زمان ثبت : دوشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1396 در ساعت 10:14 ق.ظ
نویسنده : فنجون
عنوان :

646. قندون ِ ما یک ساله شد!

یکسال از روزی که یه بستنی قیفی دادن بغلمون گذشت  ... و چقدر حیف که زود گذشت ...  امسال یه سال ویژه بود برای ما، همه چیزش نو بود! یه بچه ی نو، تجربه های ِ نو، دعواهای ِ نو، هیجان های ِ نو، خستگی های نو، مسئولیت های نو و دغدغه های ِ نو ...

قندون انقده بچه خوبی بود که بدون نگرانی به بچه دوم فکر کنم! حالا نه همین الان، کلا" گفتم :)))

تو ماه های اول قندون نگرانی های زیادی داشتم که شاید برای کسی که این دوران رو نگذرونده خنده دار باشه ولی اون موقع خیلی برام جدی بود: یه روز که بادکنک هلیومی تو خونه ترکید و همه از جا پریدیم، از اینکه قندون حتی چشمش رو باز نکرد وحشت کرده بودم که نکنه از نظر شنوایی مشکل داره!  تا چندین ماه فکر میکردم نکنه مشکل استخوانبندی داره، چون اصلا" گردن نداشت! یه روزایی که چشم تو چشم میشدیم نگران بودم که چشم هاش چپ هستند چون دقیق نگاهم نمیکرد ، مدتهای مدید هم هی چک میکردم که چرا مو نداره و به جای اینکه موهاش روی سرش در بیان، خط ریش داره و عین پیرمردا پشت گوشش مو داره :)

تو این مدت کم کم یاد گرفتیم که بچه امون هر چقدر روابط عمومی بالایی داره،  در معقوله گرسنگی و خواب یک کولی تمام عیاره که خب به من رفته  ... برای درد هم که کپی ِ منه، یعنی چنان چشم هاشو میبنده و صداشو میبره بالا که یا ابالفضل... یعنی مدلش یه طوریه که گاهی یادش میره علت گریه اش چی بوده، ولی چون تا وسط راه اومده، همچنان ادامه میده :)))

یاد گرفتیم که هر کدوم از این گریه ها یعنی چی و موفقیتمون وقتی بود که تفاوت گریه های راستکی با الکی رو کشف کریم ...  

مدتها شاهد این بودیم که قندون پستونک رو از دهنش در میاورد و چون نمیتونست دوباره بزاره دهنش به روش خودش صدامون میکرد و هفته قبل دیدیم که قندون برای بیدار کردن پرتقال فروش، پستونکش رو از بندش گرفته و سعی داره با تکون دادنش بزنه به صورت پرتقال فروش :))

وقتایی که یاد گرفته بود از لبه ها دستش رو بگیره و بایسته و بعد نمیتونست بشینه... و حالا یاد گرفته کاملا" با احتیاط پاهاشو خم کنه و بشینه و البته که گاهی پاهاش 180 درجه باز میشه و معادله ها بهم میریزه !

شوق شنیدن اولین کلمه ها ... بابا ، ددر، به به ، عمه، اسم خواهر کوچیکه (دیشب وقت خوابش هی صداش میکرد که یعنی بیا نجاتم بده!! ) ، مامان و اسم خودم ... تلاشش برای تقلید صداها، مثل صدای عطسه.

یه روزهایی وقتی چیزی میخواست، حواسش به راحتی پرت میشد و کم کم متوجه شکل گرفتن حافظه بلند مدتش شدیم که تا مثلا" کنترل تلویزیون رو از پشتمون پیدا نمیکرد بیخیال نمیشد.

لذت بردن از دیدن تلاشش برای تغییر وضعیت از حالت خوابیده به نشسته، سینه خیز رفتن، چهار دست و پا رفتن و حالا هم که از مبل ها میره بالا مثل بنز!

تاثیر موسیقی شاد رو تو بچه ای که هیچ پیش زمینه ای نداره رو به عینه دیدیم و رقص قندون برام قشنگ ترین و حرفه ای ترین رقص دنیا شد ... قندون با خودش شادی آورده و از اونجا که با موزیک یا لحن یکم غمگین به شدت، غمگین میشه هیچ ریتم غمگینی اطرافمون وجود نداره، شنیدن روضه و اینا که دیگه اصلا"!

وقتی قندون هنوز به دنیا نیومده بود، یه روز بابا گفت: ایشالا بچه ی متدینی به دنیا میارین ! حالا چی در من و پرتقالی دیدده بود که همچین درخواستی داشت خودش جای سواله، ولی آخر هفته که داشتیم میرفتیم شهر پرتقال فروش، وسط راه ایستاده بودیم که صبحانه بخوریم و قندون هم تو صندلی خودش خوابیده بود ... یک لحظه برگشتیم که نگاهش کنیم دیدیم بیدار شده و همونجور که تو صندلیش ساکت نشسته، داره با موزیک یه امشب شب عشقه ی هایده برای خودش سینه هاشو میندازه بالا و میرقصه :))) یکم که جوگیرش کردیم دستاشم آورده بود بالا و مثلا" بشکن میزد ، حسابی سوپرایز شدیم ... پرتقال فروش میگه: این تاثیر ژن ِ شماهاست ها! ... قرار بود متدین به جامعه تحویل بدیم، نمیدونم چرا نتیجه تلاشهامون خردادیان شد! :) اونوقت دختر عموی قندون که دو ماه ازش بزرگتره، نه تنها ادای نماز خوندن در میاره، بلکه الکی لب هاشو بهم میزنه که یعنی دارم صلوات میفرستم!

تازگیا که میخواد توجه جلب کنه یا مثلا" قهر کنه، اول دو قدم چهار دست و پا میره اونور بعد صدای گریه درمیاره و خودشو میندازه رو زمین!

بازی این روزهامون قایم باشک و دنبال بازیه و شنیدن تق تق دست هاش وقتی داره روی سنگ ها چهار دست و پا میره برام از همه موزیک های ِ دنیا شیرین تره.

یه روز قبل از تولدش رفتیم آتلیه عکس گرفتیم و شبش هم مامان اینا اومدن خونمون به صرف ِ دلبری های قندون ... روز تولدش هم رفتیم برای خونه ی جدید ِ عموی قندون کادو گرفتیم و فرداش رفتیم شهر پرتقالی ها و همون شب هم براش تولد گرفتند و کلی بهمون خوش گذشت.

خدایا برای تمام مهربانی هایت، شکر ... خدا جان هممون رو تو بغلت محکم بفشار ...

الهی که تجربه این روزها، نصیب تک تک کسانی که آرزوش رو دارند بشه.

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :