زمان ثبت : چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1396 در ساعت 10:13 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

650. یه برش از زندگی

یه مدتی بود مامان میگفت فصل تره فرنگی هست و هم خودتون بخورین و هم تو غذای قندون اضافه کن ...

منم جوگیرطور رفتم تره بار ... روم هم نمیشد بپرسم تره فرنگی چه شکلیه اصلا! هی چرخیدم و چیزی پیدا نکردم و آخرش رفتم غرفه ی آخر و عینهو این آشپزهای قهار پرسیدم تره فرنگی دارین؟؟

منو شوت کرد به غرفه کناری ... هی چشم چرخوندم و دیدم ای ول رو یه مقوا نوشته تره فرنگی!  اونجا تازه فهمیدم تره فرنگی دونه ای هست و مثلا" مثل ریحون کیلویی نمیخرن :))) بعد هی این تره هارو بالا و پایین کردم چون نمیدونستم قسمت برگش خوردنیه یا اون قسمت سفید پایینش :) خولاصه یه بزرگش رو انتخاب کردم که دیگه هر کدومش خوردنی باشه ضرر نکرده باشم ... خداروشکر قندون سوپش رو دوست داشت و خوب خورد.

*

از شدت استرس اخبارهای انتخاباتی دست راستم به شدت گرفته ... هم دلم میخواد شنبه آتی زودتر بیاد ... هم ازترس آنچه نباید بشود، میخواهم زمان متوقف شود.

*

دَمِ یکی از گارسون های آشپزخانه را دیده ایم و وقت نهار برایمان از اتاق ِ مدیران ظرف ِ سالاد میاورد و این در حدِ شیشلیک بهمون میچسبه.

*

مادر که میشوی، دیدگاهت فرق میکند ... الان  تمام آرزویم این است که این دوران رشد ِ قندون تو صلح و ثبات و آرامش بگذرد ... که قدرت خریدمان مثل این چهارسال حفظ شود و بتوانم از پس ِ هزینه کلاسهای آموزشی اش به راحتی بر بیام و فرزند دانا و شادی رو تربیت کنم.

من رای میدهم.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :