X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

سال دوست داشتنی نود و پنج با همه هیجانات و سوپرایز ها و اولین هاش هم تموم شد ... بهار رو که با باران و رحمت الهی شروع کردیم رو هم به فال نیک میگیرم که ایشالا امسال هم برای هممون سال شادی و آرامش و سلامتی باشه ... 

دعای تحویل سال رو دوست دارم ، خیلی .... و از بین تمام آرزوها و خواسته ها فقط یه چیز از خدا میخوایم: حال ما را خوب و خوبتر کن! 

شب آخر سال طبق عرف باید میموندیم سرکار که کارهای اولیه بستن حسابها رو انجام بدیم ... منم تا فرصت بود یه توک پا رفتم گیشا که یه خریدی رو برای جاری جونم انجام بدم ... یعنی زندگی بود که موج میزد .... از همون بالای گیشا تا جلوی پاساژ پر بود از دستفروش و عابرهایی که میخواستن دقیقه نود خرید کنن ... یعنی به زووور خودمو راضی کردم که برگشتم اداره!

فرداش هم که میشد بیست و نهم ، وسایل رو جمع کردیم و قندون رو گذاشتیم تو صندلی ماشین جدیدش و راهی شهر پرتقال فروش شدیم  ... انقده هوا خوب بود و توی راه بهم خوش میگذشت که دلم میخواست جاده کش بیاد ... جالب بود که جاده هم خوب خلوت بود .... 

رسیدیم خونه پرتقالی ها و دیگه  فقط وقت تعویض قندون رو میدادن دستمون :)) کلی بهش خوش گذشت و مخصوصا" که یاد گرفته بود از ته دل ماچ میکرد و دلبری میکرد در حد اعلی! 

روز تحویل سال هم دیدم عهه ما برای همممه کادو و عیدی گرفتیم الا بابای پرتقالی (طفلکی! ) این شد که با جاری کوچیکه بدوووو رفتیم خرید و من براش یه پیراهن مردونه خریدم و برگشتیم و بعد لباس های پلوخوریمون رو پوشیدیم و کنار سفره ساده و با صفای هفت سین اولین سال نوی سه نفره رو تحویل کردیم و منم تند تند عیدی جمع کردم و بعد همه عیدی های قندون رو گرفتم و گذاشتم تو کیفم که بعدا" براش بزارم بانک :))))) صد ساله میخوام واسه خودم انگشتر بخرم، والا!

 بابای پرتقال فروش لای قرآن پول گذاشته بود ، جلوی هر کدوممون میگرفت که هرکی هرچندتا میخواد برداره، خب ماها که مثلا" حیا میکردیم به یکی دوتا قناعت میکردیم ، جلوی قندون که گرفت گفتم: مادرررر قششششنگ دستتت رو بکش رو پولا و همه رو بریز زمین من خودم برات جمع میکنم و حسابی خندیدیم ... جالبه هرچی پول میدادیم دستش سریع مینداخت تو دامن عمه اش که کنارش نشسته بود :))

 دیگه بعد تحویل سال جاری کوچیکه هم اومد و بعدم جاری بزرگه اومدن و کلا" به ماچ بازی گذشت ... هوا هم انقده سرد بود نمیشد به بیرون رفتن فکر کرد اصلا ... 

دوم عید هم بعد اینکه پرتقال فروش ماشین رو حسابی شست و تمیز کرد ، برگشتیم تهران ... جاده هم انقده خلوت بود که حوصله ام سر میرفت ... گاهی تا پنج دقیقه هیچ ماشینی نمیدیدیم ... وسط راه وایستادیم که مثلا" خستگی در کنیم و از قندون که یاد گرفته ماچ بفرسته فیلم بگیرم و یه چای هم بخوریم ...  آقا همینطور که من از صندلی جلو چرخیده بودم و به قندون شیشه شیرش رو میدادم ، پرتقال فروش بساط چای رو ردیف کرد و منم درخواست کاپوچینو دادم که بریزه تو آب جوش ... چشمتون روز بد نبینه ... پرتقالی در رو باز کرد که مثلا" بره هوا بخوره و یهو یه صدای وحشتناک که باد داشت در ماشین رو از جا میکند و بعد هم هممممه پودر کاپوچینو ریخت رو سر و صورت ما و ماشین کلا" به فنا رفت ... هم خنده امون گرفته بود هم شوکه شده بودیم ... پرتقالی هر دو دقیقه میگفت یعنی من اگه دم ماشین وایمسیتادم این پودر ها رو با دست میریختم تو ماشین اینجوری کل ماشینو پوشش نمیداد، دلم میسوزه یکساعت داشتم ماشینو میسابیدم! ... بعدشم که این ماجرا شده داستان قصه های پدر و پسر، اونم بصورت تحریف شده! همچین هم با آب و تاب تعریف میکنه گاهی خودمم شک میکنم نکنه واقعیت قضیه همینطوریه که ایشون تعریف میکنه :))

از روز سوم هم اول رفتیم خونه مامانم عید دیدنی و یه عیدی تپل هم جمع کردم و بعدشم هم مشغول دید و بازدید فوشورده شدیم ... قندون تازگیا یه کمی غریبگی میکنه و نباید وقتی میریم جایی صاحبخونه همون اول بغلش کنه برا همین هرجا میریم خودم قندونو بغل میگیرم که در مقابل اصرارهای پیش بینی نشده بتونم نه بگم ...  البته که خیلی ها درک میکنن ولی احتیاط شرط عقله.

