X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1396 در ساعت 11:42 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

655. سفرنامه به پیوست لیست آرزوها

عارضم خدمتتون که ما صبح پنج شنبه زدیم به دل ِ جاده ی چالوس و رفتیم شمال پیش خانم تاشکیران ...

جاده هم خدارو شکر خوب و خلوت بود و بدون ترافیک رسیدیم. هوا عجیب خوب و عالی بود ... دم ظهر استخر بادی قندون رو باد کردیم و ایشون اولین آب بازی در فضای باز رو تجربه کرد ... دیدیم داره حسابی بازی میکنه ، بساط نهار رو تو حیاط چیدیم و هنوز لقمه اول تو دهنمون نرفته قندون خیز ورداشت که از استخر بیاد بیرون، بعدم که یهو خوابش گرفت و همزمان هم دلش شیر میخواست و کلا" زد کاسه کوزه نهار خوردن ِ مارو بهم ریخت ... بعدم در حالیکه داشت از خستگی غش میکرد، مقاومت کرد و نخوابید و عوضش جناب آقای پرتقالی که نه رانندگی کرده بود و نه آب بازی، خوابش گرفت!

خانم تاشکیران قندون رو زد زیر بغلش و برد طبقه بالا و ما پایین خوابیدیم ... غروب رفتیم کمی قدم زدیم و قندون همچنان برای خوابیدن مقاومت میکرد و از صبح که بیدار شده بود تا ساعت نه شب اونم با قطره استامینوفن (که حدس میزدیم از آب بازی داره سرما میخوره) بیدار بود.

طفلک بچه ام از بس تو خونه بوده روز اول بخاطر نور آفتاب که بهش میخورد حسابی کلافه میشد و میخواست برگرده تو خونه ... دیگه روزهای بعد کم کم عادت کرد ... رفتیم بین درخت های حیاط هی به برگ ها دست میزد و میوه ها رو مزه مزه میکرد ...

خانم تاشکیران یه سگ کوچولوی ِ حامله دارن که تو یه ویلای ِ دیگه اس و روزی دو نوبت شوهر خاله ام میاوردش پیش ِ ما که قندون باهاش بازی کنه و ترس از  سگ نداشته باشه ...

از اینکه خانم تاشکیران، قندون رو هم "برفی" صدا میزد میگذریم ... و کاملا" تابلو بود که نمیتونه تصمیم بگیره قندون رو بیشتر دوست داره یا برفی خانم ِ حامله رو! عوضش پسرم خوب انتقامگرفت! :)))

این دومین باری بود که قندون از نزدیک سگ میدید... همزمان که یه حس فوضولی ِ این دیگه چیه و چرا اینشکلیه، از چشماش میزد بیرون ... چهار دست و پا میرفت سمت ِ سگه و تا دستش یا پاهاش به سگ میخورد خیلی بامزه چندشش میشد و خودشو عین کسانی که مور مورشون میشه جمع میکرد :))) یه بار هم به بهانه ناز کردن، پشم ِ سگ ِ حامله رو یه جوری کشید که دیگه سگه از دست ِ قندون در میرفت، قندونم چهار دست و پا دنبالش که بیا میخوام نازت کنم :)))

جمعه صبح هم رفتیم پیش رفقا که اونجا دیدم یکی از دوستاشون هم که باهاشون اومدن شمال، دو قلو بارداره ! خب دروغ چرا؟ اولا دوقلو دوست داشتمو الان میبینم واقعا" سخته ... این مامان و بابای جوان خودشون به تنهایی تو شوک بودن، من و پرتقال فروش هم با اینکه خیلی تلاش کردیم نشون بدیم این اتفاق خیلی هیجان انگیزه، ولی نتونستیم خیلی از بابت اینکه بزرگ کردن ِ همزمان دو بچه، راحته دلگرمشون کنیم.

روز شنبه سیزدهم خرداد ماه هم داشتم از آش شله قلمکار ِ خودمون به قندون میدادم که حسابی دوست داشت و همون موقع هم دیدم دومین دندون قندون خان هم دراومده ... هوراااا 

شنبه شب داشتیم تو کوچه های اطراف قدم میزدیم و مشغول رویاپردازی بودیم که دلمون میخواد اگه خونه یا ویلا داشتیم شکل کدوم ِ این خونه ها باشه که یهو دیدم انتهای خیابونی که داریم میریم سه تا سگ ولگرد از این گنده هااا دارن میچرخن ... بدون اینکه توجهشون رو جلب کنیم کالسکه رو چرخوندیم و مسیر رو عوض کردیم ... حالا من هی میگم: نکنه بیان دنبالمون؟ پرتقالی میگه: برنگرد، کاری با ما ندارن ... همینطوری که پیچیدیم تو اولین خیابون دیدم یا خدا دارن میان دنبالمون ... در حالیکه اصلا" اصلا" نمیترسیدم هی پشت سرمو نگاه میکردم و هیچ تصوری از اینکه اگه بیان سمتمون چه عکس العملی داشته باشم نداشتم ... همینطوری ترسون لرزون با سرعت رو به دو داشتیم راه میرفتیم که دیدم ته ِ اون خیابون هم چند تا سگ ِ دیگه هستند و خدارو شکر!! خیابون هم بن بسته!

