X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

پرتقالی میگفت داشت در مورد معقوله ی برکت و روزی با مدیرش صحبت میکرد و نگاه مدیرش به این موضوع خیلی جالب بود.

مدیرش گفته بود: روزی این نیست که فلانی چقدر دارایی داره ... مهم اینه که چقدر از اون دارایی رو میتونه برای خودش استفاده کنه!

*

با سلام و صلوات، جاری جدیده رو پاگشا کردیم و اتفاقا" خوش گذشت و جو صمیمی حاکم بود ... یکمی از اینکه هیچ کمکی برای حتی جمع کردن ظرف های شام هم نکرد تعجب کردم،  ولی بد هم نشد ... اینطوری خودم با سرعت بیشتری تونستم همه چی رو جابجا کنم و کسی تو دست و پام نبود.

آخرش هم به یاد روزهای اول ِ عروسیمون که هر جا میرفتم با خودم ظرف میبردم ، تمام غذای باقیمونده رو دادم بهشون و کلی هم خوشحال شدن.

این برادر پرتقالی خر و پف هاش یکمی بلنده ... جاری جان هم به این صداها عادت نداره و وقتی سه شب از صدای خروپف همسرش نتونسته بخوابه، کارش به سرم و دکتر کشیده :))) خولاصه این شده یکی از معضلات زندگیشون و حسابی از این ماجرا خندیدیم!

برادر پرتقالی که خیلی مطمئن رو به ما میگفت: من اصلا" نمیدونستم خروپف میکنم، شماها که میدونستین چرا بهم نگفتین؟!! پرتقالی هم میگفت: خب حالا که فهمیدی ، مگه کاری میتونی بکنی ؟ :)))

*

اداره پرتقالی بهشون کلی غذای ِ گرم داده بود ... حجم مرغ ِ زرشک پلویی که داده بودند خیلی زیاد بود ... روز جمعه که میخواستیم بریم خونه ی مامان، یه پیمونه برنج گذاشتم و با مرغی که داده بودند ریختم تو ظرف یکبار مصرف و با جعبه ی زولبیا بامیه بسته بندی کردم .... دلم میخواست بدم به یکی از اینا که تو آشغال ها دنبال غذا میگردند ... خولاصه قانون مورفی کار کرد و ما اونروز هیچ آدمی رو پیدا نکردیم! تو چراغ قرمز پایین خونه ی مامانم، یه خانمی بود که دستفروشی میکرد، غذا رو دادم بهش ... از اونجا که رد شدیم پرتقالی گفت: خدا رحم کرد، والا باید همین طوری میچرخیدیم تا یکی رو پیدا کنیم ... همینطور که نزدیک خونه ی مامان میشدیم گفتم: اما خیلی دلم میخواست میدادمش به یکی از اینا که تو آشغالا دنبال غذا هستن، یهو دیدم درست جلوی خونه ی مامانم یکیشون تو آشغالا داره دنبال چیزهای بازیافتی میگرده، دلم میخواست به این پسر میرسید ولی خب، روزی ِ اون خانمه بود.

*

این روزا یه گیف هی تو تلگرام میچرخه که یه بچه هی با پوشکش میشینه رو صورت باباش، دیدین؟؟

خواستم بگم تو خونه ی ما برعکسه! صورت من شده محل نشیمنگاه ِ قندون! :)

*

مدتی بود هوس فلافل را در سر داشتم! دیروز خیلی شانسی طور، در مسیر پیاده روی به یه بازارچه ماه رمضون سر زدیم و واااای، یه فلافلی اونجا بود اونم از اینا که یه نون ساندویچ خالی بهت میدن میگن هرچقدر میخوای توش فلافل و مخلفات بریز ، خوشبختی از این خوشمزه تر؟؟

*

اعتراف میکنم که معتاد اینترنتی شدم! هی سرچ میکنم و الکی وقتمو هدر میدم ... با خودم قرار گذاشتم که هر روز یک ربع کتاب بخونم و حتما" نیم ساعت خاطرات قندون رو بنویسم.

*

به شدددت فکر مشغول ِ این شده که تعطیلات عید فطر رو کجا بریم؟

*

فیلم دست زدن ِ قندون به سگ و عکس العمل خنده دارش رو تو گروه خانواده پرتقالی فرستاده بودم ...

دیشب تو راه ِ خونه که بودیم مامانش زنگ زد رو گوشی ِ پرتقالی ... پرتقالی با مامانش ترکی حرف میزنه و من متوجه نمیشم ... بعد تلفن پرتقالی میگه: مامان هی سلام میکنه میپرسه: خودت خوبی؟ قندون چطوره؟ فنجون چه میکنه؟ جواب میدم دوباره میگفت: خب خودتون که خوبین؟؟ ... فهمیدم یه چیزی میخواد بگه، داره مقدمه چینی میکنه، میگم مامان چی شده؟ چی میخوای بگی انقده مقدمه میچینی؟ مامانش گفته: این سگه که قندون بهش دست زده؟ تمیزه؟؟؟ بعد که پرتقالی خاطر جمعش کرده گفته: هی نبرین سگ ببینه، فردا بچه سگ باز بشه من چکار کنم؟؟؟ ... بعدم که قهقه ی پرتقالی رو شنیده گفته: میخندی؟؟؟ اگه من نبودم الان همتون یا سگ باز شده بودین، یا کفتر باز :)))))

یعنی من هلاک این تجزیه و تحلیل و توجیه کردن ِ مامانا هستم :)

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.