X
تبلیغات
رایتل
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

این روزها تند و تند هی مچ خودمو تو سرکار میگیرم که تو فاضلاب نق نق کردن نیافتم ... که وقتی کاری بهم ارجاع میشه، از دیدن اینکه این نامه مثلا" ده روز قبل به فلان قلدر ِ اداره ارجاع شده و چون ایشان وقعی ننهیده اند و کاری انجام نشده است، لذا کار به من منتقل شده است، حرص ِ زیادی نخورم و از همه مهمتر، از کارم لذت ببرم ... احساس میکنم بواسطه فشارهای کاری که دوران بارداری ام بر دوش داشتم، الان کمی بیشتر تر صاحب نظر هستم و این حس خوبی از نوع "ارزشمندی"، به من میدهد.

رئیسمان عوض شده است و خب وقتی ما هیچ کدام آموزش ِ رفتار حرفه ای را ندیده ایم، حق دارد که تمام آزمون و خطاهایش را وقتی که به سمتی رسید سر ِ ما پیاده کند تا راه را یاد بگیرد ...  از حق نگذریم، بهتر از تصورم سعی در اداره امور دارد و آرامشی نسبی حکمفرماست، ولی وقتی خودت داخل ِ گود باشی خیلی نمیفهمی که مسیرت چقدر درست و چقدر غلط است و راستش را بخواهید فکر میکنم آدم باید همیشه، چه توی کار چه زندگی، کمی ریسک پذیر باشد و کنترل تمام موارد نه تنها لزومی ندارد، بلکه نتیجه ای هم ندارد!

*

یک آزمون ِ خفن، سخت داشتیم و از اونجا که خیلی سخت بود حتی فکر ِ خوندن برای امتحان رو هم نمیشد کرد ... فلذا! از همان روزی که تاریخ آزمون مشخص شد، شروع کردیم به نوشتن تقلب آنهم بصورت طبقه بندی شده ... از اونجا که مراقب هم نداشتیم ، خیلی چسبید :))) ... البته که انقده امتحان سخت بود بیشتر از نصفی از بچه ها افتادن، حالا تفریحمون شده که مثلا" اعتراض بزنیم مثل دانشگاه ها، نمرات رو ببرن روی نمودار! :)))

-          ریا نباشه خیلی شانسکی طور! بنده قبول شدم :)

*

همان روزی که آزمون داشتیم من دیر رسیدم خونه، تقریبا" بیست دقیقه بعد از توافق ساعت کاری که با پرستار قندون داشتیم، بعد درست راس ساعت زنگ زد که شما کجایین ... راستش خیلی عصبانی شدم، چون در تمام این دو ماه به جز دو بار، بین بیست الی نیم ساعت زودتر رسیده بودم و بالطبع ایشان هم زودتر رفته بودند منزل و انتظار داشتم صبر کند تا بیایم یا حداقل ده دقیقه بعد از زمان توافق شده! ... در تمام مسیر هی با خودم حرف زدم که خشمم رو کنترل کنم ... از اونجایی که روز اول هم یک سری توافق ها کرده بودیم که مثلا" یک جارویی بزند، که انجام نداد! چشم پوشی کردم چون برایم نگهداری از قندون تو اولویت بود، بعد وقتی دیدم برای تا کردن ِ لباس های قندون از روی رخت آویز، کمی ناراحت شد ، حرصم درآمد ... با مامان کمی درد و دل کردم که بدتر شد! چون مامان از ترس اینکه من یه وقت ناراحتی ام را به ایشان نشان دهم و غرور پرستارش جریحه دار شود، ده بار زنگ زد که فکر کن مامان ِ خودت رفته برای ِپرستاری، طوری رفتار کن که دلت میخواد تو اون حالت با من رفتار بشه و داستانهایی دلسوزناک، از این قبیل ... خیالش را راحت کردم که چیزی به پرستارش نخواهم گفت، ولی مطمئن باش این روش باعث میشود ایشان به تدریج وظایف خودشان را هم انجام ندهند ... دوباره امروز صبح زنگ زده که زیر پوستی بپرسه من حرفی زدم، یا نه!

یه بارهم اومد الکی بهم گفت: دنبال یه پرستار ِ دیگه باش. که من بگم: نه، همینو نگه میدارم و اینا ...  که بعدش بگه حالا که میخوای نگهش داری، روابطتون رو صمیمی نگه دار ... شیطنت منم گل کرد و گفتم: آره راست میگی!! حتما دنبالش هستم و میسپارم به بقیه ... سکوت طولانی مامان نشون میداد نقشه اش خورده تو دیوار! :)))

*

دلم یک مسافرت از نوع خارجکی اش میخواهد ...

*

دیشب قرار بود بریم مهمونی و پرتقال فروش، قندون رو برده بود حموم ... برای اینکه همچنان از حمام و آب بازی لذت ببره و بدقلقی نکنه معمولا"  همزمان که تند و تند میشوریمش، براش شعر هم میخونیم ... یه لحظه از جلوی در ِ حموم رد میشدم دیدم پرتقالی خیلی جدی طور داره میخونه: ماشالا به زلف هاش، ماشالا ... این در حالی است که موهای ِ قندون بسان ِ سبزی ِ سر گوجه، از زمان نوزادی رو سرش مونده و بالواقع خبری از زلف نیست! خولاصه که همون پشت در نشستم و از اشعار پدر و پسری بسی خندیدم و یکمی هم صداشو ضبط کردم و فرستادم و برای گروه خانوادگی ِ پرتقالی ...

پرتقالی که حساب با شندین فایل تعجب کرده بود، خیلی جدی ازم پرسید: فیلمم ازمون گرفتی؟!! :)

تولد دعوت بودیم و من سال گذشته به نیت تولدش تو حراج آخر فصل، یه لباس صد و شصت تومنی رو به قیمت پنجاه تومن خریده بودم ... بعد از این آینده نگری و صرفه جویی در وقت و پول بسی به خودمان می بالیدیم، وقتی پرتقالی هم به این "مهم" اشاره کرد دیگه رسما رو ابرها پرواز میکردم.

*

تقریبا" نود درصد وبلاگهایی که دنبال میکردم نزدیک به یکساله که دیگه منظم نمینویسند ... خیلی غم انگیز ناکه!

از وبلاگهایی که هنوز منقرض نشدن و صد البته تم " غم و ماتم" و بک گراند صفحه ی مشکی ندارند اگه میشناسید بهم معرفی کنین... نه اینکه خیلی بیکارم و فیلم عروسی و نوشتن خاطرات تولد قندون هم تموم شده، برای وقت های اضافی ام میخوام بخونمشون :))

به لیست بالا اضافه فرمایید انتقال یک به یک پست هام به بلاگ اسکای و بیان برا محکم کاری ...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 توسط فنجون | 0 نظر
.: Weblog Themes By PayamBlog :.