پرتقال فروش هفته دوم عید مرخصی اجباری داشتن و قسمت دردناکش این بود که صبح ها من ساعت هفت بیدار میشدم میرفتم سرکار، این دوتا آقا خوااااب بودن ! قسمت خوبش این بود که ساعت هفت و سی و هشت دقیقه از خونه میزدم بیرون و هفت و چهل و چهار دقیقه ، ماشین پارک کرده کارت میکشیدم!!! جلل خالق ... (حالا امروز پرتقالی عکس کارت ماشینو گرفته که بره ببینه تو این دنده هوایی ها که میرفتم خلافی هم داشته ام آیا؟! :)) ) رکورد چهار دقیقه طی مسیر هم داشته ام که صداشو در نیاوردم ... 

بعضی روزا از دوربین پدر و پسر رو چک میکردم و میدیدم پرتقال فروش از اینور میدوئه اونور و حسابی گیج شده :)) راستی قندون تازگیا چهار دست و پا راه میره و از روی مبل ها هم بلند میشه و حتما" باید چهار چشمی حواسمون بهش باشه.

روز ششم فروردین جاری کوچیکه اومد تهران که فرداش برن اصفهان ... واای که چه کیفی کردیم ... این دوتا فینگیلی از اینور به اونور میرفتن و باباها دنبالشون ... دیانا خانم هم نشسته راه میره و حسابی خونمونو با پشت شلوارش تی کشید :)) برادر پرتقالی به پرتقالی مسیج داد که من دارم میام نامزدم رو هم بیارم؟ راستش چون با وجود دوتا بچه خونه خیلی بهم ریخته بود ترجیح میدادم یه وقت مناسبی بیان ولی گفتم اوکی! شام لوبیا پلو مجلسی گذاشته بودم و بعد از آماده شدنش رفتیم پارک پشت خونه یکم قدم بزنیم که تو همین فاصله برادر پرتقالی با نامزدش رسیدن، هی گفتیم بیاین اینجا پیش ما گفتن میریم پاساژ بالای خونه و بعد هم که جلوی خونه بودیم زنگ زدن که برامون کاری پیش اومده و داریم برمیگردیم! کلی حالم گرفته شد ... مخصوصا" که زنگ زدم به جاری بالقوه و تلفنش رو جواب نداد و گفتم آخ اخ بهش برخورده ...  یه چند روزی با پرتقالی تو این فکر بودیم که با این رفتار چطوری برخورد مناسبی داشته باشیم که بالاخره پرتقالی با برادرش صحبت کرد و فهمیدیم برادرش نامزدش رو از طرف ما دعوت رسمی کرده و خونه نبودنمون باعث دلخوری شده ... درحالیکه من تیریپ صمیمیت برداشته بودم و اصلا" فکر نمیکردم بهش بربخوره ... خولاصه کمی برادرانه باهم گپ زدن و دو روز بعد هم جاری بالقوه زنگ زد و عذر خواهی کرد و گفت من خجالت کشیدم شماها نبودین و منم دیگه کشش ندادم که میدونم داستان از کجا آب میخوره و همونجا پرونده بسته شد خدارو شکر.

صبح روز جمعه یازدهم فروردین هم اول رفتیم عید دیدنی بعد هم وسایل پیک نیکی رو جمع کردیم و عید دیدنی دوست جانم رو تو پارک برگزار کردیم و چقدرم که هوا عالی بود و یه آش رشته خوشمزززه هم پخته بود که خودمونو هلاک کردیم و قندون هم برای اولین بار آش رشته خورد و حسااابی هم دوست داشت ... بعدشم ساعت هفت و نیم عصر برگشتیم خونه و آماده شدیم برای مهمون هامون که قرار بود بیان خونمون ... این دوست با شعورم، دیگه خودش ظرف بزرگ یکبارمصرف آورده بود و مابقی آش رو با زبون خوش داد بهمون که بیاریم خونه :))

مهمون های گروه اول یه برادر با دوتاخواهرهاش بودن که وقتی نشستیم رو به پرتقال فروش گفت من چون سرماخوردم نه باهاتون دست میدم و نه بچه رو بغل میکنم که مریض نشین یه وقت (ماشالا به درک و شعورت!) در همین لحظه قندون که زل وار داشت آقارو نگاه میکرد یه شیشکی بلند و کششش دار براش کشید! همینجور که با خنده و خجالت همو نگاه میکردیم رو کرد به اون سمت و دو تا ماچ مجزای از ته دل ، برای خواهر هاش فرستاد ... دیگه کبود شده بودیم از خنده ... 

بعد هم مهمون های بعدی اومدن و حسابی خوش گذشت و خندیدیم و کیف کردیم و ساعت یک هم چپه شدیم.

روز دوازدهم هم رفتیم تهران گردی محله سرچشمه و خونه های قدیمی و محله قدیمی رو دیدیم و خوش گذروندیم و خونه ی مدرس خیلییییی خوشگل بازسازی شده بود و من دلم برای حوض آبی و شعمدونی ها ضعف میرفت  ...  بعدشم ساعت پنج رفتیم سمت میدون راه آهن و یک دیزی خوشمزه با کشک بادمجون اساسی زدیم بر بدن و دیگه از خستگی نمیتونستیم تکون بخوریم ... آسه آسه رفتیم خونه و خدارو شکر قندون هم خوب خوابید و ماهم شارژ شدیم.

سیزده بدر هم برای عید دیدنی و نهار رفتیم خونه یکی از دایی هام و بعدشم برگشتیم خونه مشغول جم و جور کردن وسایل ها و مرتب کردن خونه شدیم و دیگه حسش نبود بریم طبیعت گردی.

الهی که امسال برای هممون سال صلح باشه و آرامش ... سال رضایت و لذت بردن از زندگی ... سال جشن و عروسی و تولد ... سال سلامتی ... برای همدیگه خیر بخواهیم ... از ته دلم آرزو دارم به تمام خواسته های قلبی اتون برسین ... 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1396 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.