X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 در ساعت 11:18 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : فنجون
عنوان :

642. نارنج ها جوونه کردن، کاش بودی و میدیدی

امروز شیفتم بود و صبح علی الطلوع خروسخوان ساعت هشت و نیم اومدم اداره :)) 

کارتابلم رو که باز کردم دیدم مدیر محترم یه نامه به همه زیر مجموعه ها زده که تعطیلات عید تموم شد، ساعت ورود و خروجتون رو تنظیم کنین ... برای اولین بار انقده کیف کردم که حداقل من جزو مظنونین نیستم که حد نداره، یعنی یک غروری منو گرفته از این بابت که نگو و مپرس ... البته اگه صادق باشم باید بگم که این ماه دو روزش رو  یکم دیر رسیدم ولی نه اونقدر که تابلو باشه و بخوان براش نامه بزنن.

بابام اعتقاد داره اگه صبح ها ده دقیقه زودتر بیدار شم، هم سر صبر حاضر میشم هم تاخیر نمیخورم ، هر چقدرم که میگه خب من اگه میتونستم زودتر بیدار شم، حتما" اینکارو میکردم هم به گوشش نمیره ... حالا دارم تلاش میکنم اگه بشه یه مدت ساعت رو بزارم تو پذیرایی، بلکه بخاطر خاموش کردنش از جا بلند شم ... البته یه چیزی هم هست و اون اینه که کلا" برام افت داره قبل پرتقالی از خواب بیدار شم، شده حتی سی ثانیه دلم میخواد بیشتر تر بخوابم ... خدایا شفای عاجل عنایت فرماااا.

*

دیروز که داشتم خاطرات قندون رو مینوشتم رسیدم به قسمت انتخاب نام ... گروه نی نی گولو رو باز کردم و همه اسم هایی که از اول نوشته بودیم رو براش لیست کردم ... وااای با اون چت های وسطش کلی خندیدم ... یه روزهایی پرتقال فروش میافتاد رو دور نع گفتن و هر اسمی که میگفتیم، یا حتی خودش پیشنهاد میکرد سریع براش یه جوک یا لقب مسخره درمیاورد و از لیست حذف میشد ... خودش میگفت انوش، بعد میگفت نه! بزرگ مشه دوستاش عنو صداش میکنن!  

اونوقت همین یکی دوماه قبل وقتی داشت قندون رو میشست، یه بار بهش گفت عنو!

ایشونم بسیار تلاش میکرد که این کلمه گهربار رو تکرار کنه!!! خدارو شکر اون موقع فقط کلمه بابا رو بلد بود بگه و منم کرمم میگرفت و زیر پوستی تلاش میکردم قندون، خودش این دوتا رو بزاره کنار هم :)))

یا یه جا میخواستم اسمشو بزارم شروین، که از قضا نامزد یکی از دوستامون بود که نامزدیشون بهم خورده بود ... اونوقت خواهر کوچیکه نوشته نهههه ، دختره بخواد بیاد باد گلوی قندونو بگیره، یاد شروین میافته میزنه بچه امونو خفه میکنه! :))) 

مورد بالا، بعد از یکسال و اندی جدایی ، درست روز تولد امام علی دوباره نامزد شدن :)

*

دیروز رفتم برای پرتقال فروش گل خریدم که قندون برای اولین سالروز بابا شدنش بهش کادو بده ... درست پنج دقیقه به رسیدن پرتقال فروش چنان بیهوش شد که دیگه جرات نمیکردم بیدارش کنم!

شبش هم رفتیم خرید که با یه روز تاخیر هدیه روز مرررررد بخریم ... بعد میگن خانوما سخت خرید میکنن، کلی کت شلوار پرو کرد، آخرشم هیچ کدومو نپسندید و برگشتیم خونه.

رفته بودیم تو یه مغازه از وقتی که پرتقال فروش داشت کت پرو میکرد، جناب فرزند ( قندون) شروع کرد به شیشکی کشیدن و تف بیرون دادن تا وقتی که اومدیم بیرون دوباره ساکت شد و بهمون خندید ... خب مادر جان راه های ملایم تری هم برای نظر مخالف دادن هستاااا! 

*

این بنفشه های آفریقایی گل فروشی ها اندازه کف دستن، صد تا گل دادن ... تو اداره پنج تا بنفشه روی میزمه انقده برگ دادن و بزرگ شدن شکل کاهو شدن، اما دریغغغ از یک گل! 

اووف آخر هفته ای بریم باغ گل، دوباره بالکن خونمونو بهاری کنیم ... 

دم عید هسته ی نارنج شیراز کاشتم، چند تا دونه اش جوونه زده و از خاک اومده بیرون ... انقده گوگولین که نگو ... دلم میخواد هی نگاشون کنم و قربون قد و بالای ترکه ای شون برم.

 *

الان مدیرمون برای قدم زدن و سرزدن به اتاقا اومد تو واحدمون (کاری که ندرتا" انجام میده) ... بعد امروز اتفاقی همه کارمندهای شیفت خانم هستند، به خنده گفت: توطئه ای درکاره؟؟ چرا هیچ کدوم از آقا ها نیستن؟ 

منم خجسته وار جواب دادم: از هفته بعد پنج شنبه ها قراره با پیژامه بیایم سرکار.

آخه این چه حرفی بود من زدم؟؟!  حالا یه نامه تذکر زده من جزو تذکر دیدگان نیستم، باید اینجوری پسرخاله شم؟؟ 

نظرات (0)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :