X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

اگه قرار باشه یکی از مهمترین کارهای سال 95 رو لیست کنم، بعد از زایمان :))) بنظرم مهمترینش بیمه عمر بود که انجام دادیم ... مدتها بود پشت گوش مینداختم و همیشه هم دعاگوی صمیم عزیز هستم که جرقه این کار رو زد و بانی خیر شد البته که دو سال طول کشید تا انجامش دادم و اطلاعاتی که تو وبلاگش داده بود خیلی برام مفید بود و بسان یک همه چیز دان رفتم سراغ کارگزاری بیمه و چهارتا سوال هم کردم که یعنی بعله من جزئیات کار برام مهمه .

*

و اما داستان چی بپزم ِ همیشگی! 

یکی از همکارهام که تقریبا" تنها دوست صمیمی اداره ام هم هست یک آشپز و شیرینی پز حرفه ایه و من واقعا نمیدونم چرا وقتش رو تو اداره داره حروم میکنه ... یکبار که ازش پرسیدم چی بپزم، گفت من همیشه یه برنامه غذایی برای خودم مینویسم و طبق اون آشپزی میکنم و مثلا" اگه قرار باشه برای اون روز گوشت فریزری استفاده کنم، صبحش گوشت رو از فریزر درمیارم یا اگه قراره خریدی داشته باشم، قبل خونه رفتن انجام میدم.

راستش اولش بنظرم یه کار چرت اومد و گفتم چه کاریه! تو ذهنم برنامه ریزی میکنم دیگه ... (البته که نتیجه ای نداشت!) تا اینکه آرشیو وبلاگ هیلا رو میخوندم و دیدم اونم این رویه رو برای نظم بیشتر پیشنهاد داده و انجام میده و گفتم امتحانش که ضرری نداره!

نشستم یه برنامه ریزی درست و درمون کردم که مثلا" تو برنامه هر هفته امون غذای حاضری، برنج خورشتی و نونی و ماهی یامیگو و ... اینا باشه. برای خودم باورکردنی نیست که همین نوشتن و اینکه میدونم مشق امشبم برای آشپزخونه چی هست چقدر تو آرامش ذهنیم کمک کرده. 

*

ده سال قبل بود که همکار پاراگراف بالا با چند ماه اختلاف استخدام مدیریت ما شد و یه روز که میخواستیم بریم نهار اومد جلو و گفت میشه منم با گروه شماها بیام نهار ؟ 

سر نهار یکمی ازش سوالات عمومی :)) کردیم و من پرسیدم چند سالته که گفت سی و سه سال! منم با یه اوووووووو طولانی که نمیدونم چرا ولی یکمی هم توش کنایه داشت گفت: آآآآ ده سال از من بزرگتری! 

از اون روز ده سال گذشته و من الان به سن ِ اون رسیدم ... همه همکارهامون مهاجرت کردن و من موندم و اون که چقدر هم دختر خوب و فهمیده ایه ... شد مایه دلگرمی من تو اداره.

این هفته وقت سفارت امریکا داشتن برای مهاجرتشون و در کنار اینکه دلم میخواد بالاخره بعد 15 سال پرونده اشون به سرانجام برسه، از اینکه احتمالا" تا سال دیگه اینم پر میکشه و میره حسابی غماگینم ... بعله دوستان، دنیا خیلی گرده.

*

دیشب قرار بود مامان اینا بیان خونمون برای عید دیدنی ... یعنی کوزت درونم انقده فعال شده بود که داشتم هلاک میشدم ... اول که برای قندون سوپ درست کردم ... بعد لوبیاهایی که از قبل گذاشته بودم تو آب رو پختم و فریز کردم که وقتی میخوام خورشت درست کنم علاف نشم ... بعدم یه عالمه قارچ شستم و با کره و آبلیمو تفت دادم واسه کنار شام و البته فریزر و روز مبادا .... برای شام هم با دستورغذایی شف طبیه میگو پفکی با سس تاتار (خدایی اسمش خیلی باکلاسه :))  درست کردم و بعد که با مامان تلفنی حرف میزدم گفت، خواهر کوچیکه میگو دوست نداره!! منم کوکو سیب زمینی زدم تنگش ... شاممون ساعت ده اماده شد و خدارو شکر همه دوست داشتن و خستگی از تنمون به در شد! 

ساعت پنج که پدر و پسر از خواب بیدار شدن، دوتاییشون رو فرستادم خرید و خودم یک ساعتی خوابیدم و خیلی چسبید ... 

*

دارم دفتر خاطرات قندون رو مینویسم، هی طبق عادت وقتی میخوام از خواهر کوچیکه بنویسم، به جای "خاله" یا اسم واقعیش، مینویسم" خواهرکوچیکه" :))) ... خولاصه هرجا به اسم این دوتا رسیدم یه قلم خوردگی ریزی ایجاد شده :)))

از تموم کردن فیلم عروسی که نا امید شدم ، الهی که به حق پنج تن حداقل نوشتن خاطراتش تا روز تولد قندون تموم شه!

*

خداجان، بابت این حس خوش ِ خوشبختی و قدردانی ، که تو دلم ریختی هزاران بار شکر! 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.