X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

این روزها چقدر دلم میخواد چرخ خیاطی داشتم، خیاطی هم بلد بودم هی چیزهای جدید می آفریدم!

*

پنج شنبه که پرتقال فروش ماموریت کاری بود، صبحش قرار گذاشته بودم که برم شرکت استعفا بدم ... تا با قندون حاضر بشیم و برسیم شرکت جلسه بعدی رئیس جون شروع شده بود و قرار شد شنبه صبح برم پیشش ، امروز ساعت شیش صبح بهم مسیج داده که فنجون جان برای ساعت هشت صبح برام جلسه گذاشتن، اگه اشکال نداره جلسه رو بندازیم یکشنبه!

جلسه یکشنبه کنسل نشه صلوات!

*

انقده دلم برای قندون تنگ شده که دلم میخواد به شدددت بفشارمش!

دیشب نمیدونم چش بود، تا میزاشتمش روی تخت، میچرخید و بعد از اینکه نمیتونه برگرده، عصبی میشد و هی از بالای تخت مارو نگاه میکرد که من بچه ام حالیم نیست، شماها که بزرگین یه فکری به حال ِ من کنین که دارم از خواب میافتم!

*

پنج شنبه رفتیم مهمونی، ساعت یازده و نیم بردمش تو اتاق صاحبخانه که مثلا" بخوابونمش ... پشت پلک هاش از خواب قرمز شده بود و چشماش باز نمیشد ... اما ... اما امان از فوضولی ... نیم ساعت تلاش میکرد تمام عکس ها و دکور اتاق خواب رو بادقت ببینه بعد که گذاشتمش روی تخت رفته تو تار و پود ِ رو تختی و باز هم، نمیخوابه! هی سرش رو میاورد بالا، هی تالاپ از خستگی میافتاد پایین ... دیگه ساعت یک و ربع از خونشون اومدیم بیرون، آقا انگار تازه شارژ شده باشه، خوشحاااال! من ِ ساده هم لباس خوابش رو تنش کرده بودم که مثلا" تو راه میخوابه و همونجوری میزارمش تو تخت ... جونم براتون بگه که راننده خواب آلوی پرتقالی رو چهل دقیقه ای در اختیار گرفتیم و هی چرخ زدیم تا خوابش برد، در حد غش کردن!

*

حساب پس انداز زندگیمون، بنام من هست ... بابت گواهی بانکی یک هفته ای هست که هی خورد خورد به حساب پرتقال فروش انتقالی میزنم ... هفته پیش بسان یک تازه به دوران رسیده، میگه: اووووف خسته شدم! چه خبره ، هر روز، هر روز واریزی ...

امروز ازش میپرسم: تو حسابت الان چقدر هست؟ جواب میده: شکر خدا به اندازه کافی هست، نگران نباش عزیزم! :)))

*

امروز به خودم قول دادم ایشالا بهار که بیاد و هوا خوب باشه ... هرروز (که نه!) ، ولی هر چند روز یکبار قندون رو ببرم بیرون، تو هوای تمیز و آزاد بازی کنه و رها باشه.

*

دیروز پرتقالی داره تو حمام برای قندون قصه میگه:

یکی بود یکی نبود، یه روزی مامان و بابا با هم آشنا شدن و بعد مامانت که به شدددددت عاشق بابا شده بود به بابا گفت که بیا ازدواج کنیم ... بعد که ازدواج کردن، گفتن خب! چیکار کنیم؟! بیا بچه دار بشیم و یه بچه ی خوشگل و تپل خدا بهمون بده! :)))

فقط مامانت عسل (دختر) دوست داشت ولی بابا که یه مرد دنیا دیده بود گفت: مربا (پسر) خیلی به تره!

*

دفتر خاطرات قندون رو آوردم اداره که در زمان بیکاری به جای ول چرخیدن تو اینترنت و کانال های تلگرام خاطراتمون رو بنویسم ...

بعضی وقتا که خوابه، دلم براش تنگ میشه ... هی میرم بالا سرش، نگاهش میکنم و هی از شدت هیجان زیاد دندونامو به هم فشار میدم و از اتاقش میام بیرون.

*

ناخودآگاه خیلی به مرگ فکر میکنم ... مخصوصا" وقتی هر هفته اعلامیه فوت یکی از همکارها یا اقوامشان را به تابلوی اعلانات وردوی میزنند و من تا آسانسور بیاد نگاهم میماند روی آن برگه ... به اینکه چه کنم اگر زبانم لال نزدیکانم را از دست بدهم ... عینهو گردآب منو میکشه داخل و من هی با زبونم لال ، زیونم لال و لعنت بر شیطان گویان خودم را از این گردآب میکشم بیرون ...

دیروز سر نمیدونم چه موردی پرتقالی به شوخی گفت اگه من مردم ...

هیستیریک وار گفتم من از این بحث ها خوشم نمیاد، میگه: دیوونه من بیمه عمر دارم! (یعنی بعدش پول خوبی بهت میرسه!) منم گفتم: عه، از اون لحاظ باشه مشکلی نیست! :))

*

تو هفته های قبل دو گروه از دوستانمون میخواستن بیان خونمون که یه هفته اش مهمون داشتم و یه هفته هم پرتقالی ماموریت بود و انداختیم برای بعد ... امروز یهووو فهمیدم هر دو گروه رو برای این پنج شنبه دعوت کردم و تازه خودمم این پنج شنبه باید سرکار باشم!

نوشته شده در تاریخ شنبه 11 دی‌ماه سال 1395 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.