X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

بعد از سه ماه دست دست کردن، برای امروز وقت ام آر آی گرفتم ...

دیشب که رفتم داروخانه آمپول تزریقش رو بگیرم با شنیدن اسم آنژیوکت دوباره حالم دگرگون شد ...

امروز هم که شیفتم و مدارک پزشکی رو زدم زیر بغلم و اومدم اداره ... از ساعت ده و نیم هم باید ناشتا بمونم و تمام مدت چشمم به قرص دیازپامم هست و هی با خودم صحبت میکنم که الان بخورم .... یا الان :))) گاهی هم وسوسه میشم دو تا بخورم! حالا بخاطر ی چک آپ ، دچار مسمومیت دارویی نشم صلوات!

http://embrasser.blogfa.com/post/603

به جان ِ خودم به ساعت دو که فکر میکنم پشت ِ دستم تیر میکشه.

صبح که میومدم اداره ، پرتقال فروش و قندون خواب بودن ... داشتم فکر میکردم برای صبحانه ام چی بخورم که دیدم ای جااااان! ساعت شیش و نیم که قندون از گشنگی بیدار شده، پرتقال فروش هم شیر ِ قندون رو داده و هم برای ِ من لقمه محبت گرفته و گذاشته رو اپن.

*

دست و جیغ و هورااااا .... قندون بالاخره نوزدهم اردی بهشت، مصادف با سالگرد بله برونمون دندون دار شد! والا مردم تو این سن دارن به بچه هاشون آموزش مسواک زدن میدن، فینگول ِما تازه دندون دار شده :))) چقدرم تیزه!!

عینهو ندید بدید ها دیروز به جای قاشق خودش با قاشق چایخوری غذا میدادم و هربار دهنش رو باز میکرد یه بار تق! میزدم رو لثه اش صدای دندونش رو بشنوم :)

*

صبح که اومدم اداره دیدم یکی از همکارا یه ماسک سفید گذاشته رو صورتش و همینطوری نشسته پشت مانیتور!!! محض فوضولی گفتم عه! خانم فلانی چیزی شده؟ گفت برای جای جوش رفتم دکتر، بهم گفته تا دو روز کرم بزن ...

والا این همچین هر نیم ساعت تمدید میکنه  انگار میخواد بره اسکی! بعد سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا دور چشم و لب و ابرو هم جوش میزنه مگه؟؟؟

خدا منو ببخشه انگار با صورت رفته تو سطل آرد ...

*

یه همکار ِ آقا داریم که البته تو یه مدیریت دیگه اس، ولی کارش کاملا" با مدیریت ِ ما مرتبطه  ...  همچین خوشحال و خجسته اس که بهش حسودیم میشه ... چون کارش کاملا" تخصصیه و مجموعه بهش نیاز داره خیالش راحته و کلا" تو قید و بند حراست و مراودات کاری نیست ...البته که دیگه همه میدونن منظوردار حرف نمیزنه و کسی ازش ناراحت نمیشه ، اما خب با چهارچوب های اداری ِ ایران سازگار نیست ...  تو یه بازه کاری با هشت تا دختر خانم تو یه اتاق همکار بود، بعد مدیر اون موقع بهش گفته بود تو یکی میزت رو بزار رو به دیوار :)))

از اونجا که کشمش دم نداره، یادم نمیاد منو به اسم فامیل صدا زده باشه حالا تو جلسات یکی در میون یه خانم به اسم کوچیک متسعارم اضافه میکنه ... بماند که موقع پرزنت کردن تو جلسه مدیرعامل، اونو هم به اسم کوچیک و بعضا" "تو" صدا زده!

یه بار که حرف از قندون بود گفت: من خیلی دلم میخواد دوتا بچه داشم که دخترم هم تنها نباشه، خانمم (به اسم کوچیک صداش میزنه) ولی گول نمیخوره! فعلا برای دخترم سگ گرفتیم :)))

تو یه جلسه از نوع حال بهم زن بودیم،یهو دیدم ما داریم مسئول پروژه بابت موضوعی تو جلسه بازخواست و جریمه میکنیم که ایشون اصلا" نامه رو بعد یکماه ارجاع نزده به اون واحد ... آروم بهش میگم: خب اینا وقتی نامه رو ندیدن چطوری من انتظار داشته باشم کارم انجام شده باشه؟؟ ...  میگه : اوا یادم رفت!  امروز پسورد خودمو میدم بهت، هر نامه ای که زدی خودت برو ببین وضعیت اش چطوریه، صداشم در نیار ... ( حالا اگه ما بودیم خاک بر سر زنان میدوئیدیم کارو درست کنیم، به معنای واقعی حسودیم شد به ریلکس بودنش!)

تو همون جلسه بحث سر ِ انتخاب نیروهای جدید استخدام شده بود، رو به مدیر میگه: چند تا از اون خوشگلاشون رو استخدام کن! حالا این مدیرش هی زل وار نگاش میکنه که یعنی این حرفا رو تو جلسات نزن، این انگار نه انگار.

چند روز قبل میگه: ی پنج شنبه، قندونو بیار من خودم نگهش میدارم ... پوشکش رو هم بلدم عوض کنم. آخ آخ اگه دیر بیاریش مجبور میشم یه گازی ازش بگیرم ... این جمله هه رو یه جوری گفت فکر کردم میگه: منو گاز بگیره! ... بهش که گفتم میگه: بدمم نمیادا! سریع تلفن رو قطع کردم، والا با این آشغال های کودن فکر که تو اتاقمونن یهو الکی الکی یه پرونده برامون میسازن و اخراج میشیم!

اونروز داشتیم از یکی از همکاران رو مخی حرف میزدیم میگه: دیدم جلوی ِ در ِ اتاقه ، میدونستم درخواستش باز غیر اصولیه ... حوصله حرف زدن نداشتم، رفتم زیرمیز قایم شدم! والا این سنش چهل و اندی هست، ولی روحیه اش شونزده ساله اس ... دیگه هر بار تلفن ماروجواب نمیده زنگ میزنیم به همکار کناریش که ببین فلانی زیر میز نیست؟! :)

*

من یه دیازپام انداختم بابا ولی هنوز پشت دستم یه حالیه انگار بهش آنژیوکت وصله!

*********************

بعدا" نوشت: 

برای ام آر آی که رفتم هنوز استرس زیادی داشتم، نیم ساعت مونده به وقتم هم دومین آرامبخش رو خوردم که باعث شد تا دو روز رو هوا باشم :)))

نکته خوب اینجا بود که بر خلاف مرکز قبلی، آنژیوکت رو قبل از اینکه برم تو اتاق برام زدن و پشت دستم هم انجام ندادن، روی ساق دستم زدن که خب درد کمتری داشت. دیگه تا نوبتم بشه اون اضطراب رفته بود و  با وجود اون سر و صدای دستگاه، یه چرتی هم تو دستگاه زدم :)))

خولاصه که این قورباغه رو قورت دادم و بعدی انشالا فیلم عروسیه که تا تولد شش سالگی قندون حتما" تموم میشه.

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.