X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1396 در ساعت 02:16 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

660.روزگار شیرین

سلام سلام صد تا سلام.

چهارشنبه ی دوست داشتنی تون به خیررررر .... آخ جانمی که فردا ما تعطیلیم، جمعه هم که تعطیله و شنبه هم که مرخصی هستم و بزن بریم به سرعت برق و باد به دیار پرتقالی هاااا ...

تاحالا برای شهر پرتقالی ها مرخصی نگرفته بودم اما این دفعه عروسی دعوتیم و عروسی هم جمعه اس، البته که بنده هیچ گونه انگیزه و تمایلی به رفتن به این مدل مراسم جدا جدا ندارم (بعله نظر شما هم محترمه!) ولی این دفعه پرتقالی خیلیییی دوست داشت تو این مراسم باشه و منم مرخصی گرفتم و قرار شد که برویم.

دیشب درحالیکه ما وسیله ها رو تو چمدون میزاشتیم، قندون هم چمدون رو خالی میکرد و میرفت تو چمدون همچین لم میداد که انگار تو قایق تفریحی ِ شخصیش نشسته :))) 

این هیجان قبل سفر خیلی خوبه، باعث میشه هی به اتفاق های خوب پیش رو فکر کنی و هی چمدون رو پر کنی ...

از شما چه پنهون من و پرتقال فروش، برنامه ریزی کردیم که از جمعیت موجود استفاده کنیم و هر کسی یک ربع قندون رو تاتی تاتی ببره و ایشالا که فینگولیمون راه بیافته.

*

کتف سمت راستم گرفته و به شدت درد میکنه ... دیروز یهو کشف کردم یکی از دلایلش فن کوئل اداره اس که درست پشت سرمه و امروز با اینکه قیافه اش زشت میشد ولی یه مقوا زدم جلوش که باد مستقیم بهم نخوره.

*

یکشنبه دهم تیرماه، برای اولین بار قندون رو بردیم آرایشگاه ... وقتی کارش تموم شد ، حالم مثل کسانی بود که مثلا" دخترشون رو تو لباس عروس میبینن ... پرتقالی هم حالش دگرگون شده بود و جفتمون معتقد بودیم که با قیافه جدید ِ قندون ، انگاری کودکیش تموم شده!

شب هم بردیمش حمام و وقتی اون تافت هایی که بهش زده بودن شسته شد، بچه امون دوباره بچه شد :))

*

خداوکیلی نگهداری این برگه های تشویق و اینا که بار ِ مالی ندارن :) برای ِ من مسخره اس ... دیروز پرتقالی یه سری وسیله آورد خونه کنارشون هم یه لوح تقدیر بود با امضای مدیرعامل ... منم با همون پیش فرض که اینا آشغاله گفتم بندازم بره؟ (خب این طفلک اگه میخواست بندازه بره، نمیاورد خونه که! :))) ) همچین شوکه شد که نگو ... فکر میکرد دارم مسخره اشو در میارم :) ... بعد که دید جدی ام اونم مسخره اشو درآورد و یه کولی بازی ای درآورد که من فکر کردم الان میزدیش به دیوار ... این از اون تشویقی های ِ فِیک نیست که الکی میدن، کلی براش تلاش کردم تازه ببین ! ببین! مدیر عاااامل امضا کرده! ...

نتیجه؟ نیم ساعت ِ بعد قندون داشت با جلدِ تقدیرنامه سرسره بازی میکرد و تلق اش رو هم گاز میزد :)

*

این لفظ اصلا" درست نیست که  برچسب بزنم و بگم پسرمون به خانوما نخ میده! ولی شما فکر کن رفتیم تو یه مغازه و خب خانم فروشنده هم با یه عشق و محبتی اومد سمت قندون و بهش گفت موش کوچولو ... قندونم سریع به حالت موش، لب ها رو غنچه کرد و دیگه ولوله ای بپا شد ... تا اینجا اوکی! ... بعد از یک ربع که از مغازه خارج میشدیم،آقا هنوز ول کن ِ معامله نبود و  دیدم قندون از پشت شیشه مغازه هم با یه لبخند ِ خاص، هی واسه خانومه لبارو غنچه میکنه ...

ما که قندون رو از محیط خارج کردیم، ولی نگران خانم های فروشنده هستم که همچین با مشت میکوبیدن به سینه اشون که اگه یکم دیگه ادامه پیدا میکرد، دچار شکستگی قفسه سینه میشدن :)))

*

دو روز قبل مدیرمون روز تولدش به اسم عید فطر شیرینی داد ... مدلش هم از نوع اجتماعی نیست  و وقتی یکی از این فتنه های اداره رفته بود برای تبریک تولدش گفته بود ممنون، ولی به مناسبت عید فطر بوده که خریدش دیر شد! دیگه منم دیدم وقتی کاری ندارم نرم اتاقش بهتره ... امروز که از جلوی اتاقش رد میشدم وقتی چشم تو چشم شدیم بهش تبریک گفتم: گفت وایستادی ببینی اگه مسموم نشدی بعد بیای ؟ :)))  آدم تکلیفش رو نمیدونه با اینا ...

الان گفتم شاید من مثلا" نور چشمی مدیرمون هستم و بخاطر توان و دانش بالا از مصاحبت با من لذت میبره! (الکی مثلا" اینجوری سرکار بهم بیشتر خوش میگذره)

*

یکی از حسرت های زندگیم این بوده که قالب دست و پای قندون رو بردم جایی انجام داد که خیلی بی سلیقه و کثیف انجامش داده ... خولاصه یه پک جدید گرفتم و قرار شد خودمون انجام بدیم که هم تنبلی خودمون و هم اینکه قندون بزرگ شده باعث شده بود این موضوع به تاخیر بیافته ... قالب دستش رو تو زمستون گرفتم و قالب پاش رو هم یک ماه قبل ... البته که قالب پاش خراب شد ولی چون دلم نمیومد بندازمش بیرون همینجوری گذاشته بودم جلوی آفتاب که خشک بشه...

دیروز که با مامانم حرف میزدم ، گفت مجسمه رو که دیده فکر کرده پای پرتقال فروش رو قالب گرفتم :))) 

*

الان پرتقال فروش مسیج داده که گفتن روز قبل عروسی حنابندان هست و به فنجون بگو دو دست لباس بیاره ... حالا چی بپوشم من؟؟

آها دیروز که داشتم لباس انتخاب میکردم ، یه سری از لباسها مال خودم بود که تو سفرهای مختلف خودم یا خواهر کوچیکه برام گرفته بود یه سری هم لباسهایی بود که از خواهر کوچیکه قرض گرفته بودم ... بعد هرکدوم رو که میپوشیدم ، پرتقالی میگفت : عه! اینو از کجا خریدی ... 

منم عین این بزن بهادر ها میگفتم: بعد عروسی نخریدم که!! از خونه بابام آوردم :)))

نظرات (5)
زمان ثبت : یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 11:40 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
چرا هیچ امکاناتی نذاشتن یهوووووووو همشو بیاری اینور!!!
پاسخ:
اگه میشد خیلی خوب بود .... همت میخواد یکی یکی کپی کنی تو بلاگ اسکای
زمان ثبت : شنبه 24 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 08:08 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
خونه نو مبارک
راستی چطوری کوچ کردی اینور و همه مطالب قبلیت هم اینجاس؟!
پاسخ:
خیلی متشکرم ...
نوشته هارو دونه دونه کپی کردم .. هنوزم تموم نشده
زمان ثبت : شنبه 17 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 10:55 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : الهه
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
وااااااای خدا این قندون خان چه جیگریه، بچه چقدر از تشویق نامه بابا جونش ذووووووق کرده(خنده). نمی دونم چرا استیکرهام نمیاد دیگه مجبورم خودم کتبا استیکرها رو اعمال کنم.
در ضمن وقتی از سفر برگشتین این قایق شخصی بچه رو بهش برگردونید، تا یه دوری باهاش بزنه بعد بزارید سرجاش. (موووچ)
پاسخ:
هیچی از ارزش های تقدیرنامه باباش کم نشده ! فقط کمی تغییر کاربری داده :)))
یعنی کافی بود زیپ چمدون باز باشه ... دار و ندارمون وسط اتاق بود. تمام مدت حواسم بود لباس زیرمون رو نیاره تو پذیرایی
زمان ثبت : پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:39 ق.ظ [لینک نظر]
نویسنده : سپیدۀ علی
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام عزیزم، به به ایشاالله همیشه به عروسی و شادی، من هم با نظر شما دربارۀ عروسی جدا موافقم

قربون قندون کوچولو که دلبری می کنه، ماشاالله به جونش
پاسخ:
سلام به روی ماهت .
خیلی متشکرم سپیده جان
زمان ثبت : چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:04 ب.ظ [لینک نظر]
نویسنده : رافائل
امتیاز : 0 0
خوش اومدی عزیزم. خونه ی جدید مبارکت باشه.
پاسخ:
سلام! خیلی متشکرم .
ما خونه مجازی عوض میکنیم ... شماها خونه های راستکی
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :