X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
حوصله کن ، خواهیم رفت
آرامش به همراهت ... مهر بورز و خوشبخت باش

سلام و صد سلام 

دیروز ظهر مرخص شدم ، دکتر به پرتقالی گفته بود عملم خوب بوده و بنظر لنف هام درگیر نشده ... منتظر جواب پاتولوژی هستیم.

ساعت یک عمل داشتم و تقریبا چهارساعت طول کشید  و ساعت هفت هم اومدم تو بخش ...

واای چقدر سوژه خنده بقیه شدم چون چشمام باز نمیشد و برای اینکه بتونم اطرافم رو ببینم به زور چشمامو باز میکردم ... یه لحظه فکر کردم توهم زدم و چراغعلی رو میبینم هی چشمامو گرد میکردم  بقیه به قیافه ام میخندیدن:))

خواهر کوچیکه رفته بود با گلدونهای رنگی و گلهایی که خریده بود یه دکور خوشگل تو اتاق برام درست کرده بود که هربار نگاه میکردم کیف میکردم .

شب هم مامان و بابا اومدن دیدنم که همش خوابم میومد و به زور چشمامو باز میکردم و نفهمیدم کی رفتن.

تا صبح هم پونصد بار رفتم دشوری ... 

نصف شب داشتم دستهامو میشستم که حس کردم دارم میافتم، گفتم حتما افت قند دارم... پرستار مهربون اومد از نوک انگشتم تست قند گرفت و گفت نه تنها پایین نیست بلکه بالا هم هست... والا من همش یادمه تو همه چی از فشار و قند و وزن و کوفت کمبود داشتم حالا این از کجا رفته بالا ، الله اعلم

قندون تحت حفاظت کامله که هم بهش خوش بگذره و هم رو اینکه نمیتونم بغلش کنم حساس نشه، تا میاد طرفم سریع یکی میاد با یه چیزی توجهش رو جلب میکنه.

قرار شد شب با پرتقالی برن خونه که صبح پرستارش نگهش داره...  وقت رفتن یهو پرید سمتم و برای اینکه مثلا منو بترسونه از گوشه مبل اومد زد رو سینه ام!!! چنان از درد، داد زدم که طفلک به گریه افتاد.

شب هم پرتقالی یه مسیج عشقولانه برام فرستاد که جام توی خونه خیلی خالیه و چشمام قلب قلبی شد.

درد دارم همچنان ولی این درن ها خیلی تو دست و پامن، ضمن اینکه هی توهم میزنم ازبدنم اومده بیرون و یا در پمپ باز شده و الان هوا وارد بدنم میشه و میمیرم :))

وقتی مامان داشت درن هامو خالی میکرد از حال رفتم، بس که جون دوستم؛))

وزنم اومده زیر چهل کیلو و این خیلی رو مخمه ... زیادی لاغر شدم. 

*

پرتقالی به خواهر کوچیکه گفته من به خانواده ام نمیگم، یهو انقدر شلوغ میکنن و جو میدن که اوضاع از کنترل خارج میشه .. غیر مستقیم خواسته بگه من خیلی دهن قرصم :)) 


نوشته شده در تاریخ شنبه 30 تیر‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 39 نظر


دیروز رفتم موهامو کوتاه کردم

فکر میکردم برای منی که تا حالا موهام کوتاه نبوده خیلی سخت باشه، نه تنها سخت نبود که خوشگل (تررررر) هم شدم

*

مامان و بابا هم صبج زود رفتن بیمارستان امام و همه کارهای مرتبط با تزریق رو انجام دادن، بعد مامان اومد خونه قندون رو نگه داشت ما رفتیم برای تزریق دارو

مثل شیررررر رفتم آمپول رو زدم و اومدم بیرون، بابا سوپرایز شده بود از اینکه سریع انجام دادم، خب البته اینکه سوزنهاش از سوزنهای دیابتی ها بود هم بی تاثیر نبود:))))

*

بعد سریع اومدیم بیمارستانی که باید عمل میشدم ... قسمت پذیرش یه برگه جهت پردلخت علی الحساب داد که ببریم صنذوق، زیر برگه هم نوشته بود طبق درخواست بیمار اتاق حضوصی و از نظر  مالی مشکلی ندارند.


با پرتقالی رفتیم صنذوق و کارت موجودی نداشت!!!!

کارت بعدی رو داد و پرداخت انجام شد که تازه فهمیدیم مبلغ هشت میلون یوده و ما جفتمون هشتصد تومن دیده بودیم:)))


پرتقالی میگه الان رو بزگه رو خظ میزنه مینویسه بر اساس شواهد ، تا حدودی مشکل مالی دارند:)))))

و بالاخره رفتیم اتاقی که بهم داده بودن، به خانومه گفتم من خودم لباس دارم میشه همونو بپوشم؟؟ تا گفت باشه پیرهن طرح جین ام رو دراوردم که یهو چشاش گرد شد و درحالیکه به شدت جلوی خنده اش رو گرفته بود گفت حالا اینو بزار واسه بعدعمل؛)


یه لباس دیگه که خوشگل برد رو پوشیدم و روی تخت مشغول گلدوزی شدم تا نوبت عملم شه.

 پرتقالی همینطور که لباسهامو تو کمد آویزون میکرد گفت بیا! نیومده سوژه بیمارستان شدیم ، الان میگن این دختره کمد بیمارستان رو مثل کمد لباس خونه اشون پر کرده:))))

*

ساعت یک رفتم اتاق عمل ... دکترم رو که دیدم یه عالمه خوشحال شدم.... طبق قولی که داده بود دکتر جانشینش رو هم آورده بود بالاسرم که کاملا در جریان حزئیات عملم باشه، اون دکتر هم کلی انزژی مثبت بود، گفت باهم عمل رو انجام میدیم که زود تموم شه.

وقت آنژیوکت دستمو گرفت و خطاب به پرستار گفت ببین توروخدا مچش اندازه دوتا انگشت منه،این مزیض کوچولو و ظریف منه.

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 25 نظر

از دلداری دادنهای خاص جناب پرتقال فروش همین بس که وقتی داشتم میگفتم احتمالا" دو تا سه هفته بخاطر جراحی ام باید خونه بمونم، به جای اینکه بگه: خودم کنارتم، نگران نباش ، کمک میکنم بهت سخت نگذره و ... 

گفت: برای این همه روز، مرخصی داری؟؟؟ 

میگم: آخه مرد حسابی، الان بحث جونم مطرحه،اولا" که استعلاجی میگیرم و بر فرض که مرخصی نداشته باشم، نباید برم دنبال درمان؟؟ 

میگه: حالا چطوری جمعش کنم؟؟؟ :))


*

پنج شنبه رفتیم برای قندون لگن خریدیم که کم کم استارت از پوشک گرفتن رو بزنیم ...


اول رفتیم چندتا لگن دیدیم و آخرش هم ساده ترینش رو انتخاب کردیم و بعد رفتم یکم تو مغازه ها چرخیدم و ویندو شاپینگ کردم ... پرتقالی هم همینطور که لگن دستش بود و دنبالم میومد گفت: خب اول گردش هات رو میکردی بعد میرفتی لگن بخری .. منو با لگن تو پاساژا نچرخون:))


تیریپ روانشناسی برداشتم و طبق یافته های روانشناسی اینترنتی فرمودم که برای اینکه قندون از لگن نترسه و روش احساس امنیت کنه یکی دو روز همینطوری تو خونه میزارمش که با پوشک روش بشینه و بعد که یاد گرفت میزارمش تو دستشویی ...

اولا" که قندون به جای نشستن،از اون ظرف تخلیه بعنوان کلاه استفاده میکرد و میزاشت سرش ( هی تصور میکردم الان تو این پر بود، چه حماسه ای میافرید!)

از قسمت بدنه ی اصلی هم بعنوان تونل جهت ماشین بازی و انداختن لگوها استفاده مینمود ... 


*

 اقدامی خودجوش پرتقالی تصمیم گرفت وقت خواب به قندون شیشه شیر نده ... وقت خواب یکم باهم کل کل کردن و صبوری کرد ... آخرش که اومد تو تخت گفت: هم کتک خوردم و هم پیاز! کلی باهاش کلنجار رفتم که بخوابه ،خودم که بیخواب شدم ...آخرش، هم شیشه شیر رو بهش دادم و هم پستونک رو.


*

 بعضی از دوستان همچین با شنیدن سالاطون به گریه میافتن و میان به کارهایی که در حقم کردن اعتراف میکنن ،انگار میخوام برم بمیرم :)) 

کار دنیا برعکسه، عوض اینکه اونا منو آروم کنن، من دارم دلداریشون میدم.


اون قسمت آنژیوکت رو رد کنم، برای بقیه اش هم یه راهی پیدا میکنم .


*

قندون روی زمین دراز کشیده بود و هی میگفت خوابم میاد، بهش گفتم بیا بریم تو تخت ات بخوابیم، 

دم بریده گفت: مامان لِلَم کن! (بنظرتون برای شنیدن جمله ی ولم کن یکم زود نیست؟؟)


*

آخ آخ دیروز ساعت شیش و نیم صبح رفتم بانک مسکن که کارهای بانکی خونمون رو انجام بدم ... 

اولا" که اکثرا" با چشم باز خواب بودن :)) 

اما کارشناس پرونده ام ، طفلکی بدجور مسموم شده بود ... همینطور که داشتیم حرف میزدیم و من مدارک رو امضا میکردم یهو زوم میکرد روم، بعد چشماش گرد میشد و میدویید سمت دستشویی و تقریبا" سینه خیز برمیگشت سمت میز ... دلم براش میسوخت ولی خیلی صحنه ی خنده داری بود :)) 

دیگه اوضاعش انقدر خراب بود که معاون شعبه خودش کارهامو انجام داد.

 (جای پرتقال فروش خالی که بره بهش امید و دلداری بده)

*

مرسی از همه کامنتهای پر از محبتتون ، سعی میکنم همه رو تا فردا تایید کنم .میگما اینجا راهی نداره که کامنتها بدون تایید باشن، این روزا که نیستم خودتون باهم معاشرت کنین؟

من میروم و با یک جفت ممه نووو عاریه ای خریداری شده از مغازه برمیگردم انشالا :)

آرامش به همراهتون

مهر بورزین  و خوشبخت باشین

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 تیر‌ماه سال 1397 توسط فنجون | 13 نظر
   1      2      3      4      5      ...      132   >>
.: Weblog Themes By PayamBlog :.