X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

تجربه ی خیاری خوابیدن چیزی بود که من بیشتر تو جوک و داستان های قدیمی میشنیدم ولی عملا" تو خونمون اتفاق افتاد :)

قرار شد مهمونای عزیزم چهارشنبه عصر تو دو نوبت بیان و جاری جان کوچیکه بره خونه ی خاله اش و جاری بزرگه هم به خاطر امتحان بچه اش قرار شد صبح پنج شنبه راه بیافتن.

سه شنبه عصر ما رفتیم یه سری خرید انجام دادیم و شیرینی های عروسی برادر پرتقال فروش رو کاندید کردیم و کارهای جانبی رو انجام دادیم و ساعت یازده شب رسیدیم خونه و تا ساعت یک داشتم کارهای خونه و مرتب کاری ها رو انجام میدادم.

چهارشنبه صبح  مامان اومد خونمون و رسما" هلاک شد ... طفلکی هم برامون دو مدل غذا درست کرد و هم خونه رو جمع و جور کرد و هم قندون رو نگه داشت.

حالا این وسط تو این بلبشوی خونه ی ما، پرتقال فروش زنگ زد که اداره بهمون گوشت داده ! از اداره مرخصی گرفتم و رفتم دنبال پرتقال فروش، بعدم رفتیم شیرینی عروسی رو سفارش دادیم و بعد هم از تهیه غذا سه پرس کشک بادمجون گرفتم و وقتی اومدیم خونه ، دیدم مامان همه کارها رو کرده و من رسما" هیچ کاری نداشتم. تند تند گوشت ها رو خورد کردیم و بسته بندی کردیم رفتیم خسبیدیم.

مهمون های گروه اول ساعت هشت و نیم رسیدن و گروه دوم تو تهران گم شدن که خب کاملا" عادیه! منم که غذام آماده، با سری افراشته منتظر بودم مهمونام برسن ... تازه لو ندادم که کشک بادمجونو از بیرون گرفتم :)))

پرتقال فروش اتوبان به اتوبان بهشون آدرس میداد، یه جا گفته بود تو اتوبان ... شمال پیچیدین به من زنگ بزنین ، بعد مهمونا میگفتن ما تو همون اتوبان اومدیم ولی نشونی هایی که تو میگی رو نمیبینیم ... حالا پرتقال فروش عصبانی که حتما" به جای شمال، جنوب پیچیدین!! بعد به خواهرزاده اش میگه یه عکس برام بفرست ببینم کجایین ...اون مسخره هم عکس دسته جمعیاز تو ماشین میفرسته :))) یه هول و ولایی هم پرتقال فروش و برادرش رو گرفته بود که والا منم استرس گرفته بودم ... خولاصه گفتم لطفا" هیچ کدوم زنگ نزنین بزارین ببینم کجان ... با سلام و صلوات گفتم همینطوری مستقیم بیاین اولین تابلویی که دیدین رو بهم بگین و تازه فهمیدم اینا اصلا" تو اون اتوبان نپیچیدن و ردش کردن ... خولاصه چون خیلی بهمون نزدیک بودن همینطوری گوشی به دست راهنماییشون کردم تا رسیدن خونمون، اونوقت اعتماد به نفس شون رو سقف!! هی میگفتن فنجون جون، دیدی چه خوب پیدا کردیم؟ اصلا یاد گرفتم دیگه ... خیلی راحته! خونتون خیلی سرراسته ... بعدم غش غش میخندیدن ...

سر شام هم همه میگفتن ما عاشق قرمه سبزی های فنجونیم و از توی راه دعا دعا میکردیم قرمه سبزی داشته باشی و منم هرچقدر با خودم فکر کردم دیدم قرمه سبزی من و مامانم با ارفاق یه مزه رو میده (الکی مثلا" :))) و لذا صداشو در نیاوردم و حواسم به پرتقال فروش بود که یه وقت موقع تعریف از دستپختم، چشم تو چشم نشیم و خندمون بگیره.

اون شب رسما" خیاری خوابیدیم و الله و اکبر که قندون هم که حسابی هایپر بود ساعت یک خوابید و تا صبح بیدار نشد ... قندون معمولا" ده صبح بیدار میشه و صبح پنج شنبه از هیجان مهمون ها هشت صبح چهاردست و پا اومد تو پذیرایی ...

آقای داماد هم بعد از آرایشگاه با ماشین گل زده، اومد خونمون و دورهم صبحانه خوردیم و وقتی رفت دنبال عروس منم دخترا رو بردم آرایشگاه. برگشتم خونه دیدم پرتقال فروش میگه: میوه ها رو آوردن خودمون داریم میشوریم تو به کارهات برس ... دامادشون گفت: فنجون خانم من به جای ِ تو همه کارها رو میکنم تو به کارهای خودت برس و استرس اینجا رو نداشته باش... طفلکیا مامان و بابا پرتقال فروش با خودش و دامادشون همه رو به سرعت شستن و جمع کردن. تو یخچال غذا داشتیم و گفتم فقط برنج بزارین و  قندون رو زدم رو کولم و رفتم سمت خونه مامان اینا که اووووف از ترافیک! قندون که از شدت هیجان، هشت صبح بیدار شده بود و رسما چند ساعتی کمبود خواب داشت ، هنوز از پارکینگ در نیومده بی هوش شد!

چون دیرم شده بود جلوی آرایشگاه ماشینا رو با بابا عوض کردم و بابا قندون رو برد خونه و منم چهار ساعت ناقابل تو آرایشگاه علاف شدم! چقده آرامش دارن این آرایشگرا ، بابا بجنب دیگه!

ساعت چهار رسیدم خونه و دخترا هم از اون آرایشگاه اومده بودن و هرکی یه طرف میدویید :)))  همه حاضر و آماده بودیم که یهو دیدم اشک یکی از خواهر شوهرا که من یه خورده بیشتر از بقیه دوستش دارم ، دراومد ... بعله زیپ لباسش دررفته بود! یعنی به قدری ناراحت و عصبی بود حاضر بودم برم خیاط بیارم همونجا براش درست کنن ... اون درحال غصه خوردن ، داماد هم هی زنگ میزد که کجایین پس؟؟

برای کم شدن ِ جو ِ متشنج، مامان بابای ِ پرتقال فروش رو با جاری کوچیکه که از ظهر اومده بودن خونمون فرستادم برای مراسم عقد که اگه دیر رسیدیم حداقل بزرگهای فامیل اونجا باشن.

خواهر شوهر بزرگه که دستی در خیاطی داره پیشنهاد داد زیپ رو مماس باهم با نخی همرنگ خود پیراهن بدوزه و آخرین گزینه هم پوشیدن لباس زاپاسی بود که آورده بود ...

زیپ رو خیلی ماهرانه دوخت و به وسط های پیراهن رسیده بود که داماد سرویسمون کرد از بس هی زنگ میزد! زیپ رو نصفه دوخت و مانتو رو روش پوشید و قرار شد بعد از عقد بقیه اش رو بدوزه ... ما بدو بدووو رفتیم برای مراسم و عقد کنون با مزه پراکنی های یخمکی عاقد تموم شد ... مشغول عکس گرفتن بودیم و از اینکه همه با مانتو کنار عروس عکس میگیرن حال خوشی نداشتم چون عکس ها خوب نمیشد  (سلیقه شما هم محترم! ) رفتم سرروقت خواهر شوهر و پرسیدم پیرهن ِ تو مگه آستین نداره؟  گفت چرا! گفتم در بیار اینو بابا ... بزار تو عکس پیرهنت معلوم باشه ... اونم مانتو رو درآورد و داشت میرفت کنار عروس و داماد که یهو دیدم یا ابالفضل!

جفتمون یادمون رفته بود که زیپ لباسش کامل دوخته نشده و بدو بدووو رفتم طرفش تا کسی نبینه پشت لباسش رو ... اصلا" نمیتونستم جلوی خنده امو بگیرم، توی گوشش گفتم: من یادم رفته بود زیپت رو کامل ندوختیم، توام یادت رفته ؟؟؟ بچسب به دیوار :)))

به خواهر شوهر بزرگه هم گفتم من دستم کوچیکه بیا دستت رو بزار پشت ِ این لو نریم .... خولاصه در حالیکه از خنده کبود شده بودیم عکس خانوادگیمون رو گرفتیم ... واای یه جا که یکی از خانواده های عروس میومد طرفِ ما و اینم هی میچرخید که پشت ِ لباسش معلوم نشه آخر ِ خنده بود ...

عروسی هم خدارو شکر خوب برگزار شد و انقده کیف میکردم همه فامیل های پرتقال فروش ( که من به چهره فقط میشناسمشون و نسبت ها یادم نمیمونه) میومدن خیلی خونگرم و با احترام سلام و احوال پرسی میکردن ...  حالا این وسط عروسی مامان ِ پرتقالی اصرار داره من نسبت ها رو یاد بگیرم ... آخرش گفتم: مامان! من یادم میره همین خاله بزرگا رو حفظ کردم بسته ... زد زیر خنده و گفت خب پس چرا هر کی میاد بعدش میپرسی این کی بود؟ :)))  

آخرای عروسی مامانم اینا هم با قندون خان اومدن ... الهی قربون اون تیپ ات با پاپیون قرمزتبشم من! یعنی ماچ ها رو حراج میکردااا ... با دستاش میرقصید و برای هر دختری که میومد طرفش ماچ میفرستاد ... وقت رفتنم بغل بابام کنار خروجی وایستاده بود هرکی رد میشد رو هوا براش بوس میفرستاد.

آدم باید آدم باشه! من هی به خنده و شوخی میرم به پرتقال فروش میگم: ببین عزیزم من هرچقدر خوب دقت میکنم و بررسی میکنم میبینم مامانت منو از همه عروس هاش بیشتردوست داره ... بعد پرتقال فروش هم برای مسخره بازی میگه: آره منم به همین موضوع رسیدم! ... منم سیریش میشم تا اعتراف بگیرم که توام با تحقیق و تفحص به این موضوع رسیدی دیگه ؟ ... این مکالمه ما تقریبا" هر دفعه که میریم دیدنشون یا تلفنی باهاشون حرف میزنیم تکرار میشه ...

توی عروسی ولی واقعا" مطمئن شدم که من خیلی نور چشمی هستم، مامانم رو که دیگه نگو!! یعنی تا مامانم و خواهر کوچیکه اومدن، مامان ِ پرتقال فروش بچه هاشو از میز بلند کرد که مامان ِ من بشینه کنارش :))) رفتار تبعیض آمیزی بود خدایی!

حالا این خانواده ی خجسته ی من نزدیک ِ شام رسیدن، هی تلفن و مسیج پشت ِ تلفن که ای پرتقال فروش، به ارکستر بگو موزیک ترکی بزاره :))) ... یعنی تا رِنگِ ترکی شروع شد قندون رو شوت کردیم تو بغل ِ مامانِ پرتقال فروش و پریدیم وسط!

حالا نمیدونم توهم بود یا نه، ولی بنظرم مادر ِ عروس هم خیلی دوستم داشت و با اینکه دفه ی اولی بود که میدیدمش ولی مهرش به دلم افتاده بود ...

وقت برگشت به خونه هم تو ماشین از یادآوری خاطرات ِ خنده دار ِ عروسی کلی خندیدیم ....

قندون تو ماشین خواب عمیقی رفته بود و شب ساعت یک و نیم همه بیهوش شده بودیم و خونه بمب خورده بود!  هنوز چشمام گرم نشده بود که آقا قندون با جیغ و گریه زیاد بیدار شد ... نمیفهمیدم درد داره، بدخواب شده یا خوابش زیادی عمیق بوده و الان حسابی شارژ شده ولی هرچی بود بازی و توجه میخواست و چون دلش میخواست همزمان خواب باشه هم اشک میریخت! من اصلا توان نداشتم حتی بشینم.

ساعت نزدیکای دو بود که دیدم مهمونا از صدای قندون یکی یکی دارن بیدار میشن و برای اینکه اذیت نشن و قندونم ریلکس شه رفتیم ماشین سواری ... چون صندلی ماشین ِ قندون تو ماشین ِ مامان بود، پرتقال فروش نشست صندلی عقب و قندونو بغل گرفت و منم پشت فرمون تو خیابونا میچرخیدیم ... فینگول شارژ بوداااا ... میچرخید و اینور اونورو نگاه میکرد و نه خبری از خواب بود و نه گریه! منم از شدت خواب حال ِ مرگ داشتم ... گاهی میزدم کنار ِ خیابون و در حدِ سی ثانیه! میخوابیدم ... دیگه ساعت چهار صبح! آقا خوابید و ما که از خستگی و خواب داشتیم هلاک میشدیم اومدیم خونه.

صبح ِ جمعه در حال بگو و بخند و جمع کردن ِ صبحانه بودیم و پرتقال فروش هم رفته بود کمک که چمدون ها رو بزارن پشت ِ ماشین ِ خواهرش که یهو مامان ِ پرتقال فروش گفت آقای داماد و عروس خانم میخوان الان بیان اینجا!

خشکم زده بود! چمدون ها وسط و همه مشغول جمع کردن ِ وسایل بودن ... از این بی فکریعصبانی شده بودم و ناراحتیم رو هم نشون دادم که وقتی خونه ی من مهمون هست، خونه هم مرتب نیست خودشون باید بفهمن که نیان! مخصوصا" که اولین بار بعد از عروسیشون هست و .... با ناراحتی زیاد و عصبانیت سریع جاروبرقی کشیدم و وقتی جاروبرقی تموم شد پرتقال فروش اومد بالا و جریان رو فهمید و اونم ناراحت از این جریانات ... مامان ِ پرتقال فروش هی میگفت من الان میرم و بهش میگم نیان! منم اعصابم خط خطی، گفتم ببین مامان اون خودش باید بفهمه که الان وقت مهمونی اومدن نیست و من آمادگیشو ندارم، ولی حالا که متوجه نیستن، شما هم لطفا" زنگ نزن ... طفلکی مامان پرتقالی خیلی ناراحت بود ... بقیه هم از این استرس ِ وارد شده حالشون بد شده بود.

رفتم سرویس دستشویی رو شستم و آب بازی یکم آرومم کرد ... بقیه هم آشپزخونه رو جمع کرده بودن و خونه نسبتا" تمیز و مرتب شده بود... نشستم کنارشون و در حالیکه هنوزم ناراحت بودم ولی عصبانیتم فروکش کرده بود گفتم ببینید جاری جدیده دختر حساسیه، یه بار قراربود بیان دورهمی خونمون ما ده دقیقه دیر رسیدیم بهش برخورد رفت! من نمیخوام موردی پیش بیاد که روابطمون خراب بشه ... الانم اولین باره که بعد عروسیش میاد خونمون، و من باید پاگشاش کنم ...  به اون ایرادی نیست، داماد که منو میشناسه اصلا" نباید همچین پیشنهادی رو مطرح کنه!

منتظر مهمونا بودیم که دیدم داماد تنهایی اومد و گفت عروس خواب بود من تنها اومدم. در حد ده دقیقه نشست و یه سبد بزرگ میوه های مونده عروسی رو آورد و رفت ... نفهمیدم پرتقالی بهش خبر رسونده بود یا مامانش ولی بعدا" پرتقال فروش گفت مامانش گفته رسم اینه که عروس پاگشا بشه و بهتره نیاریش :)

ماهم یکم میوه خوردیم و سفره نهار رو پهن کردیم و بعد هم وقت رفتن ِ مهمون ها رسید ... اصلا" دلم نمیخواست برن ...

پرتقال فروش مهمونا رو برد تا سر جاده که دیگه تو شهر گم نشن و بعدم رفت ترمینال بقیه رو با اتوبوس فرستاد شهرشون ... خوابیده بودیم که تلفن پرتقالی زنگ زد و خواهر زاده اش گفت: دایی! تو گفتی همینطوووووور مستقیم برین ولی الان تابلو های ِ یه شهرِ دیگه رو تو جاده زده ها!!! :))))

دوباره پرتقالی استرسی شد که بابا خب جاده اصلی بوده و شما باید اون تابلوی خروجی رو میپیچیدین و ... اینا هم خوشحاااال! مشغول بگو و بخند و شادی صراط المستقیم :))) دیگه قرار شد خودشون از یه راننده کامیون آدرس بپرسن و دور بزنن  ... حالا هی زنگ میزنن که نگران نباشین، پشت ماشین یه جعبه میوه داریم، کشک بادمجون و آب هم هست ... تا دو روز ذخیره داریم بالاخره میرسیم :) عاشق این روحیه خجسته اشونم!

 پرتقالی به مامانش اینا زنگ زد که ببینه کجا هستن ، میگه: شما برید خونه، دو ساعت بخوابین یه شام هم بخورین، ایشالا این خوشحالا کم کم میرسن :)))

شنبه عصر که خواهرش زنگ زده بود تشکر کنه باهاشون که حرف میزدم غش کرده بودیم از خنده ، به شوهر خواهرش میگم: من نمیدونستم شماها انقده حرف گوش کنین ... همینطوری ادامه میدادین از مرز خارج میشدین! اونم با خنده میگه: پرتقالی گفت مستقیم برین ما هم مشغول حرف زدن بودیم تابلو رو ندیدیم ... گفتم باز خوبه جاده که میپیچید، شماهم میپیچیدین و نگفتین نع! به ما گفتن باید مستقیم بریم  :)))

دیگه به سلامتی همگی رسیدن خونه و این روزها هم با کلی استرس ولی به خوشی تموم شد.

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.