مونده بودم سر دوراهی که قندونو بسپارم به باباش و خودمو نجات بدم ... یا پرتقالی رو بدم دست ِ سگ ها و خودمو قندون رو نجات بدم یا اصلا" چطوری کمر بند های کالسکه اشو باز کنم و کلا" چه خاکی تو سرم بریزم که پرتقالی هی میگفت: تکون نخور، ندو ... بدوییی میان طرفت!  پرتقالی رفت سمت ِ اونایی که پشت سرمون میومدن و با چخه چخه کردن یکم دورشون کرد و در حالیکه سعی میکردم باهاشون چشم تو چشم نشم ، با احتیاط از کنارشون رد شدم و وقتی از اون خیابون وحشت میومدیم بیرون دیدم گنده لاتشون که یه سگ بزرگ ِ سیاه بوده سر خیابون نشسته!

فقط همینو بگم که از شدت استرس زانوم، میپرید . خوب شد قندون خواب بود و رشادت های مامانش رو ندید:)

خوبی ِ شمال ِ کشور تو ایام رمضان اینه که شهر تعطیل نیست و رستوران ها بازن و مسافرها عذاب نمیکشن ...

یکشنبه صبح هم با اینکه اصلا" دلم نمیخواست ولی بخاطر اینکه به شلوغی ها نخوریم، برگشتیم تهران ... بعد یکی دو ساعت به شدت خسته شده بودم، به پرتقالی میگم: اگه خوابت نمیاد بیا تو بشین، میگه یه چرت بزنم بعد میام!! دیگه داشت خوابم میگرفت که زدم کنار و جامون رو عوض کریم و یه بستنی مشتی هم خوردیم و راه افتادیم ...

*

این روزها دوتا جمله هی تو سرم میچرخه :

اولیش جمله ای از گولو هست که یکی دو سال ِ قبل وقتی داشتم از رفتار حال بهم زن ِ کاری و اجتماعی ِهمکار ِ مذهبی اداره امون میگفتم، گفت: اگه یکی درست رفتار نمیکنه، اشکال به دین نیست ... مثلا" اگه کسی تو نوشتار فارسیش غلط املایی زیادی داره، نمیشه گفت خط فارسی اشتباهه ...  این جمله به ظاهر ساده خیلی تو مدیریت خشم کمکم کرده.

دومیش هم مخمور بود که نمیدونم واسه تاسوعا و عاشورا بود یا همین چهاردهم و پانزدهم خرداد که تو آرشیوش نوشته بود که غصه میخوره از اینکه ِ مردم از این ایام به دو روز تعطیلی یاد میکنن ...

به این فکر میکنم که چقدر تفاوت بین دیدگاه هامون زیاده ... اما هنر همینه که با همین تفاوت ها کنار هم زندگی کنیم و به هم احترام بزاریم ... 

و بعد یهو یاد همسایه دوران کودکیم افتادم که اومده بودن خونمون و وقتی با بغض از ضربه روحی شدیدی که از رفتن آقا بهش خورده بود حرف میزد من فکر میکردم منظور پدر خدابیامرزش هست چهره ای معنوی و غمگین به خودم گرفته بودم و خدا به دادم رسید و یکی اسم امام رو آورد و تازه دوزاریم افتاد منظورش امام خمینی هست و وقتی یاد قیافه خودم تو اون لحظه میافتم که خدارو شکر میکردم سوتی ندادم، خنده ام میگیره.

(بر حسب تصادف همسایه های طبقه دوم خونه بچگی ام،  همیشه از این مذهبی خوبا بودن ، یکی میرفت یکی بهتر تر میومد و هنوزم باهاشون در ارتباطیم)

*

چقدر حس ها و نگرانی هام فرق کرده ... اینو وقتی امروز خبر حمله همزمان  به مجلس و حرم امام و کلمه ی انتحاری رو شنیدم، فهمیدم!

خدای ِ جان: من آرزومه که جلوی خونمون یه درخت تنومند باشه که روش پره از گنجشک که جیک جیک گنجشکا تو خونمون میپیچه و نمیزاره عصر ها راحت بخوابیم... من صلح و آرامش میخوام ، هم برای خودم، هم برای ِ همه ی مردم.

*

امروز به یه ماشین که مدتها بود راهنما زده بود، راه دادم ... خودشم باورش نمیشد! پیچید رفت اون دست خیابون ولی هنوز برای تشکر دستش از پنجره ماشین بیرون بود ...

*

داشتم به این فکر میکردم که خدارو چه دیدی؟ شاید یه روزی انقدر پولدار شدم که تونستم برمسومالی، یه دونه از اون بچه های سیاهپوست ِ مو فرفری رو که از گرسنگی جون ندارن رو بزنم زیر بغلم و بیارم تو خونه ی خودمون کنار ِ قندون، بزرگ کنم ... بهش چلوکباب بدم و کباب دنده و ماکارونی تا جون بگیره و سختی ها یادش بره ... حتی به این فکر کردم که شاید زبون مادریش فرانسوی بود، براش معلم بگیرم که زبان خودش یادش نره ... اونوقت چون خودم به دنیا نیاوردمش، میگفتم این بچه به تبعیت از پدر و مادرش همون دین رو داره، بزارین خودش بزرگ که شد، انتخاب کنه مسلمون بشه یا نه.

بزرگ که شد، بهش وصیت میکنم اونم باید سرپرستی یکی از بچه های کشورش رو به عهده بگیره.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :