کم میگیره؟ میگه دیگه 300 هست ... 

همینطور که داشتم تو افق محو میشدم گفتم نظرت در مورد شهریه های ِ یک تا دو میلیونی تهران چیه؟؟

   

فکر میکرد سرکارش میزارم که بهش گفتم همکارم بچه اشو گذاشته پیش دبستانی با شهریه سالانه پانزده میلیون تومان!!! *

فکر کنم همینطور پیش بره برای شهریه مدرسه بچه هامون باید زندگیمونو بفروشیم.



* البته الان  بخوام سالانه حساب کنم ، من برای پرستار قندون سالی نه میلیون پرداخت میکنم! 


*


یکی از فامیل های دورمون از دانمارک اومده بود ایران ، باهاش که حرف میزدم گفتم همیشه وقتی درگیر مهاجرت میشدم به خودم میگفتم من فقط تو یک کشور هست که پدر، مادر و فامیل دارم و چون این وزنه برام سنگین بود با خودم کنار اومدم که اینجا بهتره ... ولی از وقتی قندون به دنیا اومده ترس از جنگ و آینده اش و نا امنی ها باعث شده به تصمیم ام شک کنم ... ضمن اینکه وقتی بچه هایی که خارج از کشور بزرگ شدن رو میبینم ، کاملا" حس میکنم به نسبت بچه های ایران خیلی صاف وساده وصادق ترن ، حتی سن بلوغ جنسیشون هم نسبت به ایران بیشتره ... 


میگفت من وقتی رفتم همش تفکر ایران رو داشتم فکر میکردم هی باید تلاش کنم و خونه بخرم و .... اما الان میبینم چقدر به خودم سخت میگرفتم و اشتباه میکردم ... اما تنها اشکالش اینجاست که بچه های ِ ما دیگه نمیتونن بیان ایران زندگی کنن چون خیلی زود سرشون کلاه میره ... اونجا فامیل ندارن ولی چون از اول هم نداشتن نبودش رو حس نمیکنن ... در کنارش از اول یاد گرفتن باید کار کنن ... دختر بزرگترش که دانشجو هست و پسر وسطیش بعد مدرسه دکور فروشگاه های زنجیره ای رو انجام میده و میخواد بعد مدرسه بره سربازی که با حقوقش چند ماه بره سفر و بعد برگرده بره دانشگاه ... دختر کوچکش هم پرستار بچه همسایه اشون شده ... نمیدونم آینده چطور میشه اما دلم میخواد قندون این مدل کارها رو تو جایی که براش امنیت هست تجربه کنه تا بعد ها کار براش عار نباشه.


معتقد بود جز کسانی که وضع مالی خیلی عالی دارن، کسانی که مهاجرت میکنن کیفیت زندگیشون مثل ایران نخواهد بود و حداقل پنج سالی تو سختی زندگی میکنن ... و کسانی که مثل ما زندگی تقریبا با ثباتی دارند رو برای مهاجرت پیشنهاد نمیکرد.


یه چیزی که گفت و خوشحال شدم این بود که مردم تهران تو مراودات و رانندگیشون به نسبت چهار سال قبل که اومده بود ایرنا بهتر و صبور تر شدن!  خداکنه اینطوری باشه ... ماها که مشغول غر زدن و بوق زدنیم اینا رو حس نمیکنیم :))


*


برای کلاس امروز قندون باید کاغذ رنگی و روبان میخریدم ... وقتی رفتم تو مغازه هس کردم دارم برای بچه ی مدرسه ایم خرید میکنم :))

اگه خواستین میام بهتون میگم چه بازی هایی انجام دادیم که شماها که به این کلاسها دسترسی ندارین هم بتونین تو خونه انجام بدین.


*

یکی از دوستانم حامله اس، میگفت وقتی مدیر مجموعه دید حامله ام، سر منشیش داد کشید تلفن فلانی رو بگیر و چنان به رئیس بالاسری من توپید انگار حامله شدنم زیر سر اون بوده :))

*

اینی که میخوام بگم تکراریه ولی! نگم میترکم :))


دیروز رفتم تو این پیج های دکوراسیون خونه های عروس خانمها ... کامنت ها خیلی خوشگل بود ولی پشتشون پر از احساس منفی حسادت بود ... مثل خوششش به حالتون! ... آرزومه همچین خونه ای داشته باشم ... یکی میگه هیشکی نیست برای من جهیزیه جور کنه الان چهار ساله نامزدم ...  یا مثلا" نظر کارشناسی برای خونه ای که وسایل توش چیده شده میدادن که : آشپزخونه کوچیکه ! خب الان اون بدبخت چکار کنه؟ آشپزخونه رو تخریب کنه؟

اونوقت یکی نوشته: حرومتون بشه! معلوم نیست حق کیو خوردین که انقده ثروت دارین! 


همه یه طرف این آخری یه طرف ... تقصیر اونم نیست القای جامعه اس که هر کی پولداره حق منو خورده!  ... یکم فکر نمیکنه با این مدل تحلیل انگار ما هم در مقایسه با کشورای بدبخت حتما حق اونا رو خوردیم ، یا اینکه این احتمال رو نمیده احتمالا اونا هم خیلی تلاش کردن و از تفریحاتشون برای آینده اشون زدن ... مثل این میمونه که وقتی من از مدرسه میومدم مامانم تا ساعت پنج سرکار بود و من تنها بودم یا بابام بعد اداره اش میرفت تدریس میکرد تا ساعت نه شب ، من انتظار داشته باشم سطح زندگیمون با فامیلمون که مامانش تو خونه بوده و به خودش میرسیده و باباش یه تنه کار میکرده و اضافه کاری نمیمونده تو یه سطح باشیم!!!

 ای کاش یکم بیشتر حواسمون به جمله ها و کلماتمون باشه. حتی همون خوش به حالت که ظاهرش قشنگه اما توش بوی تعفن  حسادت میده ... 


از خودمون شروع کنیم که خوب بخواهیم برای همدیگه ... 


*

وقتی کانال های خبری رو دنبال میکردم  و برای بچه های دزدیده شده به شدت ناراحت بودم ، یهو یه جمله دکتر شیری منو به خودم آورد نوشته بود همه ی ما جنبه پذیرش همه نوع اخبار  - اخبار بد - رو نداریم پس دنبالشون نکنیم و به خودمون آسیب نزنیم ... 


*

از قندون بگم که حالمون به بشه! 


من زیر شلف های تلویزیون میز جلو مبلی رو گذاشتم که دستش به اونا نرسه ... در یک اقدام دیدم قندون رفت روی ِ میز و دستش رفت سمت رسی ور ... همزمان که هیجان زده بودم یکم اخم کردم و دستامو به علامت نفی تکون دادم و گفتم : نه! 


فسقل بچه اول یکم هی بهم خندید و همزمان دست زد به وسایل ... دید هنوز جدیم، ادای گریه درآورد (نمیدونم چطوری سریع چشماش هم قرمز میشه!) ... بازم خیلی جدی علامت دادم که نه ... از روی میز اومد پایین و به نشونه اعتراض اسباب بازیشو پرت کرد هی نگام کرد ببینه بقلش میکنم یا نه ... بعد اومد سمتم که منو بغلم کن و بعد که بغلش کردم ادای منو درمیاره که : نه! :)))


دیروزم که پیش مامانم و کارگر خونه بود دیدم بهش یاد دادن بگن: ددم وای ... و همزمان هم میزنه روی دستش :)))

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 17 